eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
843 ویدیو
95 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 📙رمان امنیتی #شهریور 🌾 ✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا قسمت 51 -آره. دمشق که
🔰 🔰 📙رمان امنیتی 🌾 ✍️به قلم: قسمت 52 مطهره پیچیده شده میان یک مه غلیظ از ابهام. فرسنگ‌ها با هم فاصله داریم و نمی‌فهمم‌اش. به چهره مطهره می‌آید دختر آرامی باشد؛ از آن دخترهای سربه‌زیر و ساکت و مومن. -چطوری خانم هنرمند؟ از جا می‌پرم و پشت سرم را نگاه می‌کنم. منتظری سمت راستم ایستاده؛ با چشمانی سرخ و ورم کرده و بینی قرمز: ببخشید ترسوندمت. سریع بقیه پرتره‌ها را از دور قبر جمع می‌کنم و می‌گویم: نه نه... اشکال نداره. دو قدم به جلو برمی‌دارد و کنار قبر می‌ایستد. لبانش تکان می‌خورند؛ به رسم فاتحه خواندن مسلمان‌ها. می‌گویم: تنها اومدین؟ چادرش را جمع می‌کند و بدون دعوت من، می‌نشیند کنار قبر: نه، آقا و بچه‌ها هم هستن. اشاره می‌کند به پسر نوجوانی که با دوتا دختربچه بازی می‌کند و مردی که روی یکی از سکوها، پشت به من نشسته؛ شوهر مرموز و همیشه در سایه‌اش. مردی که قرار است من از سایه درش بیاورم و کاری کنم که مرگ برایش بشود آرزو. شاید امروز قرار است آخرین تصویر از این خانواده خوشبخت ثبت بشود و بعد، من نخ تسبیح این خانواده را پاره خواهم کرد. راستی دختر محافظ کجاست؟ خبری از او نیست. شاید امروز مرخصش کرده‌اند؛ به این توجیه که همسرش همراهشان هست. شاید هم دارد این دور و بر پرسه می‌زند و با آن نگاه شکاکش، من و منتظری را زیر نظر دارد. -حتما خیلی حرف داشتی که باهاش بزنی. اینجا بهترین جاست برای گفتن حرفایی که نمی‌شه جاهای دیگه گفت. خودم را مشغول کشیدن پرتره می‌کنم و شانه بالا می‌اندازم: حرف که داشتم، ولی اینجا هم کسی حرفتو نمی‌شنوه. -برعکس، کسایی که اینجا هستن بهتر از هرکسی می‌شنون. ناخودآگاه پوزخند می‌زنم: اونا مُردن. جنازه‌هاشون هم پوسیده. -واقعا اینطوری فکر می‌کنی؟ صدایش دلخوری و تمسخر را با هم دارد؛ هرچند آرام است. انگار به هم‌ترین بنیان فکری‌اش خدشه وارد کرده‌ام. ادامه می‌دهم: واضحه. فرآیندهای حیاتی متوقف می‌شن، آدم می‌میره و می‌پوسه. حالا یکی توی جنگ، یکی هم توی خونه‌ش. اصلش یکیه. -این حرفا دیگه خیلی قدیمی شده. مال صد سال قبله. -مهم نیست. چیزی که من دیدم اینه. منتظری یک نفس عمیق می‌کشد که یعنی نمی‌خواهد فعلا بحث کند؛ اما همچنان عقیده خودش را درست می‌داند. لبم را می‌گزم. شاید نباید انقدر زیاده‌روی می‌کردم؛ مخصوصا که پدر و مادر و برادر ناتنی‌اش، همه اینجا هستند. ممکن است اعتمادش را از دست بدهم. خاک بر سرم با این ابراز عقیده‌های بی‌موقعم. چند ثانیه در سکوت می‌گذرد و منتظری دوباره به زبان می‌آید: راستی، خبر داری تاریخ همایش تغییر کرده؟ ... قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/6820 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام از کجا معلوم مرصاد باشه؟🙄
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 "یخ‌زده" به قلم: معصومه سادات رضوی با دندان گوشه لبم را می‌جوم و استاد سرم داد می‌زند: پس وقتی می‌گی الگوی من حضرت زینبه داری خودتو گول می‌زنی. وقتی سر روضه حضرت زهرا گریه می‌کنی و حواست نیست حضرت زهرا برای تبیین در تک‌تک خونه‌ها رو زد، گریه‌ات رو قاب کن بزار تو طاقچه دیوار چون هنوز نفهمیدی حضرت زهرا واسه چی تو کوچه دنبال علی می‌دوید... چشم‌هایم پر از اشک و بغضم منتظر یک تلنگر دیگر است تا بشکند. روسری‌ام را جلوتر می‌کشم و با صدای لرزان می‌گویم: نمی‌تونم استاد. این چیزایی که من می‌نویسم به درد نمی‌خوره. کی آخه با نوشته‌های من به راه راست هدایت می‌شه؟ نمی‌تونم، می‌ترسم... توی چشم‌هایم خیره می‌شود و با صدای آرام‌تری می‌گوید: ببین دختر من! قرار نیست با حرفای تو کسی مستقیم به راه راست هدایت بشه! ولی تو بلدی با کلمه‌ها بازی کنی؛ می‌تونی با سر انگشت هنرت اونا رو انتخاب کنی و کنار هم بچینی. از چی می‌ترسی؟ از کی خجالت می‌کشی؟ می‌تونی چهار روز دیگه تو چشمای حضرت زینب نگاه کنی بگی نمی‌تونستم؟ می‌تونی سرتو جلوی حضرت زهرا بالا بیاری؟ واقعا می‌تونی؟ اشک‌هایم پایین می‌ریزد و لب می‌زنم: نه... چند ساعت بعد انگشتانم روی صفحه کیبورد بازی می‌کنند... می‌نویسم: بسم الله الرحمن... پاک می‌کنم، می‌نویسم... پاک می‌کنم... این ترس یخ‌زده تا کجا قرار است گریبان مرا بگیرد؟! تا کجا قرار است کلماتم را منجمد کند تا شکوفه ندهند؟ شب قرار است با مهدیه برویم روضه. وارد فضای حسینیه که می‌شوم دلم می‌ریزد. گوشه ای می‌نشینم و ساکت و آرام به دیوار تکیه می‌دهم و موقع سخنرانی پیام‌ها را بالا و پایین می‌کنم. - اغتشاشگران باعث تعطیل شدن برخی مغازه‌های بازار بزرگ تهران شدند... - جلسه امشب مسجد با موضوع فتنه اخیر. - خواهر آرتین: او هنوز سراغ مادرم را می‌گیرد... - شهادت طلبه جوان در تهران... روی پیام آخر مکث می‌کنم. توی ایتا سرچ می‌کنم: آرمان علی وردی. فیلم را باز می‌کنم. یا حسین از دهانم نمی‌افتد. دستانم یخ می‌کنند. دلم می‌خواهد از این همه قساوت جیغ بکشم. چطور می‌توانند؟ چطور... روضه‌های فاطمیه توی سرم می‌چرخد: در وسط کوچه تو را می‌زدند... انگار صدای ناله زینب را حوالی گودال می‌شنوم: غریب گیر آوردنت... مهدیه سر برمی‌گرداند و می‌گوید: حسنا خوبی؟ چرا رنگت پریده؟ بریده بریده میگویم: وای مهدیه... مهدیه بچه مردمو رو کشتن چون به آقا فحش نداد. وای، مهدیه وای... و چادر روی صورتم می‌کشم، امشب من روضه خوان لازم ندارم، ولی روضه خوان می‌خواند و من نفسم بالا نمی‌آید. روضه زینب می‌خواند... با چشم های بسته تصور می‌کنم: زینب با ابهت وسط مجلس یزید ایستاده و سر او داد می‌زند: آیا این از عدل است که زنان و کنیزان تو در پرده باشند و دختران رسول الله اسیر؟ می‌بینم که لحظه به لحظه چهره یزید بیشتر در هم می‌رود و چشمانش از ترس دودو می‌زنند. زینب سر بالا می‌گیرد و می‌گوید: جز زیبایی چیزی ندیدم... و یزید بهت زده نگاهش می‌کند. او می‌نشیند و مانند یک اقیانوس اهل حرم را در آرامش و صبوری‌اش غوطه‌ور می‌کند. سایه می‌شود تا تن رنجور سجاد در خنکایش جان بگیرد. با حوصله اشک‌های رقیه را پاک می‌کند و سرش را می‌بوسد... میان اشک های مردم می‌شکنم، کاش قطره ای اقیانوس صبر و شجاعتش را به من بدهد... آخرهای هیئت بوی عطر عربی تو فضا می‌پیچد. صدای گریه‌ها اوج می‌گیرد. با دیدن پرچم گنبد حرم حضرت زینب قلبم تند تر می‌زند و چشم‌هایم تار می‌شوند. خاک می‌شوم و روی پرچم می‌نشینم. سراسر چشم می‌شوم و پرچم را می‌بوسم. همه کلماتم سلام می‌شوند تا به گنبد طلایی برسند. ترس یخ‌زده‌ام آرام‌آرام آب جاری می‌شود. خشم می‌شود، بغض می‌شود، اطمینان می‌شود. زینب برایم قطره‌ای از اقیانوسش را فرستاده. باید بنویسم... برای آرمان... بعد از روضه، دستم روی صفحه کیبورد می‌چرخد. می‌نویسم: بسم الله الرحمن الرحیم... السلام علیک یا سیدتی یازینب... برای آرمان عزیز ما... عملیات دخترانه مه‌شکن http://eitaa.com/istadegi
هدایت شده از ☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
بسم الله الرحمن الرحیم ⚠️ مهم و فوری ⚠️ ✨عملیات دخترانه «مه‌شکن»✨ 🌱ابهام مه‌آلود فتنه را با قلم تبیین می‌شکنیم... ⚠️داستان‌نویس‌های کانال کجا هستند؟ 🥀چهلم شهید آرمان علی‌وردی، ولادت حضرت زینب سلام الله علیها و دهه فاطمیه نزدیکه... 🌿بیاید باهم یک عملیات روایت و تبیین رو شروع کنیم... با رمز مقدس «یا زینب کبری سلام الله علیها».🌿 چطور؟ با نوشتن داستان؛ یکی از بهترین روش‌های تبیین.🌱 ✅دقت کنید که داستان‌های کوتاه شما نهایتا ۵۰۰ کلمه، یا دو پیام ایتایی باشه. ✅نام و نام خانوادگی حتما همراهش باشه(یا هر نامی که دوست دارید داستان به اون نام منتشر بشه). ✅سعی کنید داستان شما هم بار محتوایی و عقلی داشته باشه هم بار احساسی؛ کسی که داستان شما رو می‌خونه، یک چیزی هم یاد بگیره نه این که فقط گریه کنه. 🌷عملیات از شب میلاد حضرت زینب سلام الله علیها و به برکت نام ایشون آغاز می‌شه و تا ۱۶ آذر، ادامه خواهد داشت. ⚠️(مهلت ارسال داستان، تا ۱۶ آذر خواهد بود) ✨این عملیات دو محور اصلی داره: ۱. حضرت زینب سلام الله علیها و نقش بانوان در جهاد تبیین ۲. شهید آرمان علی‌وردی و پیوند این شهید با دهه فاطمیه (با توجه به مضامینی مثل بصیرت، ولایت‌مداری، سکوت نکردن مقابل ظلم و...) آثار مرتبط با شهید علی‌وردی، علاوه بر مه‌شکن، در کانال این شهید منتشر خواهد شد. ✅این عملیات در دو مرحله انجام می‌شه و این مرحله اوله. مرحله دوم ان‌شاءالله اطلاع‌رسانی می‌شه... 🌱داستان‌های کوتاه خودتون رو با توجه به دو محور عملیات، برای این آیدی بفرستید: @forat1400 (فقط داستان‌های مربوط به عملیات رو بفرستید، به سوالات درباره مسائل دیگه پاسخ داده نمی‌شه) بسم الله...🌱 گروه نویسندگان http://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 📙رمان امنیتی #شهریور 🌾 ✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا قسمت 52 مطهره پیچیده
🔰 🔰 📙رمان امنیتی 🌾 ✍️به قلم: قسمت 53 چند ثانیه در سکوت می‌گذرد و منتظری دوباره به زبان می‌آید: راستی، خبر داری تاریخ همایش تغییر کرده؟ با گرد کردن چشمانم، تظاهر می‌کنم به تعجب؛ هرچند تعجب ندارد. من حتی نگران بودم که همایش کلا لغو شود بعد از آن حمله تروریستی ناکام. منتظری ادامه می‌دهد: بجای نیمه شعبان، افتاد دهم رمضان. بیست و چهارم آذر. وفات حضرت خدیجه. زیر لب تکرار می‌کنم: بیست و چهارم آذر. از جا بلند می‌شود و خاک چادرش را می‌تکاند: خبرت می‌کنم. فعلا مزاحمت نمی‌شم. -از دیدنتون خوشحال شدم. اگه جسارتی کردم ببخشید. لبخند می‌زند؛ ولی حس می‌کنم هنوز دلخور است. دنبال حرفی می‌گردم که اثر افاضات قبلی‌ام را بشوید و ببرد: راستی... منتظری که داشت عقب‌عقب می‌رفت، متوقف می‌شود: بله؟ می‌مانم چه بگویم. صدای نازک دختر کوچک منتظری، حواسش را پرت می‌کند؛ دخترک می‌دود به سمت منتظری: مامانی... خودش را می‌چسباند به پاهای منتظری و منتظری سرش را خم می‌کند: جانم مامان؟ مهلت پیدا می‌کنم فکرم را به کار بیندازم. و چشمم می‌خورد به تصویر مطهره؛ روی تخته‌شاسی. یادم می‌افتد که فاطمه با عنوان شهید از مطهره یاد می‌کرد؛ ولی نمی‌دانم چطور شهید شده. خب همین هم غنیمت است. منتظری زانو زده مقابل دخترش و لباسش را مرتب می‌کند. نگاهم قفل می‌شود روی دخترک. از وقتی که من مادرم را از دست دادم هم کوچک‌تر است حتی. باید دلم برایش بسوزد؟ نه. دنیا و سیاستمدارهایش هیچ‌وقت بچه‌ها را در معادلاتشان حساب نمی‌کنند؛ همان‌طور که من و هزاران کودک سوری، هیچ جایی در معادلات جهانی نداشتیم و این دختر هم محکوم است که میان چرخ‌دنده‌های جهان بی‌رحم امروز، له شود. شاید هم مثل من، شانس بیاورد و یکی مثل عباس، پیدا شود که نجاتش بدهد؛ دنیا هنوز از مهربان‌های ساده‌دلی مثل عباس خالی نشده. سکوتم که طولانی می‌شود، منتظری می‌گوید: چیزی می‌خواستی بگی؟ نگاهم را از دختر منتظری برمی‌دارم و آب دهانم را قورت می‌دهم: چی؟ آره... یه شهید خانم هست که می‌خواستم بهتون معرفی کنم. البته شاید بشناسیدش. چشمان منتظری برق می‌زنند با شنیدن این کلمات. ادامه می‌دهم: مثل این که همسر عباس هم چند سال قبل خودش شهید شده. یه سرچ کردم، چیز زیادی ازش پیدا نشد. اگه بخواید مشخصاتش رو براتون بفرستم. دخترک آرام چادر منتظری را می‌کشد؛ خسته شده. منتظری دست دخترش را می‌گیرد و به من می‌گوید: آره آره... حتما بفرست... می‌سپارم بررسی کنن. دختر آرام می‌نالد: مامان! منتظری دختر را بغل می‌گیرد، با عجله خداحافظی می‌کند و می‌رود به سمت خانواده‌اش. کمی گردن می‌کشم تا چهره همسر منتظری را ببینم؛ اما بین شاخه‌های درختان کاج و سرو پنهان شده. مهم نیست. وقتی دود را بفرستم در لانه زنبور، همه‌شان می‌ریزند بیرون. ... قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/6820 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi