eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
845 ویدیو
96 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام زینب تنها دوست اریحا نبود؛ حتما اریحا دوستان دیگری هم داشته.
💨 نفس عمیق! ✉️ ماموریتی برای آنان که می‌خواهند نفس‌هایشان را برای مجاهدت در اقیانوس عظیم انقلاب عمیق کنند! 🔗 کارگاه عملیاتی با محوریت "میدان‌داری چابک و اثربخش در مواجهه با حوادث اجتماعی" _____________ 📌 سرفصل‌های کارگاه عملیاتی: 🔸 نشست آموزشی با موضوع «در کجای تاریخ ایستاده‌ایم» 🔸 نشست عملیاتی با موضوع «میدان‌داری چابک در حوادث اجتماعی» 🔸تجربه‌نوردی دانشجویی با حضور ادوار خواهران تشکل‌های دانشجویی ____________ ✅ ویژه دانشجویان دختر فعال فرهنگی دانشگاه‌های اصفهان 🔆فرصتی ویژه برای هم‌اندیشی و ‌‌‌‌ آشنایی با همسنگران دانشجو🔆 🗓 زمان برگزاری: پنج شنبه ۱۹ آبان‌ماه ⏳مهلت ثبت‌نام: دوشنبه ۱۶ آبان‌ماه 🔸جهت کسب اطلاعات بیشتر و ثبت‌نام به شناسه زیر مراجعه فرمایید: @khanedaneshjooyan_admin
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💨 نفس عمیق! ✉️ ماموریتی برای آنان که می‌خواهند نفس‌هایشان را برای مجاهدت در اقیانوس عظیم انقلاب عم
📌اطلاعات تکمیلی کارگاه: ⏰ساعت برگزاری: ۸ الی ۱۵:۳۰ 🔸جلسه ویژه‌ی دختران فعال دانشجویی(دانشگاه‌های اصفهان) می‌باشد. 🔻جلسه به صورت حضوری برگزار می‌شود و مکان جلسه به اطلاع شرکت کنندگان خواهد رسید. پ.ن: خوشحال می‌شم ببینمتون...
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 📙رمان امنیتی #شهریور 🌾 ✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا قسمت 25 لبخند می‌زند
🔰 🔰 📙رمان امنیتی 🌾 ✍️به قلم: قسمت 26 -درباره خود اون سرباز چی؟ چیزی ازش نمی‌دونی؟ -یه تصویر خیلی محو از صورتش توی ذهنمه. گفت اسمش حیدره. دختر محافظ، سکوتش را می‌شکند و با صدای خشکش می‌گوید: احتمالا حیدر اسم جهادیش بوده نه اسم واقعیش. یک لحظه در دلم ناسزا می‌گویم به حیدر که حتی به اندازه گفتن اسم واقعی‌اش هم با من روراست نبود. مگر منِ پنج‌ساله، جاسوس کدام سرویس بودم که فهمیدنِ نام یک مدافع حرم ایرانی، برایم ممنوع و غیرممکن باشد؟ منتظری ماشین را چند خیابان آن‌طرف‌تر پارک می‌کند، ترمز دستی را می‌کشد و می‌گوید: عکسی چیزی ازش نداری؟ -نه. آخه درست صورتشو یادم نمونده. سعی کردم پرتره‌ش رو بکشم ولی نشده هنوز. منتظری خجالت‌زده می‌گوید: دوست داشتم یه جای بهتر باهم صحبت کنیم؛ ولی اینجا خلوت‌ترین جاییه که می‌شه پیدا کرد. محافظ می‌گوید: عصر توی فرمانداری جلسه دارید. باید برای سخنرانی فردا هم آماده بشید. لطفا زودتر تشریف ببرید بالا برای استراحت. نگاهی پر از شکایت می‌اندازد به محافظش: چشم. یکم صبر کن... دختر محافظ، بی‌توجه به این نگاه منتظری، نفس عمیقی می‌کشد و دوباره نگاه شکاکش را می‌دوزد به من، تیز و بی‌پروا. انگار می‌خواهد خطر را اطراف منتظری بو بکشد و من دوست دارم رک و راست به او بگویم: نترس، با منتظری کاری ندارم. ولی اگه موی دماغم بشی و اون نگاه لعنتی‌ت رو نبری یه سمت دیگه، قول نمی‌دم کاری به تو هم نداشته باشم! منتظری می‌گوید: ان‌شاءالله قراره همایش بین‌المللی بزرگداشت بانوان شهید رو، نیمه شعبان برگزار کنیم. امسال خیلی جهانی‌تر شده. از کشورهای آمریکای جنوبی، آفریقا و آسیای شرقی هم هیئت رسمی میاد. از روسیه و چندتا کشور اروپایی دیگه هم، افرادی برامون مقاله فرستادند و دعوتشون کردیم. خلاصه که، سرت قراره خیلی شلوغ‌تر بشه افرا خانم. پوشش رسانه‌ای باید به توان دو باشه. چهارمین همایش جهانی بانوان شهید؛ که خود منتظری برگزارکننده‌اش بوده. از ایران شروع کرده و کم‌کم آوازه‌اش جهانی شده. سال‌های قبلی، بیشتر کشورهای عربی و جنوب غرب آسیا شرکت می‌کردند؛ ولی اگر چند سال دیگر ادامه پیدا کند، میزبان پنج قاره خواهد بود. یکی باید پیدا شود که ترمزش را بکشد و چه کسی بهتر از من؟ -سایت با منه درسته؟ این را افرا می‌پرسد؛ با شوقی بی‌سابقه. و منتظری پاسخ می‌دهد: بله. یه تیم بزرگ‌تر بچین. می‌خوام توی ده‌تا خبر اول دنیا باشیم. چشمانم گرد می‌شوند. نمی‌دانستم افرا از این هنرها هم دارد. تا الان معلوم شده حداقل بیست درصدش توی زمین بوده، و احتمالا به زودی این درصد بیشتر هم خواهد شد. منتظری رو می‌کند به من: شمام می‌تونی کمک کنی؟ به عنوان مترجم؟ البته اگه دوست داری. ... قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/6820 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام ممنونم، لطف خداست. خیر.
سلام نه بابا کی گفته؟ چرا جوسازی می‌کنید؟ شهید نشده.
سلام فکر نکنم‌... منم باورم نمی‌شه، آخه این دختر رو چه به این کارا...
سلام ممنونم از محبت‌تون، ان‌شاءالله همیشه رمان‌ها مفید واقع بشه براتون. این رمان‌ها فعلا حذف شدند تا بازنویسی بشن.
سلام پیرامون فوت این دخترها، اسناد زیادی منتشر شده توسط صدا و سیما و خبرگزاری‌های انقلابی که نشون میده فوت اصلا ارتباطی به مسائل سیاسی نداشته. طرح این مستندات خیلی زمان‌بر هست، برنامه دارم ان‌شاءالله سر فرصت بهش بپردازم.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 📙رمان امنیتی #شهریور 🌾 ✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا قسمت 26 -درباره خود ا
🔰 🔰 📙رمان امنیتی 🌾 ✍️به قلم: قسمت ۲۶ معلوم است که می‌خواهم. اصلا اگر پیشنهاد نمی‌داد هم خودم یک طوری بحثش را پیش می‌کشیدم. شانسم انگار امروز دارد خوب همراهی می‌کند و چند خانه رفته‌ام جلو. پیشنهادش را روی هوا می‌زنم: حتما. ابروهای دختر محافظ فقط کمی به هم نزدیک می‌شوند و با دقت بیشتری، سرتاپایم را اسکن می‌کند. منتظری دست به سینه، تکیه می‌زند به صندلی: برای پیدا کردن اون سرباز ایرانی... فکر کنم یکی باشه که بتونه کمک‌تون کنه... افرا می‌شناسدش... و طوری به افرا نگاه می‌کند که فقط افرا معنای نگاهش را بفهمد. لبخند افرا محو می‌شود و صمیمیت صدایش می‌ریزد: نمی‌خوام برم سراغش! چه ترسناک شد افرا! شده شبیه یک ببر که دارد قبل از حمله، خرناس می‌کشد و نگاه تهدیدآمیز می‌اندازد به طعمه. فکر کنم آن آدمی که منتظری می‌گوید، حکم آرسن را دارد برای من و حتی بدتر... پدر داعشی‌ام. وگرنه این حجم از انزجار و تنفر...؟ منتظری کامل برمی‌گردد و دلجویانه دست می‌گذارد روی دست افرا: این کار اسمش فراره، اونم فرار از کسی که خیلی دوستت داره. اوه... ماجرا عاشقانه شد...! افرا پوزخند می‌زند، دستش را از زیر دست منتظری می‌کشد بیرون و در ماشین را با ضرب باز می‌کند. چه عاشقانه خشنی! نمی‌دانم منتظری از عمد اینطور ضربه زد یا حماقت کرد؛ اما مطمئنم عمر این گفت و گو تمام شده. افرا از ماشین پیاده می‌شود و منتظری تلاشی برای برگرداندنش نمی‌کند. پس از عمد ضربه زده و خواسته فقط کمی، احساسات نهفته افرا را قلقلک بدهد. می‌خواهم بروم دنبال افرا که منتظری دستم را می‌گیرد: باهام در ارتباط باش. اگه بشه بهتره بری تهران، از مرکز خورشید پیگیری کنی. من به مدیر مرکزش می‌گم اسناد قدیمی رو بگرده. تند تند سرم را تکان می‌دهم و لبخندهای ساختگی تحویلش می‌دهم: خیلی ممنونم... لطف کردید. تشکر... زیر نگاه تیز دختر محافظ، پیاده می‌شوم و بعد، می‌چرخم به سمت خیابان. افرا نیست. انگار از ماشین که پیاده شده، پرواز کرده به آسمان تا از دست من و سوال‌های احتمالی‌ام فرار کند. *** صدای صلوات حضار از بالا تا پایین سالن سرازیر می‌شود و فرو می‌رود توی مغزم. به اصرار آوید، نشسته‌ایم ردیف چهارم؛ نزدیک‌ترین جایی که نسبت به جایگاه سخنرانی گیرمان آمد. و البته اگر کمی دیرتر می‌آمدیم، کلا باید قید صندلی را می‌زدیم و مثل خیلی‌ها روی زمین می‌نشستیم. با صلوات سوم، منتظری می‌آید روی سن و با گام‌های موزون و سنگین، می‌نشیند پشت میز و میکروفونش. آوید مشتِ آرامی به بازوی من می‌زند: بترکی الهی. چرا دیروز نگفتین می‌خواین برین دیدنش؟ منم می‌خواستم با رزولوشن بالا ببینمش. می‌خندم: همینم خوبه، برو خداتو شکر کن. زیر لب می‌گوید: تک‌خورا. ... قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/6820 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi