eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
844 ویدیو
96 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
شاید...
هدایت شده از ربط عاشقی 🇵🇸🇮🇷
⏰ هم اکنون 💨 نفس عمیق! 🔗 کارگاه عملیاتی با محوریت "میدان‌داری چابک و اثربخش در مواجهه با حوادث اجتماعی" ___________ 📌 سرفصل‌ اول؛ 🔸 نشست آموزشی با موضوع «در کجای تاریخ ایستاده‌ایم» __________ 🌟 با حضور دانشجویان دختر فعال فرهنگی دانشگاه‌های سراسر اصفهان @rabteasheghi⏪
هدایت شده از ربط عاشقی 🇵🇸🇮🇷
⏰ هم اکنون 💨 نفس عمیق! 🔗 کارگاه عملیاتی با محوریت "میدان‌داری چابک و اثربخش در مواجهه با حوادث اجتماعی" _______ 📌 سرفصل دوم؛ 🔸 نشست عملیاتی با موضوع «میدان‌داری چابک در حوادث اجتماعی» ______ 🌟 با حضور دانشجویان دختر فعال فرهنگی دانشگاه‌های سراسر اصفهان @rabteasheghi⏪
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 📙رمان امنیتی #شهریور 🌾 ✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا قسمت 29 برای دانیال م
🔰 🔰 📙رمان امنیتی 🌾 ✍️به قلم: قسمت 30 در مسیر اصفهان به تهران که بودیم، افرا بالاخره وا داد. گفت آن کسی که منتظری می‌گفت می‌توانیم ازش کمک بگیریم، پدرش است. پدری که وقتی افرا بچه بوده، افرا و مادرش را رها کرده و رفته. بعد هم مادرش بیمار شده و فوت کرده. همین هم شده که افرا در یک قهر طولانی با پدرش به سر می‌برد و با وجود اصرار پدرش، نه حاضر است با او زندگی کند و نه حتی با او حرف بزند. بعد از فهمیدن راز افرا، احساس نزدیکی بیشتری کردم با او. یک چیز مشترک داشتیم هردومان: غم فقدان مادر و کینه از پدر. البته درباره افرا، فکر نکنم کینه‌اش به اندازه من شدید باشد. افرا هم متقابلا، کمی گاردش را مقابلم پایین آورده و حاضر شده با من بیاید مرکز خورشید. فکر می‌کند هیچ چیز پنهانی از هم نداریم؛ دخترکِ ساده‌ی بیچاره! گرمای مطبوعی داخل مرکز هست که فشار سرمای آبان را از دوشم برمی‌دارد. تنها چیزی که سکوت مرکز را می‌شکند، صدای گریه و خنده‌ی بچه‌هاست که با گل و گلدان‌های متعددِ چیده شده دور تا دور سالن انتظار، روح می‌بخشد به فضا. انقدر رنگ‌های به کار رفته در سالن، شاد و زیبا هستند که هرکس نداند، فکر می‌کند آمده مهدکودک نه مرکز درمانی. این‌جا، بزرگ‌ترین و مجهزترین مرکز درمانی مغز و اعصاب کودکان در جنوب غرب آسیاست و یکی از پنج مرکز برتر مغز و اعصاب کودکان در جهان. که البته از این پنج مرکز، یکی دیگرش هم در ایران است. می‌روم به سمت میز اطلاعات و کارمندِ پشت میز، زودتر سلام می‌کند؛ با لبخندی که به همه مراجعان تحویل می‌دهد: سلام. روزتون بخیر، چطور می‌تونم کمک‌تون کنم؟ هرچه جمله در ذهنم مرتب کرده بودم، از یادم می‌رود و دست و پایم را گم می‌کنم: ام... من... افرا به دادم می‌رسد و به کارمند می‌گوید: سلام. می‌خواستیم ببینیم چطور می‌شه کارمندهای قدیمی این‌جا رو پیدا کنیم؟ لبخندِ کارمند روی لب‌هایش می‌ماسد: قدیمی؟ منظورتون چه زمانیه؟ -کارمندهایی که قبل از آتش‌سوزیِ ده سال پیش اینجا کار می‌کردن. و من سریع جمله افرا را تکمیل می‌کنم: مثلا سال دوهزار و هفده... یعنی... نود و شش... ابروهای کارمند می‌روند بالا و ته‌مانده‌ی لبخندش هم محو می‌شود: این مربوط به مدیریت قبلی مرکزه؛ من اطلاعی ندارم. البته احتمالا هرکس اون زمان این‌جا کار می‌کرده، تا الان باید بازنشست شده باشه. لجم می‌گیرد؛ اما ناامید نمی‌شوم. پرونده پزشکی‌ام را از کیفم می‌کشم بیرون و نشانش می‌دهم: ببینید... پزشک من ایشون بودن، خانم دکتر صدقی. می‌شناسیدشون؟ کارمند نگاهی به کاغذهای رنگ و رو رفته و قدیمی می‌اندازد و مشخصات پزشک. سرش را تکان می‌دهد: نه، ایشون رو اصلا نمی‌شناسم. اینا مربوط به مدیریت قبلی اینجاست. افرا می‌گوید: چیزی از اسناد مدیریت قبلی ندارید؟ -متاسفم، نمی‌تونیم در اختیارتون بذاریم؛ چون محرمانه ست. دستانم مشت می‌شوند تا کف‌گرگی نزنم به صورت آن کارمندِ لعنتی. افرا می‌گوید: می‌تونم با خانم دکتر ساعی صحبت کنم؟ ... قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/6820 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام از گوگل بله ولی سایر پیام‌رسان‌های خارجی نه.
🔻 تجدید بیعت دانشجویان دختر انقلابی با رهبر انقلاب... 🗓 در سالروز دیدار جمعی از فعالین فرهنگی با مقام معظم رهبری مورخ ۹۵/۸/۱۹ 🔷 کارگاه عملیاتی "نفس عمیق" با موضوع "میدان‌داری چابک و اثربخش در مواجهه با حوادث اجتماعی"، ویژه دختران دانشجوی فعال فرهنگی استان اصفهان برگزار شد. ✍ در پایان این کارگاه دختران دانشجوی انقلابی با امضای عهدنامه و تقدیم آن به محضر امام خامنه‌ای، عنوان کردند که در مسیر تبیین تا قیام پای کار این انقلاب خواهند ماند... 🔹شما هم می‌توانید با ارسال مشخصات خود(نام، نام رشته و دانشگاه، شماره دانشجویی) به شناسه زیر تا تاریخ ۲۵ آبان ماه، به امضاکنندگان این عهدنامه‌ی زینبی بپیوندید: @khanedaneshjooyan_admin 📃 متن عهدنامه را در پیام بعد مطالعه بفرمایید👇 🔸خانه دانشجویان انقلاب اسلامی ✦➤ @khanedaneshjooyan
🔻متن نامه تجدید بیعت دختران دانشجویان انقلابی با حضرت امام خامنه ای بسم الله الرحمن الرحیم 🔻 محضر مبارک رهبر معظم انقلاب اسلامی حضرت امام خامنه‌ای (مدظله‌العالی) سلام علیکم سخت است نوشتن کلماتی که قرار است شما آن‌ها را بخوانید، اما شوق ابراز ارادت به شما و اعلام آمادگی شهادت در راه این انقلاب که متصل به انقلاب حضرت مهدی (عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف) است، بر این سختی غالب می‌شود. این روزها کشورمان تب‌دار است و دشمنان پشت پرده، نقاب از چهره انداخته‌اند، تا بُن دندان مسلح شده‌اند و به میدان آمده‌اند برای تحقق بخشیدن به خیال خام‌شان! اما دختران شما نیز امروز، بیش از هر روز دیگری در میدان‌اند. ما نه انقلاب امام خمینی (ره) را دیده‌ایم، نه دفاع مقدس را. حتی بسیاری از ما در فتنه هشتاد و هشت، کم سن و سال و غافل از زمانه بودیم. ولی اکنون، دریافته‌ایم که این نبرد، نبرد ماست. ما با آغوش باز، این نبردِ کربلایی را پذیرفته‌ایم و برای رسیدن نوبت‌مان لحظه‌شماری کرده‌ایم. از بانوان شهید و مجاهد پیشین، صبر و بصیرت آموخته‌ایم که شایسته شویم برای حمل این پرچم. همان‌طور که شما از ما خواسته‌اید، دوست و دشمن را می‌شناسیم و میدان بحران را؛ و البته برخی از دوستان‌مان در این میدان غبارآلود، راه را گم کرده‌اند که باز هم جای نگرانی نیست. ما دلسوزانه و مسئولانه، حقیقت میدان را برای دوستان و همکلاسی‌هایمان تبیین خواهیم کرد و باز هم مثل قبل و بیش از قبل، با هم متّحد خواهیم شد. دشمن هنوز این را نفهمیده که افق دید ما، چیزی فراتر از امروز و فرداست و با این طوفان‌های زودگذر، آشفته نمی‌شویم. ما آینده‌ای روشن می‌بینیم در انتهای این راه؛ تمدن نوین اسلامی را، ظهور حضرت مهدی ارواحنا فداه را. این حوادث در راه رسیدن ما به ایران قوی و تمدن اسلامی، تنها دست‌اندازهایی کوچک‌اند. ما نه تنها خود را نباخته‌ایم و از حرمِ جمهوری اسلامی دست نکشیده‌ایم، که قرار است از همین حرم، پیام الگوی سوم زن مسلمان را به تمام جهان برسانیم. خیال‌تان از بابت دانشگاه آسوده باشد. ما امتداد دانشجویان خط امامیم؛ دانشجویان خط امام خامنه‌ای. سنگر دانشگاه را نگه داشته‌ایم و با تمام توان تلاش می‌کنیم تا رسالت‌مان را به‌عنوان حلقه‌های میانی به‌درستی انجام دهیم. ما به میدان آمده‌ایم و سربازی بانوانه‌ی خود را برای میهن آغاز کرده‌ایم تا مشکلات موجود را حل کنیم و آرامش را به فضای دانشگاه برگردانیم، و ضمن بازیابی هویت علمی و سیاسی دانشگاه، امیدآفرین باشیم. ✋ با شما عهد می‌بندیم که در مسیر تبیین تا قیام از حرکت باز نایستیم. امیدواریم تا تلاش‌مان در حفظ ارزش‌های دینی و عفاف، مقبول درگاه خداوند گردد و پرچم ایران، هرچه زودتر با دستان پرتوان شما به صاحب کشورمان داده شود. چرا که این آیه، باور قلبی ماست: إِن تَنصُرُواْ ٱللَّهَ يَنصُرۡكُمۡ وَيُثَبِّتۡ أَقۡدَامَكُمۡ. 🤲 آقای ما، دعا کنید برای دختران‌تان که در تلاشند محکم، مجاهدانه، انقلابی و بانوانه میدان‌داری کنند. والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته  🔹شما هم می‌توانید با ارسال مشخصات خود(نام، نام رشته و دانشگاه، شماره دانشجویی) به شناسه زیر تا تاریخ ۲۵ آبان ماه، به امضاکنندگان این عهدنامه‌ی زینبی بپیوندید: @khanedaneshjooyan_admin 🔸خانه دانشجویان انقلاب اسلامی ✦➤ @khanedaneshjooyan
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 📙رمان امنیتی #شهریور 🌾 ✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا قسمت 30 در مسیر اصفها
🔰 🔰 📙رمان امنیتی 🌾 ✍️به قلم: قسمت ۳۱ افرا می‌گوید: می‌تونم با خانم دکتر ساعی صحبت کنم؟ -ایشون... -بفرمایید، با من کار داشتید؟ خانمی هم‌سن منتظری، کلام کارمند را بریده و حالا دست در جیب روپوش پزشکی‌اش، روبه‌روی ما ایستاده؛ با لبخند. افرا برمی‌گردد به سمتش: خانم منتظری گفتن که... دکتر با دست اشاره می‌کند به سمت یک راهرو: بریم داخل اتاق صحبت کنیم. در مقابل چشمان مبهوت کارمند اطلاعات، پشت سر خانم دکتر راه می‌افتیم. در یک اتاق را برایمان باز می‌کند؛ در دفترش را. دعوتمان می‌کند که بنشینیم و خودش هم کنارمان می‌نشیند: کاش زودتر خبر می‌دادید که تشریف میارید. منتظر جوابمان نمی‌ماند. برایمان چای می‌ریزد و می‌گوید: ریحانه خیلی سفارشتون رو کرد. منم گفتم اسناد مدیریت قبلی رو بررسی کنن. قلبم تندتر می‌زند. خودم را روی صندلی جلو می‌کشم: خب... بعد؟ بی‌توجه به هیجان من، چند جرعه چای می‌نوشد و به پشتی صندلی تکیه می‌دهد: متاسفانه بیشتر اسناد مدیریت قبلی، ثبت الکترونیکی نشدن و خیلی‌شون هم توی آتش‌سوزیِ ده سال پیش از بین رفتن. وا می‌روم؛ مثل کسی که به نزدیکیِ چشمه رسیده و متوجه شده که سراب دیده. دکتر لبخند می‌زند: حالا ناراحت نباش. من یه چیزی پیدا کردم که شاید به دردت بخوره. امیدِ پژمرده‌ام، دوباره جان می‌گیرد و امیدوارانه نگاهش می‌کنم. از جا بلند می‌شود و میزش را دور می‌زند. از داخل کشو، پرونده‌ای بیرون می‌کشد و روی میز می‌گذارد: این پرونده توئه... دستم دراز می‌شود به سمت پرونده؛ اما صدای دکتر متوقفم می‌کند: ولی بیشتر صفحاتش سوخته متاسفانه. با احتیاط، پرونده را برمی‌دارم. افرا تذکر می‌دهد: مواظب باش خراب نشه... پرونده را در یک کاور جدیدِ سبزرنگ گذاشته‌اند و کاور قبلی، پوسیده و نیم‌سوخته است. تقریبا نیمی از صفحه مشخصاتم از بین رفته. چشمم به نام سلما که می‌افتد، مورمورم می‌شود. عکسی هم از روزهای اول ورود به ایران در پرونده هست؛ منِ بحران‌زده و پریشانِ پنج ساله. حس می‌کنم اگر دستم به برگه بخورد، از هم متلاشی می‌شود. چند برگه دیگر هم هست؛ گزارش‌های پزشک و مزخرفات دیگر. در هیچ‌کدام، درباره مردی که به ملاقاتم آمد و با هم نقاشی کشیدیم حرفی زده نشده. دکتر می‌گوید: یه نفر هزینه‌های درمانت رو پرداخت کرده؛ ولی اسمش به درخواست خودش ثبت نشده. احتمالا همون مدافع حرمیه که می‌گی. دوباره وا می‌روم؛ این‌بار بیشتر از قبل. افرا اما آخرین تیر در تاریکی را می‌اندازد: هیچ‌کدوم از کارمندهای قبلی رو هم پیدا نکردین؟ -نه متاسفانه. نفسم را با صدای بلند از سینه بیرون می‌دهم. بهترین سرنخم کور شده و ذوق خودم هم. از جا بلند می‌شوم و پرونده نیم‌سوخته‌ام را هم می‌گذارم روی میز دکتر: ممنونم. ببخشید که مزاحم‌تون شدیم. ... قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/6820 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا