☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله الرحمن الرحیم✨ 🌱انقلاب دخترانه... (قسمت اول) ✍️ #فاطمه_شکیبا دانشآموز که بودم، هر روز
✨بسم الله الرحمن الرحیم✨
🌱انقلاب دخترانه... (قسمت دوم)
✍️ #فاطمه_شکیبا
شاید بگویید مگر عقلت کم بود که رفتی در دبیرستان دخترانه، اذهان عمومی را مشوش کردی؟ ولی باور کنید همین الان هم که شروع کنیم، بیست و پنج سال برای انقلاب زنانه دیر است. سال هفتاد و شش، آقای خامنهای در دیدارشان با بانوان در ورزشگاه آزادی، اشاره کردند به این انقلاب زنانه. ما اگر آن موقع این کلامشان را به گوش جان شنیده بودیم و عمل میکردیم، الان کسانی که حقوق زن را زیر پا له کردهاند، نمیآمدند مقابلمان شعار «زن، زندگی، آزادی» را علم کنند و هزینه بتراشند برای کشور.
از اینجا بود که بحث کشیده شد به ماجرای مهسا و تازه فهمیدم بچهها بیش از آنچه من فکر میکردم، خشمگین و معترضند. یک جایی دیگر داشت کنترل از دستم در میرفت و جز فریاد چیزی نمیشنیدم. هرکس گله میکرد از یک چیز؛ گشت ارشاد، اجباری بودن حجاب، برخورد پلیس... یکی از دخترها از میان جمع برخاست و خواست دفاع کند از حجاب. هو کشیدند همه. جو بدجور سنگین بود. دیدم نمیشود گفت و گو کرد. در یک اقدام متهورانه، گرهِ کمربند چادر حسنا را کشیدم و با دست دیگر، میکروفون را مقابل دهانم گرفتم: من وقتی وارد کلاس درس جامعهشناسی میشم...
همهمه تبدیل به سکوت شد؛ دختران دبیرستانی، مبهوت بودند از این حرکت من! گره را باز کردم و کمربند چادر را کامل در آوردم. نزدیک بود پایم به چادر گیر کند و زمین بخورم؛ اما با اعتماد به نفس تعادلم را حفظ کردم و ادامه دادم: تعصبات و احساساتم رو میذارم پشت در و فقط عقلم رو همراهم میبرم...
کش چادر را از دور سرم برداشتم: چون میخوام بدون تعصب، درس رو بشنوم، اون رو با عقلم بسنجم و منصفانه بحث کنم.
چادر را که در آوردم، صدای تشویق و سوت و کف سالن را برداشت. چادرم را گرفتم بالا، روی دستم و بلندتر از قبل گفتم: این چادر، نماینده همه اعتقاداتیه که من عقلاً و قلباً بهشون باور دارم.
و چادر را گذاشتم روی صندلی: به احترام شما، من اعتقاداتم رو موقتاً میذارم کنار و فقط میخوام عقلانی صحبت کنیم. پس لطفا شما هم احساسات و تعصباتتون رو کنار بذارید و بیاید منطقی و منصفانه حرف بزنیم.
به شوق آمدند که: مام مقنعه رو دربیاریم؟
خندیدیم و ناظمشان چشمغره رفت. احساس کردیم به هم نزدیکتریم. گفتم: ما میخوایم با هم حرف بزنیم. قرار نیست باهم دعوا کنیم، قراره همدیگه رو بشنویم. پس دیگه توهین نمیکنیم. برای کسی هو نمیکشیم. قبول؟
-قبول.
استادی داریم که میگفت: مشکل اول باید تبدیل به مسئله شود. گاهی ما به اشتباه، پیامدهای یک مشکل را خود مشکل میپنداریم؛ درحالی که اصل و ریشه جای دیگر است. باید اول دقیقا بفهمیم کجای کار ایراد دارد و دقیقا نارضایتی از کجاست، تا بعد بشود برایش راه حل داد. بنابراین، گفتم: خب... همهمون قبول داریم که الان با یک مشکل مواجهیم. ولی اول باید دقیقا بفهمیم این مشکل چیه. درسته؟
یکی گفت مشکل برخورد پلیس و گشت ارشاد است و سر درد و دلشان باز شد. تجربههاشان از مواجهه با پلیس امنیت اخلاقی(که به غلط گشت ارشاد میخوانندش)، متفاوت بود. کمی درباره آییننامهها و قوانین پلیس حرف زدیم. دیدیم پلیسِ بیچاره، خیلی تقصیری ندارد و این مسائلی که پیش میآید، خود مشکل نیستند بلکه پیامد آنند. یک نفر دیگر گفت: مشکل حجاب اجباریه. حجاب نباید اجباری باشه.
کمی جامعهشناسانهتر وارد بحث شدیم. از محدوده آزادی صحبت کردیم؛ از این که چه کارهایی کنش فردی ست و چه کارهایی کنش اجتماعی. و این که قانون محدودهاش کجاست و چطور است.
و بعد، بحث رسید به رسانه. به فیلترینگ. به منابعمان برای تحقیق و خیلی چیزهای دیگر. و دوباره برگشتیم سر نقطه اول که: ما به یک انقلاب دخترانه نیاز داریم؛ اما این انقلاب باید از فکر ما آغاز شود نه کف خیابان.
خیلی حرف داشتند بچهها. حرفهایی که برای هیچکس مهم نیست شنیدنش. نمیگویم توانستم در یک ساعت، تمام ابهامات را حل کنم و پاسخ بدهم و حتی مشکل را تبدیل به مسئله کنم. نه. زمان کم بود؛ ولی یک اتفاق خوب افتاد. بچهها کمی حرف زدند. حتی داد زدند. تمرین کردند گفت و گوی سالم را و فهمیدند تفاوتش را با دعوا و جدل. و حس کردم بعد از جلسه، خوشحالتر بودند. سبکتر شاید. چون شنیده شده بودند. دیده شده بودند. این چیزی ست که یک نوجوان به آن نیاز دارد. نوجوان نیاز دارد که طغیان کند. اعتراض کند. انتقاد کند. موج بزند؛ موجهای بلند. و موج، برای آرام گرفتن به ساحل نیاز دارد؛ نه صخره...
#لبیک_یا_خامنه_ای #روز_دانش_آموز
🌐https://eitaa.com/istadegi
💠 همه می آییم...
🇮🇷تجمع انقلابی مردم اصفهان🇮🇷
🔸 ۱۳ آبان، ساعت ۹ صبح
🔹 میدان امام(ره) اصفهان
#لبیک_یا_خامنه_ای #سیزده_آبان #امام_زمان
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
📙رمان امنیتی #شهریور 🌾
✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت ۲۴
افرا چند قدم میآید جلوتر تا ببیند چه میکشیدم. نقاشی جدیدی نبود. داشتم تلاش میکردم با توسل به حافظهام، چهره حیدر را کامل کنم. میگوید: یه شرط داره تا کمکت کنم.
ابروهای من و آوید همزمان میروند بالا و افرا اشاره میکند به قاب عکس مادرش: نقاشی من و مامانم رو بکش. کنار هم.
در دلم به او میخندم. همین؟ خب برو با مادرت عکس بگیر. برو به آلبومهایتان نگاه کن... نه. شاید میخواهد برای روز مادر یا روز تولد مادرش، دستش پر باشد. شرطش خیلی کوچکتر از آن بود که فکر میکردم و سریع قبول میکنم: حتما. قبوله. خب، حالا کسی که میگی کی هست؟
افرا در کمدش را باز میکند و روسری و مانتویش را بیرون میآورد: من الان باهاش قرار دارم که درباره یه موضوع دیگه باهم صحبت کنیم. میتونی بیای و خودت باهاش حرف بزنی، ببینی چکار میتونه برات بکنه.
مثل فنر از جا میپرم؛ آوید اما، نگاه مرددش را چندبار میان ما و کتابهایش میچرخاند و بعد، محکم مینشیند روی تختش: شما برید. من درس دارم.
دهان من و افرا باز میماند از این خویشتنداریِ آوید در مقابل کنجکاویاش. افرا شانه بالا میاندازد و به من نهیب میزند: زود باش.
با افرا از خوابگاه بیرون میزنیم و قبل از این که من بپرسم قرار است کجا و چطور برویم سراغ این دوستِ مرموزت، ماشینی مقابلمان توقف میکند. افرا سوار میشود؛ اما من با دیدن کسی که پشت فرمان نشسته، خشکم میزند. چندبار پلک میزنم و به اطرافم نگاه میکنم تا مطمئن شوم بیدارم. افرا تشر میزند: چرا وایسادی؟ سوار شو دیگه.
خیره به چهره راننده، در ماشین را باز میکنم و سوار میشوم. اه... چرا نمیتوانم چشم از چهرهاش بردارم؟ چرا نمیتوانم کمی، فقط کمی عادیتر برخورد کنم؟
زنی سی و نُه ساله روی صندلی راننده نشسته و با این که از مادرش بهتر میشناسمش، باز هم دیدنش از نزدیک برایم تازگی دارد. ریحانه منتظری. فعال حقوق زنان و مادر سه فرزند؛ و فعلا ساکن تهران. دکترای مطالعات زنان دارد و هرجا میرود برای سخنرانی، حسابی گرد و خاک میکند.
به لطف رسانه و استقبال مردم، کمکم دارد یک چهره بینالمللی میشود. تمام سخنرانیها و مقالاتش را خواندهام و البته، جزئیاتی از زندگیاش هست که افراد معدودی از جمله من میدانیم؛ مثلا این که فرزند شهید است و همسرش هم یک مامور رده بالای امنیتی.
به خودم که میآیم، افرا من را معرفی کرده، منتظری سلام داده و انتظارِ جوابش را میکشد. سرش را طوری برگردانده که کمتر از سی سانتیمتر با صورتش فاصله دارم. کی فکرش را میکرد به همین راحتی و بدون کوچکترین تلاشی، برسم به سی سانتیِ منتظری؟
ذهنم را جمع و جور میکنم و چیزی که در فکرم میگذرد را به زبان میآورم: س... سلام... خیلی دلم میخواست از نزدیک شما رو ببینم. از دور، خیلی خوب میشناسمتون.
#ادامه_دارد ...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/6820
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️ ✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
یکی از مخاطبان محترم، بعد از مطالعه رمان خط قرمز، این صوت رو ضبط کردند و برای بنده فرستادند. این شعر در این قسمت رمان خط قرمز ذکر شده بود.
با سپاس فراوان از ایشان.
این شعر خیلی متناسب حال شب جمعه ست...
🌱همه میآییم،
به نیابت از شما، #حاج_قاسم جان...🇮🇷
و به نیابت از تمام شهدای مظلوم فتنه...🥀
⚠️عزیزان
خواهش میکنم حتما حتما حتما اگر براتون مقدور هست، فردا در راهپیمایی ۱۳ آبان شرکت کنید...
الان حضور مردم ایران در صحنه واقعا حیاتی هست.
💬امثال شهید علیوردی، برای دفاع از ولایت فقیه جانشون رو فدا میکنن، دیگه شرکت در یک راهپیمایی که چیزی نیست برای دفاع از آقامون...
#لبیک_یا_خامنه_ای #امام_زمان
http://eitaa.com/istadegi
سلام
مهمترین چیزی که باید بهش توجه کنید، تاکید روی وحدت ملی و جلوگیری از دوقطبی شدن دانشگاهه. روی نقاط اشتراک تاکید کنید. روی این که تمام دانشجویان، در یک قایق نشستند و ایران کشور همه ماست؛ پس هر آسیبی به این کشور برسه، به همه ما میرسه.
و سعی کنید رفتار و برخوردتون منطقی و صمیمانه باشه، تا دید منفی نسبت به بسیج از بین بره. الان رفتارهای متعصبانه واقعا مثل نفت روی آتش هستند.
و تلاش کنید فضای گفت و گوی سالم رو به وجود بیارید. گفت و گویی که دعوا و جدل و توهین درش نباشه.
ترجیح هم گفت و گوی چهره به چهره و دونفره ست یا نهایتاً سه چهار نفره؛ اون هم به شکل گعدههای دوستانه.
من از این خیلی نتیجه گرفتم.