مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به
🔰بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت ۲۰۵
معلوم نیست موساد این عتیقه را از کجا پیدا کرده. اصلا نمیفهمد الان وقت این لوسبازیها نیست. وقت این نیست که قهر کند و منتظر بشود من نازش را بکشم. از اول هم مهم نبود که بخواهم دنبالش بروم. برود به جهنم. فکر کرده بدون او نمیتوانم کار کنم؟ از اول هم روی او حساب نکرده بودم.
چشم به صفحه لپتاپ میدوزم و اثر انگشت دانیال لعنتی. محض احتیاط میخواهم اثر همه ده انگشتش را جعل کنم، بالاخره به درد میخورد.
دانیال لعنتی.
به خطوط نامنظم پوستش نگاه میکنم، این فکر از سرم میگذرد که با این انگشتها چندنفر را کشته؟ اثر این انگشتها را از چند صحنه قتل پاک کرده؟ خون چندنفر رفته میان این شیارهای روی سرانگشت؟
خشمگین از دانیال و گذشته مسخرهای که برایم ساخته، لپتاپ را میبندم و هردو آرنج را روی میز میگذارم. سرم را میان دستانم پنهان میکنم و نفسم را خشمگین بیرون میدهم. واقعیت این است که بدون ایلیا نمیتوانم خیلی کارها را انجام بدهم، یا حداقل به این راحتیها نمیتوانم. دلم درهم میپیچد؛ انگار کسی دارد به شکمم مشت میکوبد.
ایلیای لعنتی. دانیال لعنتیتر!
گردنبند حرز عباس را از یقه لباسم بیرون میکشم و در مشت میفشارم. عباس اعتقاد داشت دعاهای توی این گردنبند میتوانند محافظ آدم باشند؛ پس چرا کار نمیکنند؟ چرا گیر یک بچهی لوس ننر مثل ایلیا افتادهام؟ این مدل رفتارها برای پسرهایی مثل اوست که در پول پدرشان غلت میزنند و خیلی راحت در یک سازمان استخدام میشوند و تروماهای دوران کودکیشان بجای تبدیل شدن به یک کینه عمیق، در مطبهای شیک رواندرمانگران معروف بالاشهری درمان میشود. یکی هم مثل من همیشه برای بقا و اولین نیازهای حیاتیاش جنگیده و دیگر حوصله این اداها را ندارد.
چشمم میافتد به سوییشرت ایلیا روی صندلی. نسبت به آدمهای عادی سرماییتر است که توی این فصل هنوز به سوییشرت فکر میکند. بوی عطر تندی که به لباسش زده توی خانه پیچیده، بوی عطری ارزان و تند، گرم و شیرین و چندشآور. دقیقا مثل خود ایلیا. دیگر واقعا حالت تهوع میگیرم. انگار عطر را از یک دستفروش خریده است؛ شاید هم همیشه سلیقهاش در انتخاب عطر انقدر افتضاح است. لباس طوری بو میدهد که انگار ایلیا آن را ساعتها توی عطر خوابانده. شاید هم از آن آدمهایی ست که ترجیح میدهند بجای شستن لباس، به آن عطر بزنند.
ادامه دارد...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به
🔰بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 206
ایلیا برمیگردد... او توی یک تله احساسی گیر کرده؛ تلهای که باعث شده اینهمه وقت اخلاق گند من را تحمل کند. بیشتر از دو روز دوام نمیآورد، برمیگردد و میشود همان احمقِ بلهخانمگوی محتاج محبت.
این فکر باید حالم را بهتر کند؛ اما دلم همچنان درهم میپیچد و باز هم حالت تهوع دارم. دوست دارم لباس ایلیا را از پنجره پرت کنم بیرون، ولی عطر لباس طوری سمج است که حس میکنم تا سالها به در و دیوار آپارتمانم میچسبد.
هوای آپارتمان گرم و دمکرده است و حالا که تنها شدهام انگار گرما بیشتر جسمم را فشار میدهد. ایلیا برمیگردد؟ این سوال را هرچه در ذهنم از خودم میپرسم و با اطمینان جواب مثبت میدهم، آرام نمیشوم.
وقتی به رفتارم با او فکر میکنم، میبینم گاهی زیادهروی کردهام. هربار خواسته کمی دوستانهتر و صمیمانهتر برخورد کند، خشن و بیرحمانه عقبش راندهام؛ خیلی خشنتر از دختری که میخواهد میان خودش و مردها خط قرمز بکشد. انگار دارم همه خشمی که سالها در خودم ذخیره کردهام را آرام آرام سر ایلیا خالی میکنم؛ حتی خشمم از مردن نابهنگام دانیال را.
و به این فکر میکنم که هربار دریای مواج احساسات ایلیا را به سختیِ صخره پاسخ دادهام، ایلیا با همان خوی دریایی از رو نرفته، بدون این که ناراحت شود، پرشورتر موج زده و با حوصلهتر.
وقتی به تهِ تهِ دلم نگاه میکنم، میبینم قسمتی از وجودم از ایلیا متنفر نیست و حتی بخاطر رفتارش کمی احساس شرمندگی و پشیمانی میکند. همان قسمت، همان گوشهی قلبم دارد میگوید باید از ایلیا معذرت بخواهم و با او مهربانتر باشم. چه غلطها! نظر مغزم را میپرسم و مغزم شانه بالا میاندازد که: تو هنوز به ایلیا نیاز داری. از دستش نده.
نظر مغز را بیشتر میپسندم. به عنوان کسی که برای بقا میجنگد، کمی منتکشی و زیر پا گذاشتن غرور را هم برای حفظ منافع اشتباه نمیدانم. بگذار دل ایلیا خوش شود.
نمیدانم چقدر از رفتنش گذشته و چقدر دور شده. سوییشرت را برمیدارم تا برای شروع صحبت بهانهای داشته باشم و از خانه بیرون میروم.
ادامه دارد...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
5.34M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 ببينيد | ۳۵ سال پیش در چنین ساعاتی روح بلند و ملکوتی رهبر مستضعفان و آزادیخواهان جهان به ملکوت اعلی پیوست...
➕بخشی از قرائت وصيتنامه امام (ره) توسط حضرت آیتالله خامنهای
💠فعالان جبهه فرهنگی انقلاب اصفهان
@chashmentezar_ir
مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به
🔰بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 207
نمیدانم چقدر از رفتنش گذشته و چقدر دور شده. سوییشرت را برمیدارم تا برای شروع صحبت بهانهای داشته باشم و از خانه بیرون میروم.
پلههای آپارتمان را با عجله دوتایکی میکنم و وقتی توی خیابان، ماشینش را میبینم که پارک شده، امیدوار میشوم که خسته و عصبانی داخل ماشینش نشسته باشد؛ ولی در ماشینش نیست.
گردن میکشم و تمام خیابان را با نگاه طی میکنم؛ ولی نه اثری از ایلیا هست و نه هیچ جنبنده دیگری. یک احتمال ترسناک در ذهنم سوسو میزند که نکند بلایی سرش آمده باشد؟ این وقت شبِ تلآویو، پر از آدمهای مست و زورگیرهای مسلح و قاتلهای روانی است و از آن بدتر... اگر عوامل موساد یا آدمهای ایسر بخواهند بلایی سرش بیاورند چی؟
وارد بلوار روتشیلد میشوم و میدوم. به دنبال نشانی از ایلیا، سرم را اینسو و آنسو میچرخانم و زیر لب غر میزنم: پسره لوس! وسط این همه کار حالا باید دنبال تو هم بگردم و نازت رو بکشم!
درختان درهم تنیده با چراغهای شهرداری سایه میسازند. باد شاخه درختان را تکان میدهد و سایهها جابهجا میشوند؛ روی هم منظره وهمآلودی ست. بجز یک نفر که دارد با لباس ورزشی میدود و یک زوج که روی یکی از نیمکتها نشستهاند، کسی در بلوار نیست.
-به جهنم. اصلا هر بلایی میخواد سرش بیاد. تقصیر خودشه.
انقدر دویدهام که در خنکای شب تابستانی آتش گرفتهام و دهانم تلخ شده است. روی زانویم خم میشوم و به دانیال فحش میدهم. دوست دارم سوییشرت را پرت کنم روی زمین و انقدر با لگد بکوبمش که با پیادهرو یکی شود؛ اما قبل از این که به این درجه از جنون برسم، مردی را میبینم که اندکی جلوتر، روی یک نیمکت نشسته و طوری به یک سمت نیمکت خم شده که انگار دارد بالا میآورد. صورتش پیدا نیست؛ اما حدس میزنم مرد ناامید و شکستخوردهای ست که تا دیروقت نوشیده و حالا از فرط مستی به این حال افتاده.
میخواهم برگردم خانه و بیخیال ایلیا شوم؛ اما در همان تاریکی، رنگ پیراهن و شلوار مرد را میبینم که شبیه ایلیا بود. مردد به سمتش میروم. اگر واقعا مست باشد، دور و برش رفتن خیلی عاقلانه نیست. اینجور آدمها – آدمهایی که تا این موقع مینوشند و در خیابان بدمستی میکنند – مستعد هر جرم و جنایتی هستند.
ادامه دارد...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به
🔰بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 208
به نیمکت که نزدیکتر میشوم، ایلیا را میبینم که با چشمان گشاد، پیراهنش را چنگ زده و روی نیمکت خم شده. تقلا میکند نفس بکشد و نمیتواند. صورتش کبود شده، قطرات عرق روی پیشانیاش برق میزنند و از همینجا میتوانم حدس بزنم عرق سرد است. دوباره یکی از آن حملات مسخره پنیک.
بدون این که هول شوم، در آرامش میایستم و جانکندنش را تماشا میکنم. میدانم که نمیمیرد و زود تمام میشود. حقش بود، تا او باشد قهر نکند. چند قدم به نیمکت نزدیکتر میشوم و دستانم را روی شانههایش میگذارم.
-هی... ایلیا...
تنهاش را رو به بالا هل میدهم، انقدر که بتواند به پشتی نیمکت تکیه دهد. اینطوری بهتر میتواند نفس بکشد. خیلی زود، با نفسهای بلند و صدادار، به زندگی برمیگردد. کبودی چهرهاش از بین میرود و دستانش که تا الان محکم یقه را چسبیده بودند به دو سوی بدنش میافتند.
یک بخش از وجودم میگوید شانههایش را ماساژ بده و جملات همدلانه بگو، و بخش دیگر میگوید لباسش را پرت کن توی صورتش و برو.
من اما به هیچکدام توجه نمیکنم. فقط همانجا مینشینم تا حال ایلیا بهتر شود. تازه متوجه میشود یک نفر اینجاست و انگار مچش را در حال دزدی گرفته باشند، از جا میپرد و وقتی من را میبیند، نفس راحتی میکشد.
-اوه... تلما تویی؟ خوب شد اومدی... فکر کردم واقعا میمیرم.
-همیشه همینطوره ولی هیچوقت نمیمیری... متاسفانه.
اخم میکند، شاید دارد با خودش فکر میکند معنای کلمه «متاسفانه» چی بود. بخشی از وجودم میگوید عذرخواهی و دلجویی کن و بخش دیگر میگوید سرش داد بزن که انقدر بیموقع به فکر قهر میافتد، بگذار او معذرت بخواهد. من اما باز هم به حرف هیچیک گوش نمیکنم.
فقط لباسش را به سمتش میگیرم و میگویم: اینو جا گذاشته بودی. بوی عطرش داشت حالمو بهم میزد.
ادامه دارد...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
#نقد_کتاب 📚
📔پستچی
✍️چیستا یثربی
#نشر_قطره
🖋نقد به قلم: ش. شیردشتزاده
دیشب قبل از خواب، بیحوصلگی و چرخیدن در فیدیبو، رمان پستچیِ چیستا یثربی را گذاشت پیش پایم. قبلا خیلی تعریفش را شنیده بودم، بیشتر هم در دوران نوجوانی. یکی از آن کتابهایی بود که دختران نوجوان برایش غش و ضعف میکردند. من هم در همان نوجوانی فصل اولش را خواندم؛ ولی جذبش نشدم. بیشتر احساسم این بود که: خب که چی؟ دختره عاشق پستچی محلهشان شده و هی برای خودش نامه مینویسد که پستچی را هر روز صبح برای چند لحظه ببیند... بیمزه بود به نظرم.
نظرات مخاطبان را که درباره رمان خواندم و ابراز علاقه شدیدشان را، با خودم گفتم شاید انقدرها بیمزه نباشد. بعد هم که دیدم کتاب در دستهبندی دفاع مقدس است، گفتم نه، شاید بیش از عشق دختر چهارده ساله به یک پستچیِ موطلایی حرف بیشتری برای گفتن داشته باشد. پس شروع کردم به خواندنش.
کوتاه بود، حدود صد صفحه. خدا را شکر که یک ساعت بیشتر وقتم را هدر نداد. به طور متوسط هر دو صفحه یک بار، دست از خواندن میکشیدم و به سقف خیره میشدم و میگفتم: اسکلن اینا؟😐
با کمال احترام به خانم یثربی به عنوان یک هنرمند، این رمان واقعا... بیخیال. فقط امیدوارم برخلاف ادعای عدهای، داستانش واقعی نباشد که خیلی جای تاسف دارد. چندتا ایراد منطقی داشت(مثلا دختر سال اول روانشناسی بود و هجده ساله، لیسانس روانشناسی گرفت و همچنان هجده سالش بود، در عین حال قرار بود برای پزشکی بخواند!) و مخصوصا قسمتهای مربوط به جنگ بوسنی و مسائل نظامی و امنیتیاش خیلی دور از واقعیت بود. در کل، صد و یک صفحه فقط بیعقلی و رویاپردازی یک دختر بود، فقط همین. صد و یک صفحه فانتزی.
عشق در یک نگاه هم از آن دروغهای خندهدار در تاریخ بشر است. شاید با من مخالف باشید ولی به نظر من معنی نمیدهد یک نفر فقط بخاطر این که پستچیِ جوان محلهشان موهایش طلایی ست اینطوری عاشقش بشود و پای همه دشواریهای عشقش بماند. اصلا در یک نگاه هیچ عشقی نمیتواند شکل بگیرد. آدم در یک نگاه ظاهر را میبیند و اگر در سن نوجوانی و اوج افت و خیز هورمونها باشد، دلش کمی میلرزد، و از آنجا به بعد شروع میکند به فانتزی بافتن که این پسر موطلایی حتما فلانجور است و فلان اخلاق حسنه را دارد... و بعد در واقع عاشقِ فانتزیهای ذهنی خودش میشود، نه یک آدم واقعی.
من نمیفهمم چرا باید ما انقدر به نوجوانهایی که تازه دارند وارد دنیای بزرگسالی و رابطه با جنس مخالف میشوند دروغ بگوییم و فیلم سیاه و سفید را رنگی برایشان تعریف کنیم؟ میخواهیم فیلم و رمانمان پرفروش و جذاب شود، برای همین حاضر نیستیم اعتراف کنیم که عشق در یک نگاه چیزی جز یک مسخرهبازیِ کودکانه نیست، درواقع کمی تغییرات هورمونی ست که اگر محلش نگذاری دوباره به اعتدال میرسد و میرود پی کارش.
حالا هی برای نوجوانها از عشقهای سوزانِ در یک نگاه قصه ببافید و در عالم رویا غرقشان کنید... دیر یا زود واقعیت را میفهمند. من اما دلم برای آن بیچارههایی میسوزد که باورشان نمیشود اینها قصه است و زندگیشان را برای واقعی کردن این فانتزیها هدر میدهند.
چیستای داستان پستچی، یک دختر فوقالعاده احساساتی ست. بدون هیچ دلیلی، بدون هیچ شناختی عاشق علیِ موطلاییِ داستان شده و علناً برایش غش و ضعف میرود(واقعا غش میکند ها!) و جلوی همه قربانصدقهاش میرود و برای رسیدن به علی مرزهای حماقت را تا کیلومترها جابهجا میکند. باز اگر یک شناختی بود که اینهمه شیدایی را توجیه میکرد یک چیزی...
بعد از آن بدتر این است که علی هم معلوم نیست برای چی عاشق چیستا شده؛ از آن مدل عاشقهای توی قصههای هزار و یک شب، داغ و توقفناپذیر. با آن دیالوگهای کلیشهای و تکراری که: آه شاهدخت من با اسب سپید میآیم و از چنگال اژدها نجاتت میدهم!
(ناگفته نماند که شخصیتپردازی علی همان تصویر فانتزیِ ایدهآل دخترها از مرد آینده است، بیکموکاست. از آن مردهایی که اصلا وجود خارجی ندارند!)
عشقی نامتعادل، دیوانهوار، غیرقابل تفسیر در بستر فرهنگی دهه شصت و بدون دلیلی مشخص و منطقی.
چیستا و علی کلا از دو دنیای متفاوتند. اگر دو دقیقه بیخیال تب و تاب عاشقانهشان بشوند این را میفهمند که هیچ حرف مشترکی با هم ندارند، حتی شاید در بعضی اصول با هم اختلاف نظر جدی داشته باشند و موی طلایی علی توی زندگی آب و نان نمیشود!
چیستا دختر بالاشهریِ یک خانواده اهل فرهنگ است، نویسنده است، روحیهاش هنری، لطیف و پرشور است و علی بچه پایینشهر، یک عملگرای اهل جنگ و مبارزه. ولی هیچکدام اینها را نمیبینند، از بس که غلیان هورمونها زیاد است!