🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
📙رمان امنیتی #شهریور 🌾
✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت ۲۴
افرا چند قدم میآید جلوتر تا ببیند چه میکشیدم. نقاشی جدیدی نبود. داشتم تلاش میکردم با توسل به حافظهام، چهره حیدر را کامل کنم. میگوید: یه شرط داره تا کمکت کنم.
ابروهای من و آوید همزمان میروند بالا و افرا اشاره میکند به قاب عکس مادرش: نقاشی من و مامانم رو بکش. کنار هم.
در دلم به او میخندم. همین؟ خب برو با مادرت عکس بگیر. برو به آلبومهایتان نگاه کن... نه. شاید میخواهد برای روز مادر یا روز تولد مادرش، دستش پر باشد. شرطش خیلی کوچکتر از آن بود که فکر میکردم و سریع قبول میکنم: حتما. قبوله. خب، حالا کسی که میگی کی هست؟
افرا در کمدش را باز میکند و روسری و مانتویش را بیرون میآورد: من الان باهاش قرار دارم که درباره یه موضوع دیگه باهم صحبت کنیم. میتونی بیای و خودت باهاش حرف بزنی، ببینی چکار میتونه برات بکنه.
مثل فنر از جا میپرم؛ آوید اما، نگاه مرددش را چندبار میان ما و کتابهایش میچرخاند و بعد، محکم مینشیند روی تختش: شما برید. من درس دارم.
دهان من و افرا باز میماند از این خویشتنداریِ آوید در مقابل کنجکاویاش. افرا شانه بالا میاندازد و به من نهیب میزند: زود باش.
با افرا از خوابگاه بیرون میزنیم و قبل از این که من بپرسم قرار است کجا و چطور برویم سراغ این دوستِ مرموزت، ماشینی مقابلمان توقف میکند. افرا سوار میشود؛ اما من با دیدن کسی که پشت فرمان نشسته، خشکم میزند. چندبار پلک میزنم و به اطرافم نگاه میکنم تا مطمئن شوم بیدارم. افرا تشر میزند: چرا وایسادی؟ سوار شو دیگه.
خیره به چهره راننده، در ماشین را باز میکنم و سوار میشوم. اه... چرا نمیتوانم چشم از چهرهاش بردارم؟ چرا نمیتوانم کمی، فقط کمی عادیتر برخورد کنم؟
زنی سی و نُه ساله روی صندلی راننده نشسته و با این که از مادرش بهتر میشناسمش، باز هم دیدنش از نزدیک برایم تازگی دارد. ریحانه منتظری. فعال حقوق زنان و مادر سه فرزند؛ و فعلا ساکن تهران. دکترای مطالعات زنان دارد و هرجا میرود برای سخنرانی، حسابی گرد و خاک میکند.
به لطف رسانه و استقبال مردم، کمکم دارد یک چهره بینالمللی میشود. تمام سخنرانیها و مقالاتش را خواندهام و البته، جزئیاتی از زندگیاش هست که افراد معدودی از جمله من میدانیم؛ مثلا این که فرزند شهید است و همسرش هم یک مامور رده بالای امنیتی.
به خودم که میآیم، افرا من را معرفی کرده، منتظری سلام داده و انتظارِ جوابش را میکشد. سرش را طوری برگردانده که کمتر از سی سانتیمتر با صورتش فاصله دارم. کی فکرش را میکرد به همین راحتی و بدون کوچکترین تلاشی، برسم به سی سانتیِ منتظری؟
ذهنم را جمع و جور میکنم و چیزی که در فکرم میگذرد را به زبان میآورم: س... سلام... خیلی دلم میخواست از نزدیک شما رو ببینم. از دور، خیلی خوب میشناسمتون.
#ادامه_دارد ...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/6820
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️ ✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
یکی از مخاطبان محترم، بعد از مطالعه رمان خط قرمز، این صوت رو ضبط کردند و برای بنده فرستادند. این شعر در این قسمت رمان خط قرمز ذکر شده بود.
با سپاس فراوان از ایشان.
این شعر خیلی متناسب حال شب جمعه ست...
🌱همه میآییم،
به نیابت از شما، #حاج_قاسم جان...🇮🇷
و به نیابت از تمام شهدای مظلوم فتنه...🥀
⚠️عزیزان
خواهش میکنم حتما حتما حتما اگر براتون مقدور هست، فردا در راهپیمایی ۱۳ آبان شرکت کنید...
الان حضور مردم ایران در صحنه واقعا حیاتی هست.
💬امثال شهید علیوردی، برای دفاع از ولایت فقیه جانشون رو فدا میکنن، دیگه شرکت در یک راهپیمایی که چیزی نیست برای دفاع از آقامون...
#لبیک_یا_خامنه_ای #امام_زمان
http://eitaa.com/istadegi
سلام
مهمترین چیزی که باید بهش توجه کنید، تاکید روی وحدت ملی و جلوگیری از دوقطبی شدن دانشگاهه. روی نقاط اشتراک تاکید کنید. روی این که تمام دانشجویان، در یک قایق نشستند و ایران کشور همه ماست؛ پس هر آسیبی به این کشور برسه، به همه ما میرسه.
و سعی کنید رفتار و برخوردتون منطقی و صمیمانه باشه، تا دید منفی نسبت به بسیج از بین بره. الان رفتارهای متعصبانه واقعا مثل نفت روی آتش هستند.
و تلاش کنید فضای گفت و گوی سالم رو به وجود بیارید. گفت و گویی که دعوا و جدل و توهین درش نباشه.
ترجیح هم گفت و گوی چهره به چهره و دونفره ست یا نهایتاً سه چهار نفره؛ اون هم به شکل گعدههای دوستانه.
من از این خیلی نتیجه گرفتم.