eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
843 ویدیو
94 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
عزیزان لطفاً مطالب بالا رو با دقت بخونید و بعد متن‌هایی که نوشتید رو یک دور بررسی کنید. ببینید چقدر از اصول رو رعایت کردید و چقدرش رو نه. حتی توی پیام‌های معمولی روزانه هم رعایت کنید. خودتون رو عادت بدید به درست نوشتن. ان‌شاءالله فردا درباره علائم سجاوندی صحبت می‌کنیم.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🥀💔 برگرد و روشن کن چشمای لشگر رو...😭 🎤حاج صادق آهنگران #جان_فدا #حاج_قاسم #جانفدا http://eitaa.com
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 "یه دهه هشتادی، که حاج قاسمو دیده..." ✍️فاطمه شکیبا -هنوز بیهوشه؟ -مثل خودم شده. بهتون قول می‌دم مثل خودم عزیزکرده می‌شه. -از همه‌مون کوچیک‌تره. دهه هشتادی بود دیگه؟ -آقا آرمان... بابا... آهنگ لطیف و روح‌نواز صدایش، از میان گفت و گوها می‌گذرد و دردهایم را آرام می‌کند. چشم باز می‌کنم تا صاحب آن صدای آشنا را ببینم. بالای سرم، چندنفر حلقه زده‌اند و نگاهم می‌کنند. صدای آن مرد را از بالای سرم شنیدم... پلک می‌زنم تا واضح ببینمشان. مرد با همان صدای گرم، دوباره می‌گوید: آرمان بابا... صدامو می‌شنوی؟ تا چشمم به چهره‌هاشان می‌افتد، همه را می‌شناسم، یکی از یکی بیشتر. انگار سال‌ها باهم بوده‌ایم و محبتی میان‌مان هست عمیق‌تر از تمام اقیانوس‌ها و طولانی‌تر از تمام تاریخ بشر. سرم دیگر روی زمین نیست؛ کسی آن را به زانو گرفته و پیشانیِ شکسته‌ام را نوازش می‌کند. بالا را نگاه می‌کنم و مرد را می‌بینم؛ مردی با چشمان خمار و عاشق‌کُش، و لبخندی بر لب. حاج قاسم. دستش را آرام می‌کشد روی صورتم و خون را از روی آن پاک می‌کند: سلام آقا آرمان. لبخندش به من هم سرایت می‌کند: سلام حاج قاسم... شما برگشتین؟ این‌جا چکار می‌کنین؟ لبخندش عمیق‌تر می‌شود: من نرفته بودم که بخوام برگردم، همه ما همین‌جاییم، هستیم. و با چشم اشاره می‌کند به کسانی که دورم حلقه زده‌اند. دوباره چهره‌های بهشتی‌شان را نگاه می‌کنم. سمت راستم، محسن حججی نشسته و دستم را در دستش گرفته. دستم را فشار می‌دهد و با لهجه نجف‌آبادی قشنگش می‌گوید: عجب کاری کردی پِسِّر! بگی نگی مثل خودم شدی. آرام و بی‌رمق می‌خندم: هنوز مونده تا به پای شما برسیم. کنارش، عبدالله پولادوند، با آن چهره محجوب و دوست‌داشتنی‌اش نشسته و آرام می‌گوید: شبیه منم هست. محسن قوطاسلو، سمت دیگرم نشسته و می‌خندد: دیدی این دفعه ما اومدیم پیشت آقا آرمان؟ سجاد زبرجدی آرام می‌زند به بازوی محسن قوطاسلو: جای آقا آرمان کنار دست خودمه. دوباره به چهره حاج قاسم نگاه می‌کنم. بدون این که چیزی بپرسم، حاج قاسم جوابم را می‌دهد: ما کشوری که براش خون دادیم رو رها نمی‌کنیم. هرشب میایم توی خیابونا گشت می‌زنیم؛ مخصوصا الان که اوضاع یکم بهم ریخته ست. هر خیابون، هر کوچه، دست یکی از ماست. هوای مردم رو داریم تا اوضاع آروم بشه. محسن قوطاسلو، جمله حاج قاسم را تکمیل می‌کند: حاج قاسم خودش ما رو تقسیم کرده بین محله‌ها و فرماندهی‌مون می‌کنه. محسن حججی، دوباره آرام دستم را می‌فشارد: تا حاج قاسم فهمید گیر افتادی، من رو فرستاد که بیام کمکت. بعدم خودش و چندتا از بچه‌ها رسیدن بالای سرت. سرخوش از حس آرامشی که دارم و دردهایی که التیام گرفته‌اند، نگاه تشکر‌آمیزم را روانه می‌کنم به سمت حاج قاسم. حاج قاسم دست می‌کشد میان موهایم: فکر کردی من نیروهای بسیجی و مخلص رو توی میدون تنها می‌ذارم؟ چشمانم پر می‌شود از اشک شوق و زمزمه می‌کنم: این دو سال خیلی دلتنگ‌تون بودم حاجی... خوب شد اومدین... یک نفر دارد از دور می‌دود به سمت‌مان. حسین یوسف‌الهی ست. بالای سرمان می‌ایستد و می‌گوید: حاجی، آقا مرتضی جاویدی کارتون داره... -آقا مرتضای شیراز؟ فرمانده گردان والفجر؟ -آره حاجی... گفت به داد شاهچراغ برسید... لحن حاج قاسم، محکم و قاطع شد: بهش بگو مقاومت کنه، الان میام. همه از جا بلند می‌شوند، جز حاج قاسم که هنوز سر من را روی پایش نگه داشته. می‌گویم: من چی؟ من باید چکار کنم؟ حاج قاسم پیشانی‌ام را می‌بوسد: دو روز دیگه صبر کن... خود آقا اباعبدالله میان میارنت پیش ما. سرم را از روی پایش برمی‌دارد و از جا بلند می‌شود. هرچه از من فاصله می‌گیرد، درد و سرما بیشتر به تنم برمی‌گردد. می‌گویم: حاج قاسم صبر کن... نرو... دستش را برایم تکان می‌دهد و درحالی که می‌دود، فریاد می‌زند: دو روز دیگه صبر کن آقا آرمان. ما همین دور و بریم... 🔰🔰🔰 پ.ن: مگه شهید می‌میره؟🙂🌱 http://eitaa.com/istadegi
به یاد حاج قاسم؛ 📖بریده‌ای از رمان خط قرمز، ✍️به قلم فاطمه شکیبا بالگرد که می‌نشیند، همه کسانی که با فاصله ایستاده بودند و کلاهشان را در باد نگه داشته بودند، قدمی به جلو برمی‌دارند. گرد و خاک‌ها می‌نشنید و تازه می‌توانم بالگرد را بهتر ببینم. در بالگرد باز می‌شود و چندنفر از آن پایین می‌آیند که در میان گرد و خاک، چهره‌شان را درست نمی‌بینم. نقاب کلاهم را پایین می‌آورم، چفیه را هم طوری دور صورتم می‌بندم که چهره‌ام پیدا نباشد. حامد که مثل من دارد قدم تند می‌کند و گردن می‌کشد که جلو را ببیند، ناگاه ناباورانه فریاد می‌کشد: حاج قاسمه! حاج قاسم اومده! چند لحظه مغزم قفل می‌کند. حاج قاسم؟ کدام حاج قاسم؟ چندتا حاج قاسم داریم؟ نکند قاسم سلیمانی را می‌گوید؟ حاج قاسم سلیمانی، فرمانده سپاه قدس... دقت که می‌کنم، می‌بینمش. مردی که شصت ساله بودنش را تنها از محاسن و موهای سپیدش می‌شود فهمید؛ مردی با قد متوسط و یک اورکت مشکی، شلوار شش جیب سبزرنگ و چفیه لبنانی زردی که آن را دور گردنش انداخته است. مثل همیشه، متبسم و سرزنده. بخاطر مسائل امنیتی، کم‌تر کسی خبردار می‌شود سردار الان دقیقا کجاست و کجا می‌خواهد برود. برای من و کسانی که حاج قاسم را می‌شناسند، دیدن ایشان در خط اول نبرد با داعش چیز عجیبی نیست؛ اگر نمی‌آمد بیشتر جای تعجب داشت. با این وجود نگران شده‌ام. خاک این صحرا، ریه سالم را بیمار می‌کند؛ چه رسد به ریه‌های حاج قاسم که از دوران جنگ هم زخم برداشته‌اند و شیمیایی‌اند. حاج قاسم می‌دود به سمت اردوگاه و از بالگرد دور می‌شود. میان سرفه‌های خشک گاه و بی‌گاهش، با تک‌تک کسانی که دورش را گرفته‌اند، مثل یک دوست قدیمی سلام و احوال‌پرسی می‌کند. هنوز در بهت حضور ناگهانی حاج قاسمم؛ انقدر که یادم رفته جلو بروم و سلام کنم. خودم را از میان جمع بچه‌ها جلو می‌کشم و با دستپاچگی، دست بر سینه می‌گذارم: سلام حاجی! حاج قاسم طوری لبخند می‌زند و نگاهم می‌کند که حس می‌کنم پسرش هستم. صدای گرم و ته‌لهجه کرمانی‌اش را میان همهمه می‌شنوم: سلام پسرم. خسته نباشید. فشار جمعیت هربار تعادلش را بهم می‌زند و باز هم سرفه می‌کند. این جنس سرفه‌ها را خوب می‌شناسم؛ سرفه‌هایی که از یک ریه شیمیایی و تاول‌زده برمی‌خیزد. بچه که بودم تا وقتی که بزرگ شدم، صدای همین جنس سرفه‌ها که از اتاق پدر به گوشم می‌رسید، لالایی هر شبم می‌شد. حاج قاسم به همه سلام می‌کند و با همه دست می‌دهد. اگر کلمه «امید» بخواهد در قامت یک انسان مجسم شود، آن انسان حتماً حاج قاسم است. با هر قدمش در میان اردوگاه امید می‌پاشد. چهره بچه‌ها از هم باز شده است و جان تازه گرفته‌اند. حاج قاسم به همان سرعت که آمده بود، می‌رود و ما را در بهت می‌گذارد. تا زمانی که ماشین حامل سردار در پیچ و خم صحرا گم شود، نگاهش می‌کنم و زیر لب آیت‌الکرسی می‌خوانم. سردار طوری رفتار می‌کند که انگار مطمئن است قرار نیست این‌جا شهید بشود! نزدیک غروب است؛ یک غروب دلگیر در صحراهای شرقی سوریه. آسمان سرخ شده است. از بلندگوی ماشین بچه‌های حزب‌الله صدای مداحی می‌آید: بِدمّ الحسینی، نحفظ نهج الخمینی... رمان خط قرمز: https://eitaa.com/istadegi/6273 http://eitaa.com/istadegi
Reza Narimaniعشق‌یعنی‌ضربان‌حرم.mp3
زمان: حجم: 4M
🥀 سرباز پادگان حرم... سیدالشهدای مدافعان حرم...😭 🎤 سیدرضا نریمانی پ.ن: این رو که می‌شنوم دلم پر می‌کشه برای حاج قاسم... هیچی مثل این شعر حق مطلب رو ادا نمی‌کنه... پ.ن2: امشب به احترام حاج قاسم جان، رمان منتشر نمی‌شه... http://eitaa.com/istadegi
خواب به چشمم نمیاد امشب... همش یادم میاد شبی که حاج قاسم شهید شد، وقتی می‌خواستم بخوابم، نگاه به ساعت کردم دیدم ۱:۲۰ ست و با خیال راحت خوابیدم...😭
از بعد شما حاج قاسم، همه ما ایرانی‌ها خانواده شهیدیم...😭 همه ما فرزند شهیدیم...
مثل همیشه در رختخواب جابه‌جا می‌شوم. مخصوصا که مهمان هم داشته باشی و مجبور باشی زود تر بیدار شوی. به بهانه حضور مهمان‌ها در سالن خوابیده بودم و باید بلند می‌شدم. دل کندن از گرمای پتو سخت است اما شنیدن صدایی همه چیزی را به هم می‌ریزد: شهید سلیمانی... سرم‌را سریع از زیر پتو درمی‌آورم. در صفحه تلویزیون یک عکس نقش بسته است و گوشه صفحه یک نوار مشکی کشیده شده است. گوینده اخبار پیام تسلیت رهبر معظم انقلاب را درپی حادثه‌ای می‌خواند. عکس سردار روی صفحه می‌درخشد. نمی‌فهمم چه می‌شود که اشک از چشمانم سرازیر می‌شود. دوباره پتو‌ را روی سرم می‌کشم. اشک‌های گرم امانم نمی‌دهد اما نمی‌خواهم کسی بفهمد که گریه می‌کنم. با خود می‌گویم: یعنی سردار رفت؟ یعنی سردار آزادی قدس رو ندید؟ یعنی آقا بی علمدار شد؟ با گفتن هر جمله با خودم اشک‌ها شدت می‌گیرد. دیگر نمی‌توانم تحمل کنم. سریع از جا می‌پرم و به سمت اتاق می‌دوم. گوشه اتاق اشک می‌ریزم. اما نمی‌توانم این‌جا گریه کنم. مادرم می‌آید و از سردار می‌گوید. از این‌که بهترین عاقبت نصیبش شد. اما این جمله بیشتر وجودم‌ را می‌سوزاند. انگار برای خودم گریه می‌کنم. دلم می‌خواهد با کسی حرف بزنم و با او گریه کنم. اولین کسی که به ذهنم می‌رسد فرات است. تلفنم را برمی‌دارم و به او زنگ می‌زنم. می‌دوم داخل حمام تا کسی صدایم را نشنود. جواب می‌دهد: الو سلام. جواب می‌دهم. می‌گوید: زهرا خبر رو شنیدی؟ گفتن همین جمله کافیست تا بغض هردوی ما بترکد. هردو اشک می‌ریزیم. با تمام وجود. انگار که نزدیک‌ترین عزیزمان را از دست داده باشیم. هرچند سردار عزیزترین ما بود. فرات با گریه می‌گوید: دیدی سردار رفت؟ دیدی آزادی قدس رو ندید؟ دیدی؟ و باز گریه ما شدت می‌گیرد. و از همان صبح غم بزرگی روی دل‌هایمان نقش بسته است. داغی که سرد نمی‌شود. و همین داغ سلاحی می‌شود. سلاحی برای انتقام. انتقام سخت. به قلم:
...و یتیم شدن ما، ساعت ۱:۲۰ بامداد روز ۱۳ دی ماه ۱۳۹۸ اتفاق افتاد...😭 📙📖 http://eitaa.com/istadegi