☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 یا علی مددی...🏴 رمان امنیتی #خط_قرمز ✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا "حاج
یکی از مخاطبان محترم، بعد از مطالعه رمان خط قرمز، این صوت رو ضبط کردند و برای بنده فرستادند. این شعر در این قسمت رمان خط قرمز ذکر شده بود.
با سپاس فراوان از ایشان.
التماس دعا.mp3
زمان:
حجم:
744.8K
به یاد شهید مدافع حرمِ جمهوری اسلامی، #شهید_آرمان_علی_وردی 🥀
التماس دعا...
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 📙رمان امنیتی #شهریور 🌾 ✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا قسمت ۱۹ *** ⚠️ چهار س
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
📙رمان امنیتی #شهریور 🌾
✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت ۲۰
هیچوقت درباره حرفم مطمئن نبودم؛ ولی ترجیح میدادم مطمئن باشم و به این فکر کنم که حیدر یا یکی از همان دوستان ایرانیاش، کار پدر را تمام کرده و خیال من را راحت. هیچکس مردن او را ندیده بود؛ جز من که هربار او را در ذهنم زنده به گور میکردم.
دانیال از جا بلند شد و ایستاد روبهروی من: نه، کشته نشد. میتونم یه چیزی نشونت بدم که حتما خوشت میاد.
همراهش را درآورد و یک فیلم باز کرد؛ فیلم سیاه و سفیدِ دوربینِ مداربستهی یک خیابان. تاریخ گوشه تصویر، پنج سال قبل را نشان میداد. یک نفر با چهرهی پوشیده، مردی ویلچرنشین را هل داد و آورد کنار پیادهرو. هیچکدام را نشناختم. مردی که ویلچر را هل داده بود، از سوی دیگرِ کادر بیرون رفت و مرد ویلچرنشین را همانجا گذاشت.
چهره مرد، رنجور بود و لاغر؛ اما کاپشن مشکیای که به تن داشت، تنش را درشتتر از آنچه بود نشان میداد. حس میکردم دارد تقلا میکند برای تکان خوردن؛ ولی فقط سر و گردنش تکان میخورد. چند ثانیه بعد، یک انفجار متلاشیاش کرد و تصویر پر از خاک شد و بعد هم برفک، خبر از قطع شدن دوربین داد. چشمانم را بالا آوردم تا صورت دانیال: خب که چی؟
-اونی که منفجر شد، بابات بود. بعد از این که توی بوکمال، از گردن به پایین قطع نخاع شد، چند سال با فلاکت و خفت زندگی کرد و بعدم که دیدن نگهداریش به صرفه نیست، فرستادنش دمشق تا توی یه عملیات انتخاری، خودشو خلاص کنه.
پس تا آخر عمرش هیولا ماند و آدم کشت؛ حتی در اوج ناتوانی. پوزخند زدم: اون هیولای داعشی بابای من نبود.
حالم آن لحظه، معجونی از خشم و شادی بود. خشمگین بودم، چون میخواستم با چشم خودم، خفت آن قاتل روانی را ببینم و انتقام همه بدبختیهایم را از او بگیرم؛ و شاد بودم، چون میتوانستم مطمئن باشم که عذاب کشیده و مرده. مطمئن شدم دیگر دستش به من نمیرسد و تا ابد، در کابوسهایم زندانی خواهد شد.
قهقهه زدم؛ بلند و مستانه. انقدر بلند که دانیال شوکه شد و قدمی به عقب رفت. همراهش را پرت کردم به سمتش و از خنده خم شدم روی زانویم. دانیال با آرامش، ایستاد و صبر کرد تا خندهام تمام شود. وقتی دلم درد گرفت، کمر راست کردم و دستم را آرام، کوبیدم به سینه دانیال: خوب بود، واقعا چسبید. حیف بود قبل دیدنش بمیرم.
جدیتر شدم و اثر خنده را کامل از روی صورتم محو کردم: برام مهم نیست اینا رو از کجا میدونی. اینجا از هر پنج نفر، دونفر دلال اطلاعاتن. ولی خب، متاسفانه من چیزی ندارم که بابت اطلاعاتت بهت بدم. چطور اینو درموردم نمیدونستی؟
گوشه لبش کج شد و سرش را خم کرد به سمت صورتم: پول نمیخوام، ولی یه خبر خوب دیگه هم برات دارم. تمام بدهیهات صاف شدن.
لبخندش گشادتر شد و سرش را به سمت راست کج کرد. به چشمانم خیره شد و گفت: چیزی که ازت میخوام، اینه که از فکر خودکشی بیرون بیای.
***
#ادامه_دارد ...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/6820
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥رهبر انقلاب: طلبه جوان، آرمان عزیز ما چه گناهی کرده بود که با شکنجه کشته شد؟
🔹حضرت آیتالله خامنهای در دیدار دانشآموزان: طلبه شهید جوان، آرمان عزیز، او چه گناهی کرده بود؟
پ.ن: سایهات مستدام باد، ای نورِ چشمِ آرمانِ عزیز...✨
#شهید_ارمان_علی_وردی
#لبیک_یا_خامنه_ای
#دیدار_دانش_آموزان
http://eitaa.com/istadegi
🌸🎊🌸
هر چند که رسم است بگویند
تبریک پسر را به پدرها
میلاد پدر بر تو مبارک
ای آمدنت رأس خبرها...❤️
💜#ولادت_امام_حسن_عسکری علیهالسلام مبارک✨
🌸🎊🌸
#امام_زمان #لبیک_یا_خامنه_ای
به مناسبت میلاد امام حسن عسکری علیهالسلام، سه قسمت تقدیمتون میشه✨
عیدتون مبارک 🌷
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 📙رمان امنیتی #شهریور 🌾 ✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا قسمت ۲۰ هیچوقت دربار
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
📙رمان امنیتی #شهریور 🌾
✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت ۲۱
***
کارمندِ بنیاد شهید طوری نگاهم میکند که انگار به زبان چینی حرف زدهام. خودم هم خجالت میکشم از آنچه گفتهام. راستش، انتظار بیجایی ست که بتوانم یک نفر را فقط با نام کوچک و یک نقاشی سیاهقلمِ بدون صورت، پیدا کنم. مرد میگوید: یعنی شهیدِ مدافع حرم بوده؟
آوید که لبهای برهم چفت شدهی من را میبیند، میگوید: شاید. شایدم شهید نشده باشه. ما خواستیم ببینیم ایثارگری به این اسم ثبت شده؟
کارمند اینبار طوری به آوید نگاه میکند که انگار آوید به زبان پشتو حرفش را زده و با بیحوصلگی میگوید: هیچ مشخصاتی ازش ندارید؟ نام خانوادگی، عکس...
-فقط میدونیم اسم کوچیکش حیدره. چهرهش رو هم درست یادم نیست.
-نمیدونید ارتشی بوده یا سپاهی؟
کمی فشار میآورم به حافظهام. آن موقع اصلا نمیدانستم سپاه پاسداران چیست که بخواهم آرمش را بشناسم؛ ولی بعدها که آرم سپاه را دیدم، اولین چیزی که برایم تداعی شد، آرمِ پارچهایِ دوخته شده روی پیراهن حیدر بود. آرمِ زرد با زمینه آبیِ سپاه.
میگویم: آرم سپاه روی لباسش بود.
و آوید، حرفم را تکمیل میکند: چیزی که مطمئنیم، اینه که شهریور و مهرِ سال نود و شش، سوریه بوده و توی عملیات آزادسازی دیرالزور جنگیده.
آوید اینها را درحالی میگوید که نگاه میکند به من و با تکان دادن سر، از من تایید یا اصلاح حرفهایش را میخواهد. چشم برهم میگذارم که درست گفتی.
نگاه کارمند میان من و آوید میچرخد. انگار دارد دو موجود فضایی را نگاه میکند. بعد چشمانش را میدوزد به نمایشگر مقابلش و شانه بالا میاندازد: دوتا شهید مدافع حرم ایرانی به اسم حیدر هستند، شهید حیدر جلیلوند و شهید حیدر ابراهیمخانی. ولی هردو قبل از تاریخی که شما گفتید شهید شدند. جانباز یا ایثارگری هم به این اسم نداریم.
نمیدانم خوشحال باشم یا ناراحت. اگر شهید نشده، پس چه عذر موجهی دارد برای نیامدنش؟ کارمند بدون این که چشمش را از مانیتور بردارد، میگوید: شاید حیدر اسم جهادیش بوده. چیز دیگهای ازش نمیدونید؟
آوید لبانش را کج میکند و بعد از چند لحظه فکر کردن، میگوید: نه... میشه عکس کسانی که توی اون تاریخ داشتن توی دیرالزور میجنگیدن رو بهمون نشون بدین؟ شاید اینطوری بشناسدش.
نگاه تیز کارمند از مانیتور برداشته میشود و خیره میشود به آوید: اطلاعات این افراد دست ما امانته و محرمانه ست. نمیتونیم در اختیارتون بذاریم.
#ادامه_دارد ...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/6820
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 📙رمان امنیتی #شهریور 🌾 ✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا قسمت ۲۱ *** کارمندِ ب
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
📙رمان امنیتی #شهریور 🌾
✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت ۲۲
-یعنی هیچ راهی نداره؟
-نه. مگر با مجوز و نامه رسمی.
آوید نفسش را بیرون میدهد و ناامیدانه شانه بالا میاندازد. لبخندِ نیمهجانی میزند به کارمند و میگوید: ممنون.
و راهش را میکشد به سمت در و من هم دنبالش میدوم: حالا چکار کنیم؟ از کی باید مجوز بگیریم؟
آوید سرش را به چپ و راست تکان میدهد و چادرش را میکشد جلوتر: نمیدونم والا... عقلم به جایی قد نمیده دیگه.
صبح رفته بودیم سپاه و پاسمان دادند به بنیاد شهید و امور ایثارگران. بنیاد شهید هم در برزخ رهایمان کرد و حالا، شدهایم سرگردانِ خیابانها. آوید میگوید: بذار ببینم... دیگه چه سازمانی ممکنه ربط داشته باشه به مدافعان حرم؟
چشمانش را ریز میکند و گردنش را کج: سپاه... ارتش... بنیاد شهید... اوم... واقعا مثل سوزن تو انبار کاهه. هیچکدوم اینا حاضر نیستن همکاری کنن.
شاید از اول، امید پیدا کردنش یک امید بچگانه بود و نباید آوید را هم دنبال خودم میکشاندم. بهتر است بچسبم به کار و زندگی خودم و بیخیالش شوم... ولی شک و تردید دست از سرم برنمیدارد؛ خشم هم.
دوست دارم یکی را پیدا کنم که بشود همه تقصیرها را گردنش انداخت و از او انتقام گرفت؛ و چه کسی بهتر از حیدر، آن هم وقتی پدرِ داعشیام قبلا تکهتکه شده و من فرصت انتقام گرفتن از او را از دست دادهام؟
دو طرف سرم را با دست میگیرم و به جلو خم میشوم: اوووف... چکار کنیم حالا؟
آوید آرام میزند سر شانهام: انقدر فسفر حروم نکن، بیا بابت تلاش امروزمون یه جایزه به خودمون بدیم.
و دستم را میکشد تا تندتر دنبالش بیایم. کمی جلوتر، مقابل یک بستنیفروشی میایستد و میگوید: بستنی چطوره؟ چه طعمی میخوری؟
و میرود داخل بستنیفروشی. میگویم: واقعا لازمه؟ بیا برگردیم...
آوید طوری نگاهم میکند که انگار قانون مهمی را نقض کردهام: معلومه که لازمه! الان نیاز داری که خودتو به یه بستنی مهمون کنی. من همیشه همینکار رو میکنم.
و رو میکند به فروشنده: یه بستنی با سهتا اسکوپ... نسکافهای، وانیلی، شکلاتی. لطفا. و...
برمیگردد به سمت من: تو چی؟
-منم... منم همون...
-از اینی که گفتم دوتا بدید.
و مینشیند پشت یکی از میزها. میگویم: همیشه همینکار رو میکنی؟
#ادامه_دارد ...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/6820
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 📙رمان امنیتی #شهریور 🌾 ✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا قسمت ۲۲ -یعنی هیچ راه
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
📙رمان امنیتی #شهریور 🌾
✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت ۲۳
با انگشتانش روی میز ضرب میگیرد: اوم... نه... بعضی وقتام پفک... یا کیک شکلاتی. همش رو هم تنهایی میخورم.
و چشمانش از شیطنت برق میزنند. میگویم: چرا تنهایی؟
لب ور میچیند و با انگشتانش، ضرب میگیرد روی میز: خب... این کار مال بعضی وقتاست که خیلی دلم میگیره. آخه گاهی، «خودم» غصه میخوره... براش از اینا میخرم که اینا رو بجای غصه بخوره.
و لبخندی میزند متفاوت از همه لبخندهایش: حالا فکر نکنی دائم میام هلههوله میخرما... دو سه ماه یه بار اینطوری میشه.
فروشنده، بستنیها را میگذارد مقابلمان. چشمان آوید، برقی کودکانه میزنند از شوقِ بستنی: امروز دلم نگرفته، جایزهمونه. و البته مهمون منی.
از بستنی شکلاتی شروع میکند و یک قاشقش را میگذارد در دهانش. دستم میرود به سمت قاشق و کمی از بستنی وانیلیام را جدا میکنم؛ اما در دهان نمیگذارم. بیمقدمه و بیرحمانه میپرسم: اصلا مگه تو هم دلت میگیره؟ خیلی شادی، بهت نمیاد.
و باز هم همان لبخند متفاوت؛ اینبار عمیقتر. لبخندی که نه بر لب یک دخترِ بازیگوش، که بر لب یک زن جاافتاده و دنیادیده مینشیند و بعد از چند لحظه میگوید: مو هر دردآشنایی میشناسُم، رو لِبش خندهس/ خیالت ای دلِ شنگول و شادابُم نمیگیره؟
از لهجه جدیدش جا میخورم؛ از شعر هم. به آوید نمیخورد اهل شعر باشد. گیج میشوم: دلت از چی میگیره؟
-غمام رویاییان، چیزی شِبیه قصهها، اما/ پرِ شاماهی قصه، به قلابُم نمیگیره...
ابروهایم را میدهم بالا که بفهمد گیجتر شدهام؛ انقدر که نمیتوانم از زیباییِ شعر لذت ببرم. لبخندی به چهره گیج من میزند و ادامه میدهد: هلُم میده جلو؛ اما، جهان کارش عقبگرده/ مو او طفلُم که گردون از سر تابُم نمیگیره/ خودیکُش بوده ای دنیا از اول، آخر قصه/ اشاره میکنُم رستم! مو سهرابُم... نمیگیره!
دوست ندارم همهچیز را انقدر پیچیده کند. میگویم: دلت از چیِ دنیا گرفته؟
یک تکه از بستنیِ وانیلیاش جدا میکند: نِفهمید و نمیفهمن مُنو درد مونه اینجا/ مو خط دکترُم خالو! کسی قابُم نمیگیره...
بستنی را میگذارد در دهانش و سریع میشود همان آویدِ قبلی: بخور آب نشه!
***
🌾 فصل دوم: شهر خرماها
افرا قدم میگذارد به اتاق و بیمقدمه میگوید: فکر کنم یه نفر رو پیدا کردم که بتونه کمکت کنه.
نگاهم را از روی نقاشیِ سیاهقلم برمیدارم و میدوزم به چشمان سبز افرا. آوید هم کتابی که دستش بود را میاندازد یک گوشه و روی تختش مینشیند: واقعا؟ یعنی یه دستشویی رفتن سادهت انقدر میتونه برای ما مفید باشه؟
خندهام با دیدن جدیت نگاه افرا، در گلو خفه میشود. راستش افرا اگر کلاس نداشته باشد، جز دستشویی رفتن و غذا خوردن، دلیلی برای بیرون رفتن از اتاق ندارد. افرا سر میچرخاند به سمت آوید و چشمانش را تنگ میکند: نخیر، داشتم با یکی حرف میزدم.
آوید سر جایش بیقراری میکند: خب بگو دیگه!
#ادامه_دارد ...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/6820
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi