به یاد حاج قاسم؛
📖بریدهای از رمان خط قرمز،
✍️به قلم فاطمه شکیبا
بالگرد که مینشیند، همه کسانی که با فاصله ایستاده بودند و کلاهشان را در باد نگه داشته بودند، قدمی به جلو برمیدارند. گرد و خاکها مینشنید و تازه میتوانم بالگرد را بهتر ببینم. در بالگرد باز میشود و چندنفر از آن پایین میآیند که در میان گرد و خاک، چهرهشان را درست نمیبینم. نقاب کلاهم را پایین میآورم، چفیه را هم طوری دور صورتم میبندم که چهرهام پیدا نباشد. حامد که مثل من دارد قدم تند میکند و گردن میکشد که جلو را ببیند، ناگاه ناباورانه فریاد میکشد: حاج قاسمه! حاج قاسم اومده!
چند لحظه مغزم قفل میکند. حاج قاسم؟ کدام حاج قاسم؟ چندتا حاج قاسم داریم؟ نکند قاسم سلیمانی را میگوید؟ حاج قاسم سلیمانی، فرمانده سپاه قدس...
دقت که میکنم، میبینمش. مردی که شصت ساله بودنش را تنها از محاسن و موهای سپیدش میشود فهمید؛ مردی با قد متوسط و یک اورکت مشکی، شلوار شش جیب سبزرنگ و چفیه لبنانی زردی که آن را دور گردنش انداخته است. مثل همیشه، متبسم و سرزنده.
بخاطر مسائل امنیتی، کمتر کسی خبردار میشود سردار الان دقیقا کجاست و کجا میخواهد برود. برای من و کسانی که حاج قاسم را میشناسند، دیدن ایشان در خط اول نبرد با داعش چیز عجیبی نیست؛ اگر نمیآمد بیشتر جای تعجب داشت. با این وجود نگران شدهام. خاک این صحرا، ریه سالم را بیمار میکند؛ چه رسد به ریههای حاج قاسم که از دوران جنگ هم زخم برداشتهاند و شیمیاییاند.
حاج قاسم میدود به سمت اردوگاه و از بالگرد دور میشود. میان سرفههای خشک گاه و بیگاهش، با تکتک کسانی که دورش را گرفتهاند، مثل یک دوست قدیمی سلام و احوالپرسی میکند.
هنوز در بهت حضور ناگهانی حاج قاسمم؛ انقدر که یادم رفته جلو بروم و سلام کنم. خودم را از میان جمع بچهها جلو میکشم و با دستپاچگی، دست بر سینه میگذارم: سلام حاجی!
حاج قاسم طوری لبخند میزند و نگاهم میکند که حس میکنم پسرش هستم. صدای گرم و تهلهجه کرمانیاش را میان همهمه میشنوم: سلام پسرم. خسته نباشید.
فشار جمعیت هربار تعادلش را بهم میزند و باز هم سرفه میکند. این جنس سرفهها را خوب میشناسم؛ سرفههایی که از یک ریه شیمیایی و تاولزده برمیخیزد. بچه که بودم تا وقتی که بزرگ شدم، صدای همین جنس سرفهها که از اتاق پدر به گوشم میرسید، لالایی هر شبم میشد.
حاج قاسم به همه سلام میکند و با همه دست میدهد.
اگر کلمه «امید» بخواهد در قامت یک انسان مجسم شود، آن انسان حتماً حاج قاسم است. با هر قدمش در میان اردوگاه امید میپاشد. چهره بچهها از هم باز شده است و جان تازه گرفتهاند.
حاج قاسم به همان سرعت که آمده بود، میرود و ما را در بهت میگذارد. تا زمانی که ماشین حامل سردار در پیچ و خم صحرا گم شود، نگاهش میکنم و زیر لب آیتالکرسی میخوانم. سردار طوری رفتار میکند که انگار مطمئن است قرار نیست اینجا شهید بشود!
نزدیک غروب است؛ یک غروب دلگیر در صحراهای شرقی سوریه. آسمان سرخ شده است. از بلندگوی ماشین بچههای حزبالله صدای مداحی میآید: بِدمّ الحسینی، نحفظ نهج الخمینی...
رمان خط قرمز:
https://eitaa.com/istadegi/6273
#حاج_قاسم #جانفدا #جان_فدا
http://eitaa.com/istadegi
Reza Narimaniعشقیعنیضربانحرم.mp3
زمان:
حجم:
4M
🥀
سرباز پادگان حرم...
سیدالشهدای مدافعان حرم...😭
🎤 سیدرضا نریمانی
پ.ن: این رو که میشنوم دلم پر میکشه برای حاج قاسم... هیچی مثل این شعر حق مطلب رو ادا نمیکنه...
پ.ن2: امشب به احترام حاج قاسم جان، رمان منتشر نمیشه...
#حاج_قاسم #جانفدا #جان_فدا
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
#بسم_الله_قاصم_الجبارین #روایت_فرات / قسمت اول ما را به سختجانیِ خود این گمان نبود...💔😞 هنوز هم
ما را به سختجانیِ خود این گمان نبود...
#حاج_قاسم
مثل همیشه در رختخواب جابهجا میشوم. مخصوصا که مهمان هم داشته باشی و مجبور باشی زود تر بیدار شوی. به بهانه حضور مهمانها در سالن خوابیده بودم و باید بلند میشدم. دل کندن از گرمای پتو سخت است اما شنیدن صدایی همه چیزی را به هم میریزد: شهید سلیمانی...
سرمرا سریع از زیر پتو درمیآورم. در صفحه تلویزیون یک عکس نقش بسته است و گوشه صفحه یک نوار مشکی کشیده شده است. گوینده اخبار پیام تسلیت رهبر معظم انقلاب را درپی حادثهای میخواند. عکس سردار روی صفحه میدرخشد. نمیفهمم چه میشود که اشک از چشمانم سرازیر میشود. دوباره پتو را روی سرم میکشم. اشکهای گرم امانم نمیدهد اما نمیخواهم کسی بفهمد که گریه میکنم. با خود میگویم: یعنی سردار رفت؟ یعنی سردار آزادی قدس رو ندید؟ یعنی آقا بی علمدار شد؟
با گفتن هر جمله با خودم اشکها شدت میگیرد. دیگر نمیتوانم تحمل کنم. سریع از جا میپرم و به سمت اتاق میدوم. گوشه اتاق اشک میریزم. اما نمیتوانم اینجا گریه کنم. مادرم میآید و از سردار میگوید. از اینکه بهترین عاقبت نصیبش شد. اما این جمله بیشتر وجودم را میسوزاند. انگار برای خودم گریه میکنم. دلم میخواهد با کسی حرف بزنم و با او گریه کنم. اولین کسی که به ذهنم میرسد فرات است. تلفنم را برمیدارم و به او زنگ میزنم. میدوم داخل حمام تا کسی صدایم را نشنود. جواب میدهد: الو سلام. جواب میدهم. میگوید: زهرا خبر رو شنیدی؟ گفتن همین جمله کافیست تا بغض هردوی ما بترکد. هردو اشک میریزیم. با تمام وجود. انگار که نزدیکترین عزیزمان را از دست داده باشیم. هرچند سردار عزیزترین ما بود. فرات با گریه میگوید: دیدی سردار رفت؟ دیدی آزادی قدس رو ندید؟ دیدی؟
و باز گریه ما شدت میگیرد. و از همان صبح غم بزرگی روی دلهایمان نقش بسته است. داغی که سرد نمیشود. و همین داغ سلاحی میشود. سلاحی برای انتقام. انتقام سخت.
به قلم: #زهرا_اروند
#جان_فدا #حاج_قاسم
...و یتیم شدن ما، ساعت ۱:۲۰ بامداد روز ۱۳ دی ماه ۱۳۹۸ اتفاق افتاد...😭
#حاج_قاسمی_که_من_می_شناسم 📙📖
#حاج_قاسم #جان_فدا
http://eitaa.com/istadegi