eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
843 ویدیو
95 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 📙رمان امنیتی #شهریور 🌾 ✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا قسمت 69 او گفت و من ه
🔰 🔰 📙رمان امنیتی 🌾 ✍️به قلم: قسمت 70 جلوتر می‌روم و پای تختش می‌نشینم. سرش را بالا می‌آورد و با چشمان لرزان می‌گوید: تو کشیدی مادر؟ خیلی قشنگ کشیدی. دستش را می‌گذارد روی سرم. آخ... منتظر همین بودم... چه گرمایی... مست می‌شوم و سرشار از لذت و احساس سبک‌بالی. می‌گوید: دست گلت درد نکنه. الهی عاقبت بخیر بشی. ذهنم سریع می‌رود سراغ تعریف آوید از «عاقبت به خیر» شدن؛ این که پاک از دنیا بروی؛ بخشیده شده. با خودم می‌گویم: باشه تو دعا کن، ولی حتی اگه خدایی باشه که صداتو بشنوه، من رو نمی‌بخشه. من هیچ‌وقت پاک نمی‌شم. بی‌خیال این حرف‌ها اصلا. دوست ندارم به چیزی بیرون از این اتاق فکر کنم. دوست دارم تا اینجا هستم، خودم را در مدار جاذبه مادر عباس بیندازم و دورش بچرخم. سرم را مثل قبل، لبه تخت می‌گذارم و پیرزن، روسری‌ام را باز می‌کند. دست می‌کشد میان موهایم و می‌گوید: عباس دیشب اومد دیدنم. برام یه شاخه گل آورده بود. نمی‌توانم جلوی کنجکاوی‌ام را بگیرم: مگه می‌تونه بیاد؟ چطوری؟ -همون‌طور که همه پسرها میان دیدن مادرشون. دستم رو بوسید. باهام حرف زد. گفت تو و دوستت قراره بیاین. خب طبیعی ست که با زیاد فکر کردن به عباس، خوابش را ببیند یا دچار توهم شود. مهم نیست. این که از کجا فهمیده ما می‌آییم را نمی‌دانم؛ شاید اتفاقی بوده، یا از فاطمه شنیده یا هرچی... نمی‌دانم. می‌گویم: یه سوال ازتون بپرسم، ناراحت نمی‌شید؟ -هرچی دوست داری بپرس مادر. می‌دونم از عباس می‌پرسی. بپرس تا بگم برات. کلمات سوال را چندبار در ذهنم بالا و پایین می‌کنم تا به مودبانه‌ترین شکل ممکن دربیایند و می‌پرسم: شما می‌دونین عباس چطور شهید شد؟ دستش که داشت برای نوازش میان موهایم می‌چرخید، لحظه‌ای متوقف می‌شود و بعد دوباره به حرکتش ادامه می‌دهد: نه دقیقا. نذاشتن بدنشو ببینم. فقط می‌دونم اغتشاشگرها با چاقو شهیدش کردن. -اینایی که عباس رو شهید کردن کی بودن؟ اصلا چی باعث شد این کار رو بکنن؟ آه می‌کشد. عمیق و طولانی. بعد از چند لحظه می‌گوید: بهونه‌شون مشکل اقتصادی بود، ولی آخه کسی که دردش نون شبش باشه که مغازه و مال مردم رو آتیش نمی‌زنه! می‌دونی مادر، یه عده سعی کردن جوونا رو تحریک کنن، ناامید کنن و بکشونن توی خیابون تا با دست خودشون کشورشون رو نابود کنن. الحمدلله نقشه‌شون نگرفت. الحمدلله عباس من و خیلی‌ها مثل عباس من، نذاشتن این مملکت ناامن بشه. -اون یه عده کیا بودن؟ باز هم آه می‌کشد. با دست دیگرش، دستم را می‌گیرد و آرام نوازش می‌کند: هرکس که با این کشور و مردمش دشمنی داشت. آمریکا، انگلیس، اسرائیل و نوچه‌هاشون. بدنم مورمور می‌شود با شنیدن آخری. اگر می‌دانست من هم یکی از عوامل همان اسرائیل هستم، الان با دوتا دستش خفه‌ام می‌کرد. از خودم بدم می‌آید بابت این پنهان‌کاری؛ از این که برای دوست داشته شدن، مجبورم آنچه هستم را انکار کنم. از این که هیچ‌کس خودِ من را، خودِ خودِ من را همانطور که واقعا هستم دوست ندارد... می‌پرسم: یعنی اغتشاشگرها آمریکایی و اسرائیلی بودن؟ ... قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/6820 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام هم خودتون مطالعه کنید تا روش درست بحث کردن و جواب به شبهه رو یاد بگیرید، هم کم‌کم توی یک فضای دوستانه، کتاب خوب(کتاب‌هایی که در کانال معرفی کردیم) رو امانت بدید به دوست و فامیل...
سلام ۱.شهریور از اول شبی یک قسمت بود. ۲.متاسفانه مخاطب رمان آنلاین، دوست داره در هر قسمت شاهد یک اتفاق خاص باشه و رمان سریع پیش بره. همین میشه که رمان‌های آنلاین اکثرا ضعیف و فاقد پردازش هستن و حتی نگارش ضعیفی دارن. ولی رمان بنده قرار نیست رمان آنلاین باشه و مثل سایر نویسندگان عمل کنم؛ می‌خوام فرصت کافی برای پردازش و چیدن روندی که مدنظرمه داشته باشم، حتی اگر توی ۱۰ قسمت هیچ اتفاق خاصی نیفته. اگر این رمان رو به صورت چاپی می‌خوندید، اصلا احساس نمی‌کردید روندش کند شده(شما هر شب یک صفحه از یک کتاب رمان رو بخونید می‌بینید ممکنه هر ۲۰ صفحه یه اتفاق خاص رخ بده). تغییر ذائقه مخاطب، به عهده نویسنده ست... چون خیلی گله کرده بودید از روند شهریور، خواستم یک بار برای همیشه حل بشه.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
این کتاب رو گذاشته بودم این روزها بخونم. ۱۳ روز بیشتر تا شهادت حاج قاسم نمونده... توی این ۱۳ روز، با هم این کتاب رو خواهیم خوند... ان‌شاءالله. 🥀
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 "هوهوی غار" به قلم: فاطمه شکیبا هووو... هوووو... هووو... سرما و صدای سکوت در خانه پیچیده؛ مثل صدای باد در یک غار تاریک و نمناک. در خودم جمع می‌شوم. الان است که یخ بزنم. درجه شوفاژ را بیشتر می‌کنم و ژاکت بافتنی را بیشتر دور خودم می‌پیچم. الان است که سکوت، پرده گوش‌هایم را متلاشی کند. پس چرا آرمان نیامد؟ دیر کرده... چشمانم خشک شده‌اند به ساعت و عقربه‌هایش. تکان نمی‌خورند چرا؟ شاید باتری ساعت تمام شده. خودم را به سختی از مبل جدا می‌کنم. کمرم تیر می‌کشد. روی نوک انگشتان پایم بلند می‌شوم و دست دراز می‌کنم تا ساعت را بردارم. دستم نمی‌رسد. بیشتر تلاش می‌کنم؛ فایده ندارد. بی‌اختیار می‌گویم: آرمان مامان... بیا یه لحظه... . منتظرم زیر پنج ثانیه جواب بگیرم. هزار و یک... هزار و دو... تا هزار و بیست می‌شمارم و جواب نمی‌گیرم. نگران آرمان می‌شوم. قدم تند می‌کنم به سمت اتاقش. حتما خواب است یا صدایم را نشنیده. آرام در می‌زنم و در را باز می‌کنم. نگاهم اول می‌رود به سمت میز تحریرش؛ صندلی‌اش خالی ست و کتابی که آخرین بار می‌خواند، روی میز باز مانده. کتاب‌هایی که از دوستانش امانت گرفته بود هم روی میزند. روی کتاب‌ها کاغذ چسبانده و نوشته هرکدام مال کیست. تختش هم خالی ست و تمام اتاق هم. پاهایم خشک می‌شود همانجا. تخت، میز، صندلی، کتاب، کمد و هرچه در اتاق است، دارند سرم داد می‌کشند که: آرمان کجاست؟ چرا نیامد؟ گلویم می‌خشکد. نمی‌دانم آرمان کجاست. از دست فریاد بی‌صدای اتاقش فرار می‌کنم به سمت تلفن و شماره آرمان را می‌گیرم. - دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می‌باشد... . صدای ضبط‌شده‌ی زن، مثل مته فرو می‌رود در مغزم و دلم پیچ می‌خورد درهم. تلفن را می‌گذارم سر جایش و خودم را دلداری می‌دهم: آرمان رفته اردوی جهادی، حتما اون روستایی که هست، گوشیش آنتن نمی‌ده. حتما شارژر دم دستش نبوده و گوشیش خاموش شده. ناراحتی نداره، دو ماه نشده که رفته. زود میاد... . چهل روز... الان است که بیاید؛ خسته و گرسنه. قدم می‌گذارم به آشپزخانه تا غذای مورد علاقه‌اش را بپزم. قابلمه را روی گاز می‌گذارم و مواد اولیه را ردیف می‌کنم. دوباره می‌روم سراغ گوشی‌ام و وارد صفحه چتم با آرمان می‌شوم. آخرین بازدید ماه قبل... اینترنت هم در دسترسش نبوده حتما. برایش می‌نویسم: آرمان مادر کی می‌رسی؟ می‌فرستم و فقط یک تیک می‌خورد. دوباره می‌نویسم: فکر کنم باتری ساعت تموم شده. شایدم خراب شده. دستم نرسید برش دارم و درستش کنم. تق. ارسال می‌شود و باز هم یک تیک می‌خورد. بار سوم می‌نویسم: دو ماهه نه زنگ زدی نه پیام دادی. نگرانتم مادر. هر وقت تونستی تماس بگیر. و باز هم یک تیک. اصلا پیام لازم نیست. الان است که برسد. خودش می‌آید و در را برایش باز می‌کنم. یک دل سیر در آغوشش می‌گیرم. می‌بوسمش و می‌نشانمش پای سفره‌ای که پر شده با دستپخت خودم. حتما الان دم در ایستاده... می‌دوم به سمت در و در خانه را باز می‌کنم. انگار در فریزر را باز کرده‌ام؛ موجی از سرما خودش را می‌کوبد در صورتم و جای خالی آرمان پشت در، سیلی می‌زند به امیدم. سرم را کمی از در می‌برم بیرون. آرمان به من لبخند می‌زند؛ از توی قاب عکس حجله‌اش. بغضم را قورت می‌دهم و می‌گویم: راضی‌ام که رفتی. خوشحالم که عاقبت‌ بخیر شدی. فقط... دلم برات تنگ شده مادر... . انگشتر عقیقی که برای روز مادر هدیه داده بود را دور انگشتم تاب می‌دهم. پشت دستم را، جای بوسه آرمان را می‌گذارم روی صورتم تا گرم شوم. هوووو... هوووو... هوووو... . سکوت و سرما می‌پیچد توی خانه، مثل صدای پیچیدن باد در یک غار تاریک. پ.ن: امنیت یلدای امشب را مدیون شهدای امنیت‌ایم...💔 جای شهدا خالی...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا