☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
استوری یکی از همکلاسیها💚
روز قشنگی بود... الحمدلله.
باز هم روز دانشجو مبارک؛
باز هم شهادتت مبارک... آرمان عزیز!
#آرمان_دهه_هشتادی_ها
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 📙رمان امنیتی #شهریور 🌾 ✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا قسمت 56 ابروهای امید
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
📙رمان امنیتی #شهریور 🌾
✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 57
میگویم: چطور کشته...
ابروهای کمیل کمی به هم نزدیک میشوند. جملهام را اصلاح میکنم: چطور شهید شد؟
امید دست به سینه میایستد روبهروی قبر: موقع کار آدم جدیای بود، منم زیاد سربهسرش میذاشتم. بنده خدا هیچی نمیگفت. بار آخری که بهم زنگ زد، خواب بودم. کلی بهش بد و بیراه گفتم که بیدارم کرده. کاش مکالمه آخرمون طولانیتر بود.
از بیتوجهیاش لجم میگیرد. سماجت میکنم: نگفتید... چطور شهید شد؟
امید خیره به تصویر عباس، میگوید: من اگه جای تو بودم، میپرسیدم چطور زندگی کرد؟ یا میپرسیدم چطور زندگی کرد که شهید شد؟
-چه ربطی داره؟
بالاخره نگاهم میکند: زندگی آدم، نوع مرگش رو مشخص میکنه. هرکسی لیاقت مرگِ به این قشنگی رو نداره.
سعی میکنم به جملات قصارش نخندم. مرگ هرطور که باشد، قشنگ نیست. نابودی اصلا قشنگ نیست. این را من میفهمم که از کودکی برای زندگی جنگیدهام. باز هم روی سوالم اصرار میکنم: من الان میخوام بدونم چطوری شهید شد؟
امید که فهمیده نمیتواند مرا بپیچاند، با چشم به کمیل اشاره میکند: کمیل تا همون شب شهادت همراهش بود. از اون بپرس.
کمیل که میبیند نگاه من به سمتش چرخیده، دست میبرد میان موهایش و خودش را جمع میکند. سوالم را اینبار از او میپرسم. کمیل آه میکشد: مسعود بهت نگفته؟
- نگفته که خواستم شما رو ببینم.
کمیل نگاهی به دور و برش میاندازد و دوباره یک نفس عمیق میکشد. میگوید: موقع شهادت من پیشش نبودم. وقتی تنها بود، از پشت سر با چاقو زدنش.
-کیا؟
کمیل باز هم چنگ میزند به موهایش؛ نگاهش را اینسو و آنسو میچرخاند و میگوید: اغتشاشگرها دیگه.
کلمه «اغتشاشگر» را نمیفهمم؛ اما ذهنم را لینک میکند به حرفهای قبلی مسعود و ماجرای مرکز خورشید. گیج میشوم: این که گفتید یه گروه خاصن؟ قبلا هم مشابه این کلمه رو شنیدم...
امید یک لبخند تلخ میزند: نه. منظورمون کسایی بودن که به اسم اعتراض، ناامنی ایجاد میکردن. اول با شعار آزادی و مطالبه اقتصادی سعی میکردن مردم رو با خودشون همراه کنن، ولی بعد شروع میکردن به تخریب و آشوب.
ابروهایم را بیشتر به هم نزدیک میکنم و از کمیل میپرسم: فهمیدم... ولی چرا عباس رو کشتن؟
کمیل دست میکشد روی ریشها و دوباره پنجه میاندازد میان موهایش؛ عصبیتر از قبل. امید به دادش میرسد: خیلی از نیروهای حافظ امنیت، همینطوری شهید شدن. کافی بود به یه نفر مشکوک بشن که بسیجیه. میریختن سرش و کارش تموم بود.
مسعود دست در جیب، پشت به ما میکند و از قبر - یا شاید خاطره شهادت عباس - دور میشود. بیرحمانه سوال دیگری میپرسم: عباس رو چندنفر کشتن؟
#ادامه_دارد ...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/6820
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 📙رمان امنیتی #شهریور 🌾 ✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا قسمت 57 میگویم: چطور
اگه شما بودید، چه پاسخی به آریل میدادید؟
عباس رو چندنفر کشتن؟
🍃بسم الرب الشهدا و الصدیقین🍃
نام داستان: دسته گل پرپر
به قلم: فاطمه گودرزی
- شما چی از انسانیت حالیتون میشه؟! یه مشت امل جیرهخور که همتونو با پول خریدن. ساندیس خورای بدبخت؛ اون شوهر عوضیت چقد گرفت رفت مدافع اسد شد هاان؟!
چشمانم را محکم روی هم فشار میدهم و نفس عمیقی میکشم. دارم از درون منفجر میشوم. سعی میکنم خودم را کنترل کنم و در جوابش چیزی نگویم. و باز هم او با صدای نازکش روی مغزم پیاده روی میکند:
- چی شد؟؟ راست میگم! هه معلومه کم آوردی، اصلا چی داری بگی؟ واقعیت همینه، اره واقعیت اینه که تو و امثالت فقط گند زدین به مملکت.
دیگر نمیکشم، توانش را ندارم. میخواهم دهان باز کنم که یادش در ذهنم زنده میشود.
***
- الگوی ما حضرت زینبه (س)، اگه نتونیم تو دشواریها و سختیهای زندگی استوار و مقاوم باشیم و جلوی ظلم و ستم بایستیم که دیگه مسلمون نیستیم.
- اما حامد واقعا سخته! فکر کن برگردن جلو روت همه تار و پودت رو به تمسخر بگیرن. آدم واقعا نمیتونه بعضی از جاها جواب نده.
- ولی آدم باید روی خودش کار کنه تا بتونه تو شرایط سخت دووم بیاره و هر حرفی رو هرجایی نزنه.
و بعد لبخندی معناداری میزند و به افق خیره میشود. بعد از سکوت نه چندان طولانی میگوید:
- اون قسمت از خطبهی حضرت زینب رو یادته که وقتی یزید با گستاخی تمام برگشت گفت: "ای کاش اجدادم این روزها رو میدیدن و به من افتخار میکردند و میگفتند ای یزید دستت درد نکنه"، حضرت زینب خیلی قشنگ جوابشو میده و میگه نمیتونی یاد مارو محو کنی. این دقیقا جواب تو میشه و واقعا اصل ماجرا هم همین جاست، این حرفایی که میشنوی یا این رفتارهایی که از بعضیا میبینی فقط و فقط برای اینه که از یاد بَرَندهی یاد و نام خدا و حق و ولایت باشه، این که جمهوری اسلامی در معرض این همه جنگ اقتصادی و جنگ روانی و تحریم و کلی چیزای دیگه قرار گرفته همینه، همین که یاد و نامش از ذهن مردم پاک بشه. کشوری که به حقه؛ تنها کشور شیعهی جهان.
***
حرفش در گوشم تکرار میشود. تکرار و تکرار. چقدر احتیاج دارم که باز هم از این حرفها بزند و من سراپا گوش باشم.
انقدر غرق در تفکراتم شدهام که دیگر صدای کسی را نمیشنوم. با تکان شدیدی به خودم میآیم؛ و به دور و اطرافم نگاه میکنم.
- ایستگاه بعد حرم مطهر امام خمینی.
لبخندی میزنم. مثل همیشه او فراخوانده مرا. مثل همیشه ناغافل و غیرمنتظره.
قدم زنان خود را به قبرش میرسانم. مثل همیشه خیس است و دسته گلهای تازهای رویش قرار گرفته. لبخندی میزنم و شروع به پرپر کردن گل رز میکنم:
- مهمون زیاد داریا! خوب عشق و حال میکنی برای خودت. بدون ما خوش میگذره؟!
بغض راه گلویم را میبندد. خودم را مشغول چیدن گلبرگ ها کنار اسمش میکنم. که دستی جلوی صورتم قرار میگیرد:
- تقدیم شما.
سرم را بالا میآورم و به دخترک جوانی که روبه رویم است نگاه میکنم و بعد به دستش.
- بفرمایید دیگه.
تازه متوجه منظورش میشوم و پیکسل را از دستش میگیرم.
- دستتون درد نکنه ممنون.
رویش را میخوانم. شهید آرمان علیوردی. همان طلبهی جوانی که چند شب پیش در اکباتان به شهادت رسید. آنقدر زده بودندش که مادرش نمیشناختش. دلم کباب میشود. بیچاره، حتما خون گریه میکند برای دسته گل پرپرش. با پشت دست اشکهایم را پس میزنم.
- برمیگردم؛ اقا حامد برمیگردم.
از جایم بلند میشوم و به سمت قبر شهید علیوردی راه میافتم.
#فاطمیه #لبیک_یا_خامنه_ای #آرمان_عزیز
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 📙رمان امنیتی #شهریور 🌾 ✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا قسمت 57 میگویم: چطور
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
📙رمان امنیتی #شهریور 🌾
✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 59
کمیل نگاه معناداری به امید میاندازد؛ که نمیفهمم معنایش را. امید لب میگزد و کمیل آرام زمزمه میکند: دو نفر.
نیشخند میزنم: یعنی نتونست از پس دو نفر آدم عادی بربیاد؟ بهش نمیاومد.
چهره کمیل بیشتر در هم جمع میشود. انگار دارند شکنجهاش میدهند. نگاهش را از چشمانم میدزدد: گفتم که، از پشت زدن. درضمن...
حرفش را با یک نفس عمیق، قورت میدهد و میچرخد به سمت دیگری. امید باز هم به کمک کمیل میآید: وقتی میگیم اغتشاشگر، منظورمون آدمای معمولی نیستن. منظورمون اون کساییاند که آموزش دیده بودن و مسلح شده بودن تا شهر رو ناامن کنن، زیر پوشش اعتراض مردم.
-یعنی یه گروه تروریستی بودن؟
کمیل یک لحظه برمیگردد، و باز هم نگاههایی میان کمیل و امید رد و بدل میشود که معنایشان را نمیفهمم. امید لب میگزد و کمیل دوباره روی میچرخاند. امید میگوید: نه دقیقا. ولی از خارج هدایت میشدن و آموزش میدیدن.
دارم کمکم میرسم به جایی که باید برسم؛ پس همین مسیر را ادامه میدهم: دقیقا از کجا؟
امید چند لحظه سکوت میکند و دست میکشد به چانه بیمویش. لبانش را روی هم فشار میدهد و میگوید: رسانههای بیگانه دیگه. دربارهشون تحقیق کنی میفهمی.
پر واضح است که طفره میرود؛ بیش از این نمیتوانم از امید چیزی بیرون بکشم. باد سرد آبان، حلقه میزند دور تنم و از سرما خودم را بغل میکنم. آفتاب مایلتر شده و بیرنگتر؛ دارد جای خودش را به ابرهای سیاه میدهد. میپرسم: قاتلاش دستگیر شدن؟ مجازات شدن؟
کمیل همچنان پشتش به ماست و سرش را انداخته پایین. یکی از ریگهای روی زمین را با ضربه کفش، شوت میکند به سمت دیگری. نفسی عمیق و صدادار میکشد و ریگ دیگری را با نوک کفشش به بازی میگیرد. امید یک نگاه به کمیل میاندازد که نمیخواهد حرف بزند و خودش جوابم را میدهد: بله، همون شب دستگیر شدن. تاوان کارشون رو هم دادن.
مسعود برمیگردد و دست میزند سر شانه امید: دیگه باید بریم.
امید که انگار از خدایش بوده این را بشنود و از این جو سنگین فرار کند، لبخند میزند: باشه... حتما...
کمیل ضربه محکمتری به ریگ جلوی پایش میزند و ناگهان میچرخد به سمتمان. انگشت اشارهاش را به سوی ما میگیرد و تکان میدهد: عباس رو فقط اون دونفر نکشتن...
لبانش را جمع میکند و کلامش را فرو میدهد. دستش هم مشت میشود و برمیگردد به سمت جیبش. برای شنیدن ادامه حرفش بیتابی میکنم: پس چی؟
#ادامه_دارد ...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/6820
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi