☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
#بسم_الله_قاصم_الجبارین 🌷شهربانو! جانِ خواهر! کجاستی؟ / بخش اول هنوز هفت سالم نشده بود. دیر رسیدم
26M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃برای دختر همسایه...🌱
✨سرودهای زیبا از دختران افغانستان برای دختران ایران...🇮🇷🇦🇫
پ.ن: شهربانو، جان خواهر...💔
#لبیک_یا_خامنه_ای
#زن_زندگی_آگاهی
#پایان_مماشات
🔻 تجدید بیعت دانشجویان دختر انقلابی با رهبر انقلاب...
🗓 در سالروز دیدار جمعی از فعالین فرهنگی با مقام معظم رهبری مورخ ۹۵/۸/۱۹
🔷 کارگاه عملیاتی "نفس عمیق" با موضوع "میدانداری چابک و اثربخش در مواجهه با حوادث اجتماعی"، ویژه دختران دانشجوی فعال فرهنگی استان اصفهان برگزار شد.
✍ در پایان این کارگاه دختران دانشجوی انقلابی با امضای عهدنامه و تقدیم آن به محضر امام خامنهای، عنوان کردند که در مسیر تبیین تا قیام پای کار این انقلاب خواهند ماند...
🔹شما هم میتوانید با ارسال مشخصات خود(نام، نام رشته و دانشگاه، شماره دانشجویی) به شناسه زیر تا تاریخ ۲۵ آبان ماه، به امضاکنندگان این عهدنامهی زینبی بپیوندید:
@khanedaneshjooyan_admin
📃 متن عهدنامه را در پیام بعد مطالعه بفرمایید👇
🔸خانه دانشجویان انقلاب اسلامی
✦➤ @khanedaneshjooyan
🔻متن نامه تجدید بیعت دختران دانشجویان انقلابی با حضرت امام خامنه ای
بسم الله الرحمن الرحیم
🔻 محضر مبارک رهبر معظم انقلاب اسلامی حضرت امام خامنهای (مدظلهالعالی)
سلام علیکم
سخت است نوشتن کلماتی که قرار است شما آنها را بخوانید، اما شوق ابراز ارادت به شما و اعلام آمادگی شهادت در راه این انقلاب که متصل به انقلاب حضرت مهدی (عجلاللهتعالیفرجهالشریف) است، بر این سختی غالب میشود.
این روزها کشورمان تبدار است و دشمنان پشت پرده، نقاب از چهره انداختهاند، تا بُن دندان مسلح شدهاند و به میدان آمدهاند برای تحقق بخشیدن به خیال خامشان!
اما دختران شما نیز امروز، بیش از هر روز دیگری در میداناند. ما نه انقلاب امام خمینی (ره) را دیدهایم، نه دفاع مقدس را. حتی بسیاری از ما در فتنه هشتاد و هشت، کم سن و سال و غافل از زمانه بودیم. ولی اکنون، دریافتهایم که این نبرد، نبرد ماست.
ما با آغوش باز، این نبردِ کربلایی را پذیرفتهایم و برای رسیدن نوبتمان لحظهشماری کردهایم. از بانوان شهید و مجاهد پیشین، صبر و بصیرت آموختهایم که شایسته شویم برای حمل این پرچم. همانطور که شما از ما خواستهاید، دوست و دشمن را میشناسیم و میدان بحران را؛ و البته برخی از دوستانمان در این میدان غبارآلود، راه را گم کردهاند که باز هم جای نگرانی نیست. ما دلسوزانه و مسئولانه، حقیقت میدان را برای دوستان و همکلاسیهایمان تبیین خواهیم کرد و باز هم مثل قبل و بیش از قبل، با هم متّحد خواهیم شد.
دشمن هنوز این را نفهمیده که افق دید ما، چیزی فراتر از امروز و فرداست و با این طوفانهای زودگذر، آشفته نمیشویم. ما آیندهای روشن میبینیم در انتهای این راه؛ تمدن نوین اسلامی را، ظهور حضرت مهدی ارواحنا فداه را. این حوادث در راه رسیدن ما به ایران قوی و تمدن اسلامی، تنها دستاندازهایی کوچکاند. ما نه تنها خود را نباختهایم و از حرمِ جمهوری اسلامی دست نکشیدهایم، که قرار است از همین حرم، پیام الگوی سوم زن مسلمان را به تمام جهان برسانیم.
خیالتان از بابت دانشگاه آسوده باشد. ما امتداد دانشجویان خط امامیم؛ دانشجویان خط امام خامنهای. سنگر دانشگاه را نگه داشتهایم و با تمام توان تلاش میکنیم تا رسالتمان را بهعنوان حلقههای میانی بهدرستی انجام دهیم. ما به میدان آمدهایم و سربازی بانوانهی خود را برای میهن آغاز کردهایم تا مشکلات موجود را حل کنیم و آرامش را به فضای دانشگاه برگردانیم، و ضمن بازیابی هویت علمی و سیاسی دانشگاه، امیدآفرین باشیم.
✋ با شما عهد میبندیم که در مسیر تبیین تا قیام از حرکت باز نایستیم.
امیدواریم تا تلاشمان در حفظ ارزشهای دینی و عفاف، مقبول درگاه خداوند گردد و پرچم ایران، هرچه زودتر با دستان پرتوان شما به صاحب کشورمان داده شود.
چرا که این آیه، باور قلبی ماست: إِن تَنصُرُواْ ٱللَّهَ يَنصُرۡكُمۡ وَيُثَبِّتۡ أَقۡدَامَكُمۡ.
🤲 آقای ما، دعا کنید برای دخترانتان که در تلاشند محکم، مجاهدانه، انقلابی و بانوانه میدانداری کنند.
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته
🔹شما هم میتوانید با ارسال مشخصات خود(نام، نام رشته و دانشگاه، شماره دانشجویی) به شناسه زیر تا تاریخ ۲۵ آبان ماه، به امضاکنندگان این عهدنامهی زینبی بپیوندید:
@khanedaneshjooyan_admin
#عهد_نامه_زینبی
#تبیین_تا_قیام
🔸خانه دانشجویان انقلاب اسلامی
✦➤ @khanedaneshjooyan
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 📙رمان امنیتی #شهریور 🌾 ✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا قسمت 30 در مسیر اصفها
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
📙رمان امنیتی #شهریور 🌾
✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت ۳۱
افرا میگوید: میتونم با خانم دکتر ساعی صحبت کنم؟
-ایشون...
-بفرمایید، با من کار داشتید؟
خانمی همسن منتظری، کلام کارمند را بریده و حالا دست در جیب روپوش پزشکیاش، روبهروی ما ایستاده؛ با لبخند. افرا برمیگردد به سمتش: خانم منتظری گفتن که...
دکتر با دست اشاره میکند به سمت یک راهرو: بریم داخل اتاق صحبت کنیم.
در مقابل چشمان مبهوت کارمند اطلاعات، پشت سر خانم دکتر راه میافتیم. در یک اتاق را برایمان باز میکند؛ در دفترش را. دعوتمان میکند که بنشینیم و خودش هم کنارمان مینشیند: کاش زودتر خبر میدادید که تشریف میارید.
منتظر جوابمان نمیماند. برایمان چای میریزد و میگوید: ریحانه خیلی سفارشتون رو کرد. منم گفتم اسناد مدیریت قبلی رو بررسی کنن.
قلبم تندتر میزند. خودم را روی صندلی جلو میکشم: خب... بعد؟
بیتوجه به هیجان من، چند جرعه چای مینوشد و به پشتی صندلی تکیه میدهد: متاسفانه بیشتر اسناد مدیریت قبلی، ثبت الکترونیکی نشدن و خیلیشون هم توی آتشسوزیِ ده سال پیش از بین رفتن.
وا میروم؛ مثل کسی که به نزدیکیِ چشمه رسیده و متوجه شده که سراب دیده. دکتر لبخند میزند: حالا ناراحت نباش. من یه چیزی پیدا کردم که شاید به دردت بخوره.
امیدِ پژمردهام، دوباره جان میگیرد و امیدوارانه نگاهش میکنم. از جا بلند میشود و میزش را دور میزند. از داخل کشو، پروندهای بیرون میکشد و روی میز میگذارد: این پرونده توئه...
دستم دراز میشود به سمت پرونده؛ اما صدای دکتر متوقفم میکند: ولی بیشتر صفحاتش سوخته متاسفانه.
با احتیاط، پرونده را برمیدارم. افرا تذکر میدهد: مواظب باش خراب نشه...
پرونده را در یک کاور جدیدِ سبزرنگ گذاشتهاند و کاور قبلی، پوسیده و نیمسوخته است. تقریبا نیمی از صفحه مشخصاتم از بین رفته. چشمم به نام سلما که میافتد، مورمورم میشود. عکسی هم از روزهای اول ورود به ایران در پرونده هست؛ منِ بحرانزده و پریشانِ پنج ساله.
حس میکنم اگر دستم به برگه بخورد، از هم متلاشی میشود. چند برگه دیگر هم هست؛ گزارشهای پزشک و مزخرفات دیگر. در هیچکدام، درباره مردی که به ملاقاتم آمد و با هم نقاشی کشیدیم حرفی زده نشده.
دکتر میگوید: یه نفر هزینههای درمانت رو پرداخت کرده؛ ولی اسمش به درخواست خودش ثبت نشده. احتمالا همون مدافع حرمیه که میگی.
دوباره وا میروم؛ اینبار بیشتر از قبل. افرا اما آخرین تیر در تاریکی را میاندازد: هیچکدوم از کارمندهای قبلی رو هم پیدا نکردین؟
-نه متاسفانه.
نفسم را با صدای بلند از سینه بیرون میدهم. بهترین سرنخم کور شده و ذوق خودم هم. از جا بلند میشوم و پرونده نیمسوختهام را هم میگذارم روی میز دکتر: ممنونم. ببخشید که مزاحمتون شدیم.
#ادامه_دارد ...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/6820
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
سلام
پرسش و پاسخ باهم...🙂
گوش دادن به خوانندگی زن به فتوای مقام معظم رهبری، باشروطی جایز نیست. اگر غنا باشد و باعث تهییج شهوت شود و یا مفسدهی دیگر داشته باشد. یعنی اگر این شروط رو نداشته باشد حرام نیست
همه مراجع به جز آیات عظام بهجت و مکارم همین نظر رو دارن.
ولی چیزی که در تکخوانی این کلیپ بود، اصلا غنا نبود.
سلام
درباره تاریخ تخصص ندارم. درباره افراد هم نمیشه به راحتی حکم بدیم که خوب یا بد بود.
ولی چیزی که میدونم اینه که نادرشاه با این که تونست مدت کوتاهی، یکپارچگی سیاسی در ایران حاکم کنه، رفتارهای خشن و وحشیانه هم کم نداشته و با لشکرکشیهاش به خیلی از افراد آسیب زده.
و البته، اصولا «شاه»، هرکسی که باشه، حکومتش به حق نیست.
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 📙رمان امنیتی #شهریور 🌾 ✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا قسمت ۳۱ افرا میگوید:
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
📙رمان امنیتی #شهریور 🌾
✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 32
دکتر و افرا هم میایستند و دکتر میگوید: کاری نکردم... چاییتون رو میل نکردید...
-نه ممنونم. بیشتر از این مزاحمتون نمیشیم.
و از اتاق میزنم بیرون. صدای افرا هنوز از داخل اتاق به گوش میرسد که دارد از خانم دکتر تشکر میکند؛ نمیدانم برای چی. عملا به هیچ دردی نخورد کارش. یک پرونده نیمسوخته به چه درد من میخورد؟ و این که بدانم یک آدم ناشناسی، هزینه درمانم را تقبل کرده که احتمالا همان حیدر است...؟
یک جای کار این حیدر میلنگیده. وگرنه صرف جنگیدن در سوریه، باعث نمیشود یک نفر بخواهد انقدر موش و گربهبازی در بیاورد.
بالاخره افرا از اتاق بیرون میآید: بریم...
دنبالش راه میافتم به سمت در مرکز. میگوید: نمیخواستی بدونی اونی که هزینه درمانت رو داده کی بوده؟
-معلومه که میخواستم. ولی مثل این که اون نمیخواسته.
-خیّرهای زیادی هستن که همچین کارایی بکنن. معلوم نیست حتما حیدر بوده باشه.
خودم را دلداری میدهم که بالاخره یک راهی هست برای پیدا کردنش. حتی اگر لازم باشد، پرترهاش را تکمیل میکنم و به تکتک مردم ایران نشان میدهم تا یک نفر را پیدا کنم که میشناسدش. از زیر سنگ هم که شده پیدایش میکنم...
به محض بیرون آمدن از مرکز و ایستادن جلوی پیادهرو، یک خودروی سیاه مقابلمان ترمز میزند و رانندهاش پیاده میشود: سلام.
هردو با دیدن راننده، درجا خشک میشویم و مغز و قلبمان از کار میافتد. خودش است، همان مرد محافظِ کچل... همان که نمیدانم قبلا در کدام قبرستانی دیده بودمش.
رنگ افرا مثل گچ شده. افرا قدمی به عقب میگذارد و دستم را میگیرد: ب... بریم...
مرد ماشین را دور میزند، روبهرویمان میایستد و با چشمان بیروحش خیره میشود به افرا: صبر کن. مگه نمیخواین حیدر رو پیدا کنین؟
افرا رویش را برمیگرداند به سمت دیگری و اخم میکند. لبانش را بر هم فشار میدهد؛ احتمالا برای این که فحشهایی که میخواهد نثار منتظری کند را در دهان نگه دارد.
هرچه به چهره مرد بیشتر دقت میکنم، میفهمم که چقدر شبیه افراست؛ مخصوصا آن چشمان سبز و بیروحش. هنوز راز این شباهت را کشف نکردهام که میگوید: من مسعودم، پدر افرا. میخوام کمکت کنم. چیزی از حیدر میدونی؟
حس خوبی به این کمکِ داوطلبانه ندارم؛ به ویژه که او را قبلا در قامت یک مامور امنیتی دیدهام. میترسم برایم دام پهن کرده باشد. گیج شدهام. چنین چیزی میان سناریوهای احتمالیام نبود. چکار باید بکنم؟
-همون... چیزایی که... به خانم منتظری گفتم...
فعلا ادامه دادن نقشِ یک دخترِ معصوم، تنها راه است تا ببینم بعدا چه پیش میآید. مرد تیزتر و ترسناکتر از افرا نگاهم میکند؛ بدبینانه و عذابآور. طوری که انگار تمام رازهای لعنتیام را میداند. من هم از رو نمیروم و خیره میشوم به چهرهی آشنایش.
باز هم صدای خشن و سنگین مسعود، سکوت را میشکند: شنیدم نقاشیشو کشیدی.
#ادامه_دارد ...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/6820
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi