eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
844 ویدیو
96 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام درباره تاریخ تخصص ندارم. درباره افراد هم نمیشه به راحتی حکم بدیم که خوب یا بد بود. ولی چیزی که می‌دونم اینه که نادرشاه با این که تونست مدت کوتاهی، یکپارچگی سیاسی در ایران حاکم کنه، رفتارهای خشن و وحشیانه هم کم نداشته و با لشکرکشی‌هاش به خیلی از افراد آسیب زده. و البته، اصولا «شاه»، هرکسی که باشه، حکومتش به حق نیست.
سلام پاسخش مفصله... اگر کوتاه بخوام بگم، چون امر خداست. ولی اگر دنبال پاسخ مستدل و تفصیلی هستید، کتاب‌های «ترگل» و «مسئله حجاب» شهید مطهری رو مطالعه کنید.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 📙رمان امنیتی #شهریور 🌾 ✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا قسمت ۳۱ افرا می‌گوید:
🔰 🔰 📙رمان امنیتی 🌾 ✍️به قلم: قسمت 32 دکتر و افرا هم می‌ایستند و دکتر می‌گوید: کاری نکردم... چایی‌تون رو میل نکردید... -نه ممنونم. بیشتر از این مزاحم‌تون نمی‌شیم. و از اتاق می‌زنم بیرون. صدای افرا هنوز از داخل اتاق به گوش می‌رسد که دارد از خانم دکتر تشکر می‌کند؛ نمی‌دانم برای چی. عملا به هیچ دردی نخورد کارش. یک پرونده نیم‌سوخته به چه درد من می‌خورد؟ و این که بدانم یک آدم ناشناسی، هزینه درمانم را تقبل کرده که احتمالا همان حیدر است...؟ یک جای کار این حیدر می‌لنگیده. وگرنه صرف جنگیدن در سوریه، باعث نمی‌شود یک نفر بخواهد انقدر موش و گربه‌بازی در بیاورد. بالاخره افرا از اتاق بیرون می‌آید: بریم... دنبالش راه می‌افتم به سمت در مرکز. می‌گوید: نمی‌خواستی بدونی اونی که هزینه درمانت رو داده کی بوده؟ -معلومه که می‌خواستم. ولی مثل این که اون نمی‌خواسته. -خیّرهای زیادی هستن که همچین کارایی بکنن. معلوم نیست حتما حیدر بوده باشه. خودم را دلداری می‌دهم که بالاخره یک راهی هست برای پیدا کردنش. حتی اگر لازم باشد، پرتره‌اش را تکمیل می‌کنم و به تک‌تک مردم ایران نشان می‌دهم تا یک نفر را پیدا کنم که می‌شناسدش. از زیر سنگ هم که شده پیدایش می‌کنم... به محض بیرون آمدن از مرکز و ایستادن جلوی پیاده‌رو، یک خودروی سیاه مقابلمان ترمز می‌زند و راننده‌اش پیاده می‌شود: سلام. هردو با دیدن راننده، درجا خشک می‌شویم و مغز و قلبمان از کار می‌افتد. خودش است، همان مرد محافظِ کچل... همان که نمی‌دانم قبلا در کدام قبرستانی دیده بودمش. رنگ افرا مثل گچ شده. افرا قدمی به عقب می‌گذارد و دستم را می‌گیرد: ب... بریم... مرد ماشین را دور می‌زند، روبه‌رویمان می‌ایستد و با چشمان بی‌روحش خیره می‌شود به افرا: صبر کن. مگه نمی‌خواین حیدر رو پیدا کنین؟ افرا رویش را برمی‌گرداند به سمت دیگری و اخم می‌کند. لبانش را بر هم فشار می‌دهد؛ احتمالا برای این که فحش‌هایی که می‌خواهد نثار منتظری کند را در دهان نگه دارد. هرچه به چهره مرد بیشتر دقت می‌کنم، می‌فهمم که چقدر شبیه افراست؛ مخصوصا آن چشمان سبز و بی‌روحش. هنوز راز این شباهت را کشف نکرده‌ام که می‌گوید: من مسعودم، پدر افرا. می‌خوام کمکت کنم. چیزی از حیدر می‌دونی؟ حس خوبی به این کمکِ داوطلبانه ندارم؛ به ویژه که او را قبلا در قامت یک مامور امنیتی دیده‌ام. می‌ترسم برایم دام پهن کرده باشد. گیج شده‌ام. چنین چیزی میان سناریوهای احتمالی‌ام نبود. چکار باید بکنم؟ -همون... چیزایی که... به خانم منتظری گفتم... فعلا ادامه دادن نقشِ یک دخترِ معصوم، تنها راه است تا ببینم بعدا چه پیش می‌آید. مرد تیزتر و ترسناک‌تر از افرا نگاهم می‌کند؛ بدبینانه و عذاب‌آور. طوری که انگار تمام رازهای لعنتی‌ام را می‌داند. من هم از رو نمی‌روم و خیره می‌شوم به چهره‌ی آشنایش. باز هم صدای خشن و سنگین مسعود، سکوت را می‌شکند: شنیدم نقاشیشو کشیدی. ... قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/6820 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi