eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
844 ویدیو
96 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 📙رمان امنیتی #شهریور 🌾 ✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا قسمت 55 ده... بیست...
🔰 🔰 📙رمان امنیتی 🌾 ✍️به قلم: قسمت 56 ابروهای امید بالا می‌روند: بله... ببخشید. ایشون هم آقا کمیل هستن. و اشاره می‌کند به مرد جوان‌تر که نشسته بالای قبر و فاتحه می‌خواند. قیافه‌اش طوری ست که انگار به زور آمده و دوست دارد زود فرار کند. مسعود بی‌حوصله می‌گوید: خب، اینم از دوستای عباس. هرچی می‌خواستی بپرسی بپرس. کمیل از جا بلند می‌شود و نوبت امید است که بنشیند، با نوک انگشت به قبر عباس بزند و فاتحه بخواند. انتظار دارد مثلا با این کارش چه اتفاقی بیفتد؟ عباس از توی قبر صدایش را بشنود؟ از جا بلند می‌شود و دستانش را با زدن به هم، می‌تکاند: کاش عباس بود و می‌دید چقدر بزرگ شدی. -از من حرفی زده بود؟ کمیل دست به سینه بالای قبر می‌ایستد؛ با چهره‌ای درهم. انگار چیزی آزارش می‌دهد؛ یک حسی مثل عذاب وجدان. می‌گوید: نه. خیلی اهل حرف زدن نبود. امید تکمیل می‌کند: نقاشیتو به دیوار اتاق کارش زده بود. من حس می‌کنم تو رو مثل دخترِ نداشته‌ش می‌دید. او واقعا با همه فرق داشته... من اشتباه نکردم که بابا صدایش کردم. واقعا می‌توانست پدرم باشد؛ اگر سرنوشت بی‌رحمانه روی آرزوی هردومان خط بطلان نمی‌کشید. دلم بیش از قبل برای عباس تنگ می‌شود و حسرت پدری که هیچ‌وقت نداشته‌ام را می‌خورم. بغضم را قورت می‌دهم. کاش اصلا نیامده بود به زندگی‌ام؛ اگر قرار بود انقدر زود برود. می‌گویم: شمام توی سوریه همراهش بودین؟ با هم می‌گویند: نه. و امید ادامه می‌دهد: توی سوریه با یکی از بچه‌های مدافع حرم خیلی رفیق بودن. اون بنده خدا زودتر عباس شهید شد. توی قطعه مدافعان حرم دفنه. جلوی خودم را می‌گیرم که به عبارت «مدافع حرم» نخندم. کدام حرم؟ دیرالزور، همان‌جایی که من بودم، حرم نداشت. اگر می‌خواستند از حرم‌های مقدس شیعیان دفاع کنند، باید در همان دمشق و اطرافش می‌ماندند. دیرالزور چکار می‌کردند؟ دانیال معتقد بود ایران فقط به مداخله نظامی‌اش در سوریه، رنگ تقدس زده. می‌گویم: اصلا چرا اومد سوریه؟ -چون نمی‌تونست بشینه بدبختی مردم رو نگاه کنه. -چه ربطی به حرم داره که اسمش رو گذاشتید مدافع حرم؟ امید، رو به افق یک لبخند ژکوند می‌زند: حرم فقط یه ساختمون نیست. اعتقاده. ترجیح می‌دهم این بحث بی‌فایده را ادامه ندهم. مداخله نظامی ایران در جنگ سوریه یا دفاع از حرم... چه فرقی می‌کند به حال من؟ امید یک حرف راست اگر زده باشد، همین است که عباس نمی‌توانست بدبختی مردم را ببیند. نمی‌توانست ببیند یک دخترک دارد جیغ می‌کشد و در خیابانی ناامن، پابرهنه روی زمین می‌دود. نمی‌توانست ببیند دخترک دارد می‌لرزد و گریه می‌کند... و مهم این است که عباس نمرده، کشته شده. پس این وسط پای یک قاتل هست که باید بخاطر یتیم شدن من، تاوان بدهد... ... قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/6820 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام باید اول هدفتون رو مشخص کنید، صرف یادگیری زبان عبری به درد نمی‌خوره مگر این که هدف مشخص باشه. این هدف کلی هم که: «برای مبارزه با اسرائیل هست» و... منظورم نیست، یک هدف دقیق و جزئی لازمه.
سلام اکثرا کامل گذاشته شده...
سلام این کمیل اون کمیل نیست🙄 خط قرمز رو اگر خونده باشید، از بعد مجروحیت عباس یه نیروی تازه‌کار میذارن کنار دستش که اسمش کمیل بود. فقط اسمشون یکیه، وگرنه از نظر اخلاقی کلا متفاوتن🙂 (خود عباس هم این دوتا رو قاطی می‌کرد🙄)
عکس آرمان عزیز رو قراره هدیه بدم به همکلاسی‌ها...✨ روز دانشجو هم مبارک!🌷
انگشتر.mp3
زمان: حجم: 6.4M
🎧بشنوید/ داستان کوتاه انگشتر💍 ✍️به قلم: فاطمه شکیبا 🎤با صدای: امین اخگر(کاری از درختان سخنگوی باغ انار) ...داشتی دست و پا می‌زدی، نه در خون که در انتخاب میان زنده ماندن و زندگی کردن...🌱 🥀تقدیم به روح بلند آرمان عزیز...✨ http://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔸 🔸 🌷دانشجوی شهید طیبه سادات زمانی 🌷 🔸تولد: ۱۹ آبان ۱۳۳۴، روستای گودین کنگاور، استان کرمانشاه 🔸شهادت: ۱۷ دی ۱۳۵۷، کنگاور، استان کرمانشاه
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔸 #لشگر_فرشتگان 🔸 🌷دانشجوی شهید طیبه سادات زمانی 🌷 🔸تولد: ۱۹ آبان ۱۳۳۴، روستای گودین کنگاور، استان
بسم رب الشهداء 🔸 🔸 🌷دانشجوی 🌷 🔸تولد: ۱۹ آبان ۱۳۳۴، روستای گودین کنگاور، استان کرمانشاه 🔸شهادت: ۱۷ دی ۱۳۵۷، کنگاور، استان کرمانشاه هفدهم دی ماه ۱۳۵۴ به خاطر حجابش مدیر مدرسه او را اخراج می‌کند و همین می‌شود نقطه شروع مبارزه طیبه سادات علیه رژیم. بعدها با پافشاری خانواده، وی را در مدرسه پذیرفتند؛ ولی با همان حجاب قبلی. طیبه سادات مصمم‌تر درس خواند و در سال ۱۳۵۶ پس از اتمام دبیرستان در رشته مهندسی شیمی دانشگاه فردوسی مشهد پذیرفته شد. هم درس می‌خواند و هم بیدار بود و فعّال سیاسی. ۲۶ دی ماه ۱۳۵۶ را رژیم پهلوی، روز «آزادی زن» اعلام کرد. طیبه سادات که مطالعات خوبی داشت از نتیجه این اقدامات رژیم آگاه بود و به همراه دیگر دانشجویان مسلمان در مشهد به تظاهرات رفتند و از حجاب و مقام زن دفاع کردند. رژیم که طاقت انتقادهای دلسوزانه را نداشت، آن‌ها را بازداشت کرد؛ ولی طولی نکشید که با هشدار آیت‌الله عبدالله شیرازی به ساواک، آزاد شدند. ۲۵شهریور ۱۳۵۷، زمانی که زلزله طبس رخ داد، طیبه به همراه دوستانش به عنوان نماینده امام خمینی(ره) به مدت یک ماه به یاری زلزله‌زدگان رفتند. در این مدت سعی کرد تا می‌تواند نماز آیات بخواند و در کنار کمک‌های اولیه، مددکاری هم بکند. به سراغ دختران زلزله‌زده می‌رفت. آن‌ها را دلداری می‌داد، برایشان حدیث می‌خواند و امیدوارشان می‌کرد. با مهارت خاصی عکس می‌گرفت تا بعد از اینکه به کنگاور برمی‌گردد نمایشگاه عکسی برپا کند. ۲۳ آذر ماه ۱۳۵۷، زمانی که نیروهای رژیم به بیمارستان شاه‌رضای مشهد حمله کردند، طیبه سادات خود را به بخش اطفال رساند و از هیچ کمکی به کودکان بی‌پناه دریغ نکرد. در کنار همه کارها، از دوربینش هم برای عکاسی غافل نبود. عکس می‌گرفت و به مردم نشان می‌داد جنایت رژیم را. هفدهم دی ماه ۱۳۵۷، در تظاهرات کنگاور، رژیم که می‌بیند تهدیداتش نتیجه نمی‌دهد، به سمت جمعیت تیراندازی می‌کند و در این بین طیبه به فیض شهادت نائل می‌آید. طیبه سادات، شهیده ۲۳ ساله در جوار آستان امامزاده محمدباقر(ع) زادگاهش به خاک سپرده می‌شود. طیبه اولین بانوی شهید در کرمانشاه بود. دوستانش یک روز بعد از شهادت وی دست به کار شدند تا نمایشگاه عکسی را که طیبه سادات می‌خواست، برپا کنند. بر سر درنمایشگاه هم قبل از عکس سایر شهدا عکس طیبه سادات را گذاشتند و این گفته‌اش را که: «مگر نه این است که می‌میریم؛ پس بگذار مرگی را انتخاب کنیم که زندگی‌ها را بارور کند...» https://eitaa.com/istadegi