چه کردند با آن پیکر ارباً اربا...😭
کتاب به پایان رسید.
#حاج_قاسمی_که_من_می_شناسم 📙📖
#حاج_قاسم #جان_فدا
http://eitaa.com/istadegi
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✉️ از: جانفدای مردم ایران
به: مردم ایران🇮🇷
پ.ن: جان ما فدای شما حاج قاسم جان...💔
#حاج_قاسم_سلیمانی #جان_فدا #حاج_قاسم
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 📙رمان امنیتی #شهریور 🌾 ✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا قسمت 83 امدادگرها قطر
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱
#دیدار_در_بهشت
"تحقق یک رویا"
✍️معصومه سادات رضوی
در ورودی بهشت ایستاده است و منتظر روبهرو را نگاه میکند. چشمانش را ریز میکند و ناگاه از جا کنده میشود. میدود. پیرزن دارد هروله میکند. زمین میخورد. جیغی خفه میکشد؛ اما از جا بلند میشود. روبهروی مرد میایستد. اشکها بیامان بر گونههایش میغلتند. با دست اشکهای مزاحم را کنار میزند. صدایش میلرزد: عباس! مادر! خودتی؟ این بار خواب نیست؟
مرد میخندد: دورت بگردم مامان!
و پیرزن را در آغوش میکشد. بعد از چند ثانیه، پیرزن با دو دستش صورت مرد را قاب میگیرد: سالمی دورت بگردم؟
و چند قدم عقب میرود تا مرد را برانداز کند. مرد لبخند میزند. پیرزن هین بلندی میکشد. انگار همان لحظه شهادت مرد را به چشم دیده است. جلو میرود و میگوید: پس از پشت با چاقو زدنت دورت بگردم؟ میدونستم بابات داره زیر گفتن یه چیزی درمیره. مادر بمیره برای زخمای رو تنت...
مرد سر تکان میدهد: درد نداره اصلا! باور کن مامان!
انگار پیرزن با همین جمله آرام میگیرد و چشمانش میدرخشد: چقدر لباس خاکی بهت میاد مادر!
مرد کلاه نقابدارش را از سر برمیدارد و روی سر پیرزن میگذارد: کلاه هم خیلی به شما میاد. با چادرت که دیگه خیلی خوشگل میشه.
و مثل کودکی هایش با شیطنت سر کج میکند. پیرزن بلند میخندد و میگوید: خیلی دلتنگت بودم. راستی دخترت اومده بود پیشم. بوی تو رو میداد عباس؛ ولی چشماش آشفته بود. انگار که گیر افتاده باشه جایی که نمیتونه هیچ کار بکنه. من مادرم، این چیزا رو میفهمم. خیلی چشماش شبیه تو بود. خیلی!
عباس لب میگزد و سر پایین میاندازد. پیرزن با بغض ادامه میدهد: درد نکشیدی که مادر؟ این چند سال فکر زجر کشیدنت عین خوره افتاده بود به جونم. نامردی زده بودنت وگرنه حریفت نمیشدن پسرم. خدا میدونه از اون موقع دلم آتیشه.
مرد اشک های پیرزن را پاک میکند: نه. امام حسین بالاسرم بود؛ اصلا هیچی حس نکردم. خیالت راحت.
چشمهای پیرزن پشت پرده اشک میدرخشد: الحمدالله.
مرد روی زانو مینشیند. سر به دستهای پیرزن میگذارد و بر آنها بوسه میزند. یک بار، دوبار، ده بار...
پیرزن اصرار میکند: نکن عباس! نکن مادر!
مرد روی پا میایستد. اقیانوس چشمانش لبالب پر است: خیلی دلتنگتون بودم. دلتنگ بوسیدن دستهاتون. مادر برای سلما دعا کنید. خیلی بد جایی گرفتار شده، من هواشو دارم. شما هم دعا کنید به خیر بگذره.
چشمهای پیرزن نگران میشود: چی شده؟ گفتم این دختر حال چشماش خوب نیست، وقتی دست تو موهاش میکشم گریه میکنه... چیزی شده، نه؟
مرد دست روی شانه پیرزن میگذارد: تعریف میکنم براتون. بریم که مطهره منتظره!
پیرزن ریز میخندد: بالاخره به هم رسیدید، مادر شوهر کم داشتین که منم اومدم.
مرد بلند میخندد.
کمیل از دور قدم برداشتن مادر و پسر را نگاه میکند. زیر لب زمزمه میکند: خرم آن لحظه که مشتاق به یاری برسد...
🌷🌷🌷
با سپاس فراوان از خانم رضوی.
چند متن دیگه هم به دستمون رسیده که شب و روز شهادت حضرت امالبنین علیهاالسلام منتشر میشن انشاءالله...
#حاج_قاسم #جانفدا
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 📙رمان امنیتی #شهریور 🌾 ✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا قسمت 83 امدادگرها قطر
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
📙رمان امنیتی #شهریور 🌾
✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 84
- به عباس بگو متاسفم که اینطور شد. بگو دلم براش تنگ شده...
این را زیر لب میگویم؛ با تردید به این که اصلا صدایم را میشنود یا نه.
نمیتوانم بابت این که دقیقا وقتی نیازش داشتم مُرد، سرزنشش کنم. اگر واقعا دنیایی بعد از مرگ باشد، الان رسیده به عباسش و اگر نباشد، از آن دلتنگی وحشتناک راحت شده.
الان چیزی که همه جانم را به آتش میکشد، این است که حتی نشد از او خداحافظی کنم. نشد یک بار دیگر در آغوشش بگیرم. نشد یک بار دیگر برایم لالایی بخواند. اگر میدانستم قرار است اینطور بیخبر برود، کمی بیشتر موهایم را به نوازشش میسپردم.
بیل میان خاکها کشیده میشود... نه. انگار دارند روی مغز من میکشندش. یک نفر با صدای بلند تلقین میدهد و همه گریه میکنند.
فاطمه هم دیگر نای گریه ندارد. دوست دارم بروم دستانش را بگیرم، توی چشمانش نگاه کنم و بگویم: منو ببین! من خیلی از تو کوچیکتر بودم که بیمادر شدم. تو خیلی خوش به حالته. مامانت توی آرامش مُرد... مثل من نبودی که کسی جلوی چشمات ذبحش کنه. نه تونستم براش گریه کنم، نه حتی میدونم کجا خاکش کردن.
البته میدانم که پدر داعشیام، سر و بدنِ از هم جدای مادر را در همان باغچه گذاشت و خاک روی آن ریخت؛ ولی این اصلا یک خاکسپاری آبرومندانه نبود. و من از ترس خشم پدر و خنجر خونینش، اصلا توان گریه نداشتم. مثل الان، انگار فلج شده بودم.
احتمالا عباس همانجا سپرده جنازه را دربیاورند و با آداب مسلمانان دفنش کنند؛ ولی نمیدانم کجا. اگر دنبالش بگردم هم چیزی پیدا نخواهم کرد؛ چیزی که در جنگ سوریه زیاد بود، جنازههای مجهولالهویه و درب و داغان و ناقص. مادر بدبخت من هم یکی از آنها.
دیگر تاب نمیآورم تماشای قبری را که دارد پر از خاک میشود. با تهماندهی انرژیام، قدم برمیدارم به عقب. عقب و عقبتر. همچنان دلم فرار میخواهد؛ اما اینبار نمیدانم به کجا. دیگر پناهی برایم نمانده. دیگر هیچکس به ذهنم نمیرسد که آغوشش بتواند آرامم کند.
-فکر میکردم میخوای تا لحظه آخر باهاش بمونی.
این را صدای خشک و مردانهای از پشت سرم میپرسد. از جا میپرم و هشیاری دوباره به بدنم برمیگردد. سریع میچرخم به سمت صدا.
مسعود است. باز هم با چشمان سبز و ترسناکش خیره شده به من؛ و من بیش از همیشه از او میترسم. شاید تا الان مثل یک شکارچی دور و برم میچرخیده و کمین گذاشته بوده تا به موقعش دستگیرم کند...
و ممکن است هنوز زمان آن نرسیده باشد. شاید باید پیشدستی کنم و من زودتر بشوم شکارچی؛ یا نه... شاید بهتر باشد خودم را بزنم به موشمردگی و این اژدهای خاموش را قلقلک ندهم. سریع خودم را جمع و جور میکنم: نمیتونم برم جلو و ببینمش.
مسعود نگاهش را میدوزد به قبر: مطمئنم خیلی خوشحاله که رفته پیش پسرش.
زیر لب غر میزنم: البته اگه بعد از مرگ واقعا خبری باشه.
مسعود جوابم را نمیدهد؛ فقط گوشه لبش را کمی کج میکند که یعنی: حوصله تو و عقاید مسخرهات را ندارم.
برای این که نیشخندش را تلافی کنم، میگویم: افرا نیومد. امتحان داشت. گفت ظهر میاد مسجد.
#ادامه_دارد ...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/6820
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
❌⚠️❌⚠️❌ نکته خیلی مهم دیگه، نیمفاصله ست که اصلا رعایت نمیشه. ❌در بعضی افعال و کلمات باید به جای
بسم الله...
بریم ادامه #درست_نویسی رو یاد بگیریم...
این مطالب خیلی مهم هستن و متاسفانه درست در مدرسه آموزش داده نشدند، و بعد هم به لطف فضای مجازی کلا از یاد ما رفتند...
بنده بعد از آموزش، دیگه متنی که این نکات رو رعایت نکرده باشه نه میخونم و نه منتشر میکنم در کانال.
🔰علائم سجاوندی🔰
علائم نگارشی یا سجاوندی همانند ویرگول (،)، نقطه (.)، دونقطه ( : ) و... بلافاصله پس از کلمه قبلی و با یک فاصله نسبت به کلمه بعدی قرار میگیرند. مثال زیر را ببینید:
درست: خورشید ستارهای متوسط است. دانشمندان دریافتند که...
غلط: خورشید ستارهای متوسط است.دانشمندان دریافتند که...
درست: علی گفت: من میروم.
غلط: علی گفت : من میروم.
غلط: برای این که نیشخندش را تلافی کنم،میگویم:افرا نیومد.امتحان داشت.
درست: برای این که نیشخندش را تلافی کنم، میگویم: افرا نیومد. امتحان داشت.
کاربرد علائم مختلف:
در ادامه به مهمترین کاربرد نشانههای اصلی میپردازم:
1- نقطه(.):
-در پایان جملههای ساده و مرکب خبری.
(در خیلی از داستانهایی که فرستاده شده، دیدم که نویسنده اصلا اعتقادی به استفاده از نقطه نداره و آخر جمله بازه! عزیزان، جمله یک مجموعه معنایی واحد هست و پایانش باید نقطه بذارید.)
-پس از حروف اختصاری که مخفف اسم یک فرد است: م. ح. سجادی: محمد حسن سجادی.
2- ویرگول(،):
ویرگول در زبان فارسی نشانه درنگی کوتاه است و کاربردهای زیر را دارد:
-جدا کردن گروههای کلمات برای جلوگیری در ابهام و اشتباه شدن معانی. مثل همان مثال معروف:
بخشش لازم نیست، اعدامش کنید.
بخشش، لارم نیست اعدامش کنید.
-برای جدا کردن منادا:
ای خدای بزرگ، فقط تو را میپرستیم.
-جدا کردن جملههای پایه و پیرو(شرطی):
اگر باران ببارد، برنامه به تعویق میافتد.
3- نقطه ویرگول(؛):
کاربرد نقطه ویرگول نیز مانند ویرگول و نقطه برای درنگ است. کاربرد آن موارد زیر است:
- قرار گرفتن بین جملههایی که از نظر دستوری مستقلند ولی از نظر معنایی به هم مربوط یا مکمل هم هستند.
4- دو نقطه ( : )
کاربرد این نشانه در موارد زیر است:
قبل از نقل قول.
مثلا:
زهرا گفت: سلام.
توضیح در مورد آنچه در ادامه میآید.
(به معنای زیرا و چون هم به کار میرود.)
5- پرانتز ():
معمولا برای دادن توضیح اضافی استفاده میشود. در بسیاری از موارد نیز واژهای که داخل پرانتز میآید، هم معنی کلمه قبلی است و در این کاربرد، معنی "یا" و "یعنی" میدهد.
❌عزیزان!
بسیار دیده شده که از دوتا پرانتز پشت سر هم، به عنوان گیومه استفاده کردید. اینطوری: (( )).
این بسیار غلطه. اولا دوتا پرانتز اصلا نباید پشت هم باشند. و دوما پرانتز یک توضیح اضافی در متن هست که میتونیم حذفش کنیم و حذفش به جمله ضربه نمیزنه.
ولی گیومه «» برای کلمات خاص هست که بخشی از جمله هستن که نباید حذف بشن.
پس لطفا قیمهها رو نریزید توی ماستها و از پرانتز بجای گیومه استفاده نکنید.
مثال:
غلط: نادر ابراهیمی رمان ((آتش بدون دود)) را نوشت.
غلط: نادر ابراهیمی رمان (آتش بدون دود را نوشت.
توی این دو جمله غلط، اگه "آتش بدون دود" رو حذف کنیم جمله بیمعنی میشه. درحالی که پرانتز برای کلماتی هست که حذفشون به جمله ضرر نمیزنه.
درست: نادر ابراهیمی رمان «آتش بدون دود» را نوشت.
6- علامت نقل قول(گیومه):
علامت نقل قول معمولا گیومه است: «...» برخی هم از علامت نقل قول انگلیسی استفاده میکنند یعنی این مدلی: "..." .
در ویکیپدیای فارسی قرارداد شده است که از گیومه استفاده شود.
همچنین برای برخی کلمات خاص در جمله، از گیومه استفاده میشود.
7- خط تیره (-):
خط تیره گاهی به جای پرانتز برای توضیح دادن استفاده میشود اما جمله داخل آن، اهمیت کمتری از متن اصلی دارد.
خط تیره برای جداسازی کلمات مرکب هم استفاده میشود مثل: علمی- آموزشی.
گاهی نیز از خط تیره برای شروع دیالوگ استفاده میشود.
8- علامت سه نقطه (...):
• اسم این علامت سه نقطهست، نه دو نقطه، نه چهار نقطه! دیگه بماند که بعضیها هم دستشون رو میذارن رو این علامت و دیگه ول کن ماجرا نمیشن! (ده نقطه، بیست نقطه و الی آخر!)
• این علامت به عنوان مکث فقط و فقط در دیالوگها به کار میرود و تنها در منولوگها میتواند در انتها جمله برای کامل نکردن آن و یا به معنی "غیره" بیاید.
حالا باز یه سریها میان وسط مونولوگها هی سه نقطه میذارن.
در پایان همهی جملات، حتی اگه اون جمله فقط از یک کلمه تشکیل شده باشه، باید از علائم (. یا ! یا ؟ یا ؟!) بسته به نوع جمله استفاده شود.