☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨بسماللهالرّحمنالرّحیم✨ 🌷 #ریحانه 🌷 ‼️آنچه بانوان و دختران کشورم باید بخوانند...🌱 علّت اینکه
✨بسماللهالرّحمنالرّحیم✨
🌷 #ریحانه 🌷
‼️آنچه بانوان و دختران کشورم باید بخوانند...🌱
زن مسلمان، در عائله وظایفی دارد و آن، همان رکنیّت اساسی خانواده و تربیت فرزندان و هدایت و تقویت روحی شوهر است. در دوران مبارزات ضدّ رژیم طاغوت در ایران، خیلیها در میدان مبارزه بودند، ولی زنانِ آنها نگذاشتند که آنها مبارزه را ادامه دهند؛ بهخاطر اینکه طاقت نداشتند سختیهای مبارزه را تحمّل کنند؛ گذشت هم نداشتند. خیلیها هم به عکس، شوهران خود را به ایستادگی در راه مبارزه تشویق میکردند، آنها را کمک میکردند و برای آنها تقویت و پشتیبانی روحی میآفریدند. در سال ۵۶ و ۵۷، آن روزی که خیابانها و کوچهها از اجتماعات مردم پر شده بود، زنان در بسیج و فرستادن شوهران و فرزندان خودشان به میدانهای مبارزه و تظاهرات، نقش حیاتی داشتند.
مادران در دوران انقلاب و در جنگ تحمیلی، فرزندان خود را به سربازان جانباز و شجاع در راه اسلام و مسلمین تبدیل کردند، و همسران در دوران انقلاب و دوران جنگ تحمیلی، شوهران خود را به انسانهای مقاوم و مستحکم مبدّل ساختند. این است نقش و تأثیر زن بر روی فرزند و شوهر. این، نقشی است که زن میتواند در داخل خانواده ایفا کند و جزو بزرگترین نقشهاست و به نظر من از همهی کارهای زن مهمتر، همین کار است. از همهی کارهای زن مهمتر، تربیت فرزندان و تقویت روحی شوهران برای ورود در میدانهای بزرگ است، و خدا را شکر میکنیم که زن ایرانی و مسلمان، در این میدان هم بیشترین هنر را نشان داده است.
💠بیانات امام خامنهای در اجتماع زنان خوزستان
۱۳۷۵/۱۲/۲۰
#میلاد_حضرت_زهرا سلاماللهعلیها
#روز_مادر
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 📙رمان امنیتی #شهریور 🌾 ✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا قسمت 101 خانه بوی اسپ
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
📙رمان امنیتی #شهریور 🌾
✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 102
-این عکس رو خودم ازشون گرفتم. رفته بودیم گلستانکوه. میدونی کجاست؟
-نه.
-یه دشت نزدیک خونساره. پر از لاله واژگونه، خیلی هم خوش آب و هواست.
میتوانم وزش باد گلستانکوه را روی صورتم حس کنم؛ همان بادی موهای عباس را پریشان کرده و چادر مادرش را تکان میدهد و بوی گلهای وحشی را در هوا میپراکند. عطر گلها و سرخوشی عباس و خانوادهش، لبخند به لبم مینشاند و چند لحظه میبردم تا گلستانکوه. میگویم: خیلی قشنگه...
-آدمای توش قشنگترن.
فاطمه سینی املت و نان و سبزی را روی میز آشپزخانه میگذارد و صدایم میزند: بیا سلما جان... شرمنده سحری آماده نبود.
خجالتزده از زحمتی که دادهام، پشت میز آشپزخانه مینشینم و زیر لب میگویم: ممنون... ببخشید... خستهاید...
فاطمه لبخندِ بیرمقی میزند: فکر میکنی میتونم بخوابم؟
آه میکشد و برایم لقمه میگیرد: مامان هرشب زود میخوابید، بعد ساعت یک و دو بیدار میشد، وضو میگرفت، مینشست سخنرانی آقای جوادی آملی رو گوش میداد. نماز میخوند، یکم مطالعه میکرد، نماز صبحش رو میخوند، یکم اخبار میدید تا آفتاب بزنه و قرصهاش رو بخوره. هیچوقت یادم نمیاد بینالطلوعین مامان خواب بوده باشه.
لقمه بعدی را برایم میگیرد و میدهد دستم. دست زیر چانه میزند و انگار غرق در یک رویای شیرین باشد، میگوید: عباس وقتایی که صبح جمعه خونه بود، برای همهمون صبحانه درست میکرد؛ همیشه املت. میگفت این صبحانه مخصوص عباسه. البته اگه موقع درست کردن املت نگاهش میکردی، دیگه نمیتونستی لب به صبحانهش بزنی.
-چرا؟
بلند میخندد و دستش را مقابل دهانش میگیرد: آخه خیلی به بهداشت و این حرفا اعتقاد نداشت. حال آدمو بهم میزد. وقتی هم بهش گیر میدادم، میگفت یه ذره میکروب برای بدناتون لازمه.
#ادامه_دارد ...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/6820
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
❎دوخت کیف چرمی❎
🌟چرم طبیعی گاوی درجه یک
🌟کاملا دست دوز با بهترین متریال
🌟نخ موم زده ترک
🌟تمیزی دوخت بدون ذره ای خطا
🌟دارای جیب مخصوص موبایل
🌟دارای چهار جای کارت
🌟استحکام سازی با تکسون مکث
👜💼آماده سازی سفارش طی دوهفته کاری
ثبت سفارش: @Signora_msn خانم میرصانع
#حجاب
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
❎دوخت کیف چرمی❎ 🌟چرم طبیعی گاوی درجه یک 🌟کاملا دست دوز با بهترین متریال 🌟نخ موم زده ترک 🌟تمیزی دوخت
خانم میرصانع دوست قدیمی من از دوران دبستانه☺️
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨بسماللهالرّحمنالرّحیم✨ 🌷 #ریحانه 🌷 ‼️آنچه بانوان و دختران کشورم باید بخوانند...🌱 زن مسلمان،
✨بسماللهالرّحمنالرّحیم✨
🌷 #ریحانه 🌷
‼️آنچه بانوان و دختران کشورم باید بخوانند...🌱
البته زنان شجاع و آگاه و مقاوم و صبور ایران، در دوران انقلاب، در دوران جنگ -چه در پشت جبهه، چه در جبهه، چه در داخل خانهها- و کلاًّ در همهی میدانها، حضوری فعّال داشتند. امروز هم در میدان سیاست، در میدان فرهنگ، در میدان انقلاب، در فعّالیتهای مقابل چشم دشمنان جهانی، زنان ما حضور فعّال دارند. امروز اجتماع عظیم شما در این جا، یک مفهوم فرهنگی، یک مفهوم سیاسی و یک مفهوم اجتماعی دارد. آن کسانی که قضایای کشور عزیز ما و نظام جمهوری اسلامی را تحلیل میکنند، وقتی این اجتماع عظیم، این ارادههای استوار، این آگاهی و این شور و شوق را از شما مشاهده میکنند، نسبت به ایران بزرگ و ملت عظیمالشّأن ایران و نظام مقدّس جمهوری اسلامی، احساس تعظیم و ستایش خواهند کرد.
من به سخنان خود پایان میدهم و توفیقات همهی شما خواهران عزیز، دختران عزیز و بانوان گرامی خوزستان و شهر اهواز و دیگر شهرها و روستاهای این استان را آرزومندم. امیدوارم همهی شما مشمول لطف و رحمت پروردگار باشید.
والسّلام علیکم و رحمةالله و برکاته🌷
💠پایان بیانات امام خامنهای در اجتماع زنان خوزستان
۱۳۷۵/۱۲/۲۰
#لبیک_یا_خامنه_ای
#امام_زمان
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨بسماللهالرّحمنالرّحیم✨ 🌷 #ریحانه 🌷 ‼️آنچه بانوان و دختران کشورم باید بخوانند...🌱 البته زنان
الحمدلله بیانات امام خامنهای در اجتماع زنان خوزستان به پایان رسید.
امیدوارم لذت برده باشید.
انشاءالله از فردا، بیانات ایشون رو در اجتماع بانوان در ورزشگاه آزادی مطالعه خواهیم کرد...
لطفاً نظراتتون رو برای ما بفرستید؛
آیا این شکل انتشار مفید بوده؟
https://payamenashenas.ir/RevayatEshgh
@Ostad_Shojaeماه رجب ۱.mp3
زمان:
حجم:
10.4M
🌙أیْنَ الرَّجَبِیُونَ...؟
• ورود به ماه رجب،
• درک ماه رجب،
• شستشو در نهر رجب،
یک شرط دارد...✨
⚠️بدون متعهد بودن به این شرط، ورود موفق به ماه رجب، و خروج نورانی از ماه رجب، ممکن نیست...
🎙️ آیتالله فاطمینیا، استاد شجاعی
#ماه_رجب #رجب #امام_زمان
https://eitaa.com/istadegi
میلاد امام باقر جان عزیزمون بر همه شیعیان مبارک...✨
#ماه_رجب #رجب
#میلاد_امام_محمد_باقر علیهالسلام
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 📙رمان امنیتی #شهریور 🌾 ✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا قسمت 102 -این عکس رو
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
📙رمان امنیتی #شهریور 🌾
✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 103
خنده فاطمه به من هم سرایت میکند و همراهش قهقهه میزنم.
به روبهرو خیره میشود و سرش را به چپ و راست تکان میدهد: میگفتم مریض میشیم، میگفت من همش همینطوری غذا میخورم و هیچیم نشده، از شمام سالمترم. میگفتم حالم بهم میخوره، میگفت اتفاقا غذا با میکروب خوشمزهتره. بعدم انگشتاشو تا آخر میکرد تو دهنش و با همون دستا برام لقمه میگرفت، مجبورم میکرد بخورم. آخه من از بقیه حساستر بودم. شده به زور میچپوند توی حلقم...
اشکم درآمده از خنده؛ اتفاقی که فکر نمیکردم بعد از مدتها، در چنین شبی برایم بیفتد.
با یک دست شکمم را گرفتهام که بیشتر از این درد نگیرد و با دست دیگر، یک لقمه در دهانم میچپانم.
کلام فاطمه هم از شدت خنده، بریدهبریده میشود:
- من که زورم به عباس نمیرسید... لقمه رو... میذاشت توی دهنم... و دستشو روی دهنم... نگه میداشت... میگفت... تا وقتی قورتش ندی... ولت نمیکنم... منم هرچی میزدمش... که دستشو برداره... انگار نه انگار...
فاطمهای را تصور میکنم که در کشتی با عباس مغلوب شده و درحالی که از زیر دست عباس، جیغهای خفه میکشد، به عباس مشت میزند.
نفسم بند میآید انقدر که خندیدهام. فاطمه ادامه میدهد:
- بابا هم میخندید و به عباس میگفت دخترمو اذیت نکن. بعد رو میکرد به من، میگفت این که سهله، شماها تاحالا از دستای خاکی و کثیفتون بجای قاشق استفاده نکردین. این اختصاصی بچههای جنگه.
باز هم میان خنده، خاطره روزهای سخت سوریه میآید جلوی چشمم. دوست دارم به فاطمه بگویم من یک زمانی انقدر گرسنگی کشیدهام که املتهای کثیف عباس، رویای هرشبم بود. انقدر گرسنگی کشیدهام که موقع خوردن یک تکه نان، به تنها چیزی که فکر نمیکردم، شستن دستانم بود.
خندهمان که تمام میشود، فاطمه اشکهای جمع شده کنار چشمش را پاک میکند و میگوید: ممنون که اومدی. خیلی به خندیدن نیاز داشتم.
- من از شما ممنونم... خیلی خوب بود، هم خاطره هم املت.
#ادامه_دارد ...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/6820
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 📙رمان امنیتی #شهریور 🌾 ✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا قسمت 103 خنده فاطمه ب
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
📙رمان امنیتی #شهریور 🌾
✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 104
یک لقمه دیگر میگیرد و چشمک میزند: نگران نباش، دستای من کثیف نیست، املتش رو هم بهداشتی درست کردم.
به پنهای صورت میخندم: میدونم. خیلی ممنونم.
ولی در حقیقت، با همه وجود دلم میخواهد عباس زنده بود و من هم از آن املتهای غیربهداشتیاش میچشیدم.
فاطمه از پشت میز بلند میشود و میگوید: غذات که تموم شد بیا اتاق مامان. یه چیزی برات دارم... فکر کنم خوشحالت کنه. من میخوام برای مامان نماز لیلهالدفن بخونم.
-چی؟
باز هم لبخندش غمگین میشود: نماز شب اول قبر. اینطوری روحش آرومتره...
نگاه از من میدزدد تا اشکش را نبینم و میرود. با شوق دیدن چیزی که میخواهد نشانم بدهد، غذایم را تندتند فرو میدهم و تمام میکنم. از آشپزخانه بیرون میآیم و میروم به سمت راهرو؛ اما نزدیک در که میرسم، پاهایم میخشکند.
میترسم جلوتر بروم و جای خالیاش را ببینم. اصلا مگر میشود آن اتاق را بدون مادر عباس تصور کرد؟
خودم را وادار میکنم جلوتر بروم. در آستانه در، متوقف میشوم. وسایل اتاق، مثل بچههای یتیم، به هم تکیه دادهاند و گریه میکنند انگار.
مهتاب روی بستر خالیاش سایه انداخته و داروهای روی پاتختی، به انتظار مادر عباس نشستهاند تا بتوانند تسلای دردش باشند؛ ولی چند روز است که از زمان خوردنشان گذشته.
کتابهایش روی پاتختی...
جانمازش کف اتاق...
عکسهای عباس و مطهره و نقاشی من...
همه غربتزده و بغضآلود نگاهم میکنند. فاطمه دارد نماز میخواند. همانجا کنار در مینشینم. نمیتوانم جلوتر بروم؛ هرچند دوست دارم تکتک لباسهایش را ببویم و در آغوش بگیرم.
به انتظار تمام شدن نماز فاطمه، زانوهایم را در آغوش میگیرم. همانطور نماز میخواند که عباس میخواند؛ باوقار و شمرده.
وقتی عباس تحویلم داد به هلال احمر، نمازش را همانجا مقابل من خواند و من تمام مدت نگاهش کردم. دوست داشتم تمام نشود این نماز خواندنش و باز هم کنارم بماند.
#ادامه_دارد ...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/6820
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi