☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله الرحمن الرحیم✨ "تکثیر" ✍🏻به قلم: فاطمه شکیبا تکثیری خیلی شلوغ نبود؛ ولی من باز هم کمی دل
به همکارش گفت تخفیف بدهد؛ چون کار برای شهداست.
اجرشان با آرمان عزیز...
#آرمان_دهه_هشتادی_ها #لبیک_یا_خامنه_ای #فرات
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 📙رمان امنیتی #شهریور 🌾 ✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا قسمت 55 ده... بیست...
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
📙رمان امنیتی #شهریور 🌾
✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 56
ابروهای امید بالا میروند: بله... ببخشید. ایشون هم آقا کمیل هستن.
و اشاره میکند به مرد جوانتر که نشسته بالای قبر و فاتحه میخواند. قیافهاش طوری ست که انگار به زور آمده و دوست دارد زود فرار کند.
مسعود بیحوصله میگوید: خب، اینم از دوستای عباس. هرچی میخواستی بپرسی بپرس.
کمیل از جا بلند میشود و نوبت امید است که بنشیند، با نوک انگشت به قبر عباس بزند و فاتحه بخواند. انتظار دارد مثلا با این کارش چه اتفاقی بیفتد؟ عباس از توی قبر صدایش را بشنود؟
از جا بلند میشود و دستانش را با زدن به هم، میتکاند: کاش عباس بود و میدید چقدر بزرگ شدی.
-از من حرفی زده بود؟
کمیل دست به سینه بالای قبر میایستد؛ با چهرهای درهم. انگار چیزی آزارش میدهد؛ یک حسی مثل عذاب وجدان. میگوید: نه. خیلی اهل حرف زدن نبود.
امید تکمیل میکند: نقاشیتو به دیوار اتاق کارش زده بود. من حس میکنم تو رو مثل دخترِ نداشتهش میدید.
او واقعا با همه فرق داشته... من اشتباه نکردم که بابا صدایش کردم. واقعا میتوانست پدرم باشد؛ اگر سرنوشت بیرحمانه روی آرزوی هردومان خط بطلان نمیکشید.
دلم بیش از قبل برای عباس تنگ میشود و حسرت پدری که هیچوقت نداشتهام را میخورم. بغضم را قورت میدهم. کاش اصلا نیامده بود به زندگیام؛ اگر قرار بود انقدر زود برود. میگویم: شمام توی سوریه همراهش بودین؟
با هم میگویند: نه.
و امید ادامه میدهد: توی سوریه با یکی از بچههای مدافع حرم خیلی رفیق بودن. اون بنده خدا زودتر عباس شهید شد. توی قطعه مدافعان حرم دفنه.
جلوی خودم را میگیرم که به عبارت «مدافع حرم» نخندم. کدام حرم؟ دیرالزور، همانجایی که من بودم، حرم نداشت.
اگر میخواستند از حرمهای مقدس شیعیان دفاع کنند، باید در همان دمشق و اطرافش میماندند. دیرالزور چکار میکردند؟ دانیال معتقد بود ایران فقط به مداخله نظامیاش در سوریه، رنگ تقدس زده. میگویم: اصلا چرا اومد سوریه؟
-چون نمیتونست بشینه بدبختی مردم رو نگاه کنه.
-چه ربطی به حرم داره که اسمش رو گذاشتید مدافع حرم؟
امید، رو به افق یک لبخند ژکوند میزند: حرم فقط یه ساختمون نیست. اعتقاده.
ترجیح میدهم این بحث بیفایده را ادامه ندهم. مداخله نظامی ایران در جنگ سوریه یا دفاع از حرم... چه فرقی میکند به حال من؟
امید یک حرف راست اگر زده باشد، همین است که عباس نمیتوانست بدبختی مردم را ببیند. نمیتوانست ببیند یک دخترک دارد جیغ میکشد و در خیابانی ناامن، پابرهنه روی زمین میدود. نمیتوانست ببیند دخترک دارد میلرزد و گریه میکند...
و مهم این است که عباس نمرده، کشته شده. پس این وسط پای یک قاتل هست که باید بخاطر یتیم شدن من، تاوان بدهد...
#ادامه_دارد ...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/6820
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
عکس آرمان عزیز رو قراره هدیه بدم به همکلاسیها...✨
روز دانشجو هم مبارک!🌷
#لبیک_یا_خامنه_ای #آرمان_دهه_هشتادی_ها #روز_دانشجو
انگشتر.mp3
زمان:
حجم:
6.4M
🎧بشنوید/ داستان کوتاه انگشتر💍
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
🎤با صدای: امین اخگر(کاری از درختان سخنگوی باغ انار)
...داشتی دست و پا میزدی، نه در خون که در انتخاب میان زنده ماندن و زندگی کردن...🌱
🥀تقدیم به روح بلند آرمان عزیز...✨
#فاطمیه #لبیک_یا_خامنه_ای #آرمان_دهه_هشتادی_ها
http://eitaa.com/istadegi
🔸 #لشگر_فرشتگان 🔸
🌷دانشجوی شهید طیبه سادات زمانی 🌷
🔸تولد: ۱۹ آبان ۱۳۳۴، روستای گودین کنگاور، استان کرمانشاه
🔸شهادت: ۱۷ دی ۱۳۵۷، کنگاور، استان کرمانشاه
#روز_دانشجو #لبیک_یا_خامنه_ای