eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
846 ویدیو
96 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
باورش برای خودمم سخته، ولی امروز توفیق اجباری شد که با جامعه ورزشی اصفهان همراه باشم😅 (به دعوت خود این عزیزان) ساعت ۹:۳۰ صبح، ورزشگاه ۱۷ شهریور اصفهان 🇮🇷 تجربه جدیدی بود، تا حالا این‌همه ورزشکار انقلابی یکجا ندیده بودم!! پ.ن: اگه گفتید کدومم؟
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
باورش برای خودمم سخته، ولی امروز توفیق اجباری شد که با جامعه ورزشی اصفهان همراه باشم😅 (به دعوت خود ا
دیدم خیلی بهم احترام می‌ذارن همه، تعجب کردم چون هیچ‌کس رو نمی‌شناختم، بعد فهمیدم من رو با نایب رئیس هیئت شنا و نجات غریق اشتباه گرفتند🙄😐
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
باورش برای خودمم سخته، ولی امروز توفیق اجباری شد که با جامعه ورزشی اصفهان همراه باشم😅 (به دعوت خود ا
امروز خیلی شلوغ بود، شلوغ‌ترین ۱۳ آبانی بود که دیدم توی این چند سال. الحمدلله، به برکت خون شهدا، مردم باهم متحد شدند و ان‌شاءالله بساط فتنه زود جمع می‌شه... پ.ن: امروز تولد خانم فاتح، از اعضای مه‌شکن هست. ان‌شاءالله عاقبت بخیر باشند... http://eitaa.com/istadegi
✨یک پرچمِ بلند بود، که اول پسربچه‌ها گرفته بودندش. اواسط راهپیمایی، دیدم یک قسمت پرچم رها شده روی زمین و چون کسی نیست بگیردش، روی زمین می‌کشد. رفتم بلندش کردم و زیر پرچم را گرفتم. کم‌کم خانم‌های دیگر هم آمدند و دوطرف پرچم را گرفتند و آن را آوردند بالا. وقتی به میدان امام رسیدیم، غالب کسانی که پرچم را گرفته بودند، بانو بودند؛ هم چادری هم غیر چادری. 🌱با یک دست، چادر عزیزمان را گرفته بودیم، با دست دیگر، پرچم زیبای ایران را...🇮🇷 http://eitaa.com/istadegi
سلام بله اصفهان هم همینطور بود.🌱 هوا چه ابری باشه، چه آفتابی، چه سرد باشه، چه گرم، چه آروم باشه چه طوفانی... ما پای امام خامنه‌ایِ عزیز ایستادیم...
امروز یک نفر این کارت رو به بنده داد. اولش جا خوردم و چهره شهید رو نشناختم، چون اصلا شهید کمایی چهره‌شون این شکلی نیست. عکس اصلی شهید زینب کمایی، عکس سمت چپ هست(تازه همین عکس هم فتوشاپ شده، عکس اصلی با روسری هست و چادر و مقنعه نداره). لطفاً لطفاً لطفاً، شهدا رو تحریف نکنید. اجازه بدید همون‌طور که هستند شناخته بشن. اگر ما صرفاً با استفاده از جاذبه ظاهری شهدا، مردم رو جذب کنیم، دیگه شهدا چه تفاوتی با سلیبریتی‌ها خواهند داشت؟ جاذبه شهدا در سیرت زیباست، نه صورت زیبا.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 📙رمان امنیتی #شهریور 🌾 ✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا قسمت ۲۴ افرا چند قدم
🔰 🔰 📙رمان امنیتی 🌾 ✍️به قلم: قسمت 25 لبخند می‌زند و می‌خواهد راه بیفتد؛ اما دستی روی دستش می‌نشیند و اجازه نمی‌دهد. صدای دخترانه و ناآشنایی می‌گوید: می‌شه کارت شناسایی‌تون رو ببینم؟ تازه متوجه دختری می‌شوم که روی صندلی کمک‌راننده نشسته است و از آینه بغل، خیره است به من؛ با نگاهی پر از شک و تردید. جوان است؛ بیست و پنج، شش ساله. صدایش به خشکیِ برگ‌های پاییزی ست و نگاه تیزش، در پی یافتن کوچک‌ترین سوءسابقه‌ای به من دوخته شده. حق دارد. هرچه باشد، من یک خارجی‌ام و به کشوری آمده‌ام و که امنیت، برایش حکم چشم اسفندیار دارد و هم‌زمان با چند سرویس جاسوسیِ قدرتمند جهان مچ انداخته. منتظری می‌خواهد حرفی بزند؛ اما دختر دوباره حرفش را تکرار می‌کند: کارت شناسایی لطفا. کارتم را درمی‌آورم و می‌دهم به دختر که حالا، روی صندلی‌اش چرخیده. نیشخند می‌زنم به تلاشش برای محافظت از منتظری. شنیده بودم اخیراً برایش محافظ گذاشته‌اند و البته بعید هم نبود. نگاه شکاک محافظ، چندبار میان عکس کارت و چهره من رفت و آمد می‌کند. به هرحال، بررسی کارت شناسایی‌ام هیچ‌چیز را تغییر نمی‌دهد. حتی خود من هم برنامه قبلی نداشتم برای این که فقط دوماه بعد از رسیدن به ایران، با منتظری در یک ماشین بنشینم. دختر کارت را پس می‌دهد و می‌گوید: بریم. منتظری لبخندی خجالت‌زده می‌زند و راه می‌افتد: من و مادر افرا، از دبیرستان با هم دوست بودیم... افرا چهره درهم می‌کشد و منتظری لب می‌گزد. از این‌جا به بعدش، یک راز است میان این دوتا و فکر نکنم کشفش فایده‌ای به حالم داشته باشد. منتظری بحث را عوض می‌کند: خب چه خبر؟ امسال هم آماده‌ای که دنیا رو بهم بریزیم؟ افرا دوباره برمی‌گردد به حالت قبلش و می‌خندد: کاملا... و البته، به آریل هم گفتم بیاد... شاید بتونید کمکش کنید. درباره همون مسئله که توضیح دادم... منتظری سرش را تکان می‌دهد: اوهوم... اون سرباز ایرانی... دختر از آینه سمت راست، نگاه بی‌روحی به من می‌اندازد. این‌بار نگاهش نه بدبینانه است، نه دلسوزانه و نه دارای هیچ احساس دیگری. منتظری چینی به ابرو و پیشانی‌اش می‌دهد و می‌گوید: هیچ نشونه‌ای ازش نداری؟ -آدرس و اسم مرکز بهزیستی و اسم روانپزشکم رو پیدا کردم؛ ولی اون مرکز الان تغییر کاربری داده و نمی‌دونم کسی از کارمندهای سابقش هنوز هستند یا نه. -اسم مرکزش چیه؟ -خورشید. الان شده مرکز تخصصی مغز و اعصاب خورشید. منتظری سرش را تکان می‌دهد و لبخند می‌زند: می‌شناسمش. یکی دو سال بعد از این که اغتشاشات آتیش گرفت، خانم دکتر ساعی، یکی از شاگردهای دکتر سمیعی، پای کار بازسازیش ایستاد و دوباره سرپاش کرد. -درباره خود اون سرباز چی؟ چیزی ازش نمی‌دونی؟ ... قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/6820 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi