من فکر میکنم خیلی خوشبختم که شما را دارم و کلا آدمهایی که شما را توی زندگیشان دارند، خوشبختترین آدمهای روی زمیناند.
اصلا میزان خوشبختی آدمها را باید با توجه به نسبتشان با شما سنجید؛ هرچه نزدیکتر، خوشبختتر. هرچه با شما صمیمیتر، زندهتر.
اصلا نمیدانم اگر شما نبودید، من میخواستم چطور زندگی کنم. نمیدانم آن وقت باید غصهام را به کی میگفتم و به عشق کی زندگی میکردم. توی دنیا چیزهای زیادی برای دوست داشتن وجود دارد؛ ولی فقط شمایید که میتوان تا ابد دوستتان داشت و تا ابد با من میمانید. همه میروند و من تنها میشوم و آن روز، شما هستید که باعث میشوید من از تنهایی نترسم.
الان که فکرش را میکنم، اصلا امکان ندارد که شما نباشید؛ یعنی امکان نداشت که خدا شما را خلق نکند. خدایی که من میشناسم، خیلی خیلی خیلی مهربان است. محال است که ما را بدون شما در این دنیا رها کند. محال است که در رحمت واسعهاش را – که شما باشید – از ما دریغ کند و بر ما ببندد.
واقعا دست خدا درد نکند. چه ارباب مهربانی برایمان آفریده!
تولدتان مبارک، بهترین ارباب دنیا!
✍️فرات
#میلاد_امام_حسین علیهالسلام مبارک!✨🌷
#ماه_شعبان
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
ولی من هر وقت مستأصل شدم، تو تنها کسی بودی که پناهم دادی...🥲💚
تولدت مبارک پناه من✨
✨در این روز کسی متولد شد که سرنوشت اسلام، به او، به حرکت او، به قیام او، به فداکاری او، به اخلاص او بسته بود. این بزرگوار در تاریخ بشریّت، یک حرکتی را -که نظیر و شبیهی ندارد- ارائهی به تاریخ کرد و در مقابل چشم بشریّت گذاشت که هرگز فراموش نخواهد شد.
🌱رهبر حکیم انقلاب
#میلاد_امام_حسین علیه السلام و روز پاسدار مبارک🌷
مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله قاصم الجبارین🌱 📖داستان کوتاه "رهایی" ✍️به قلم: ش. شیردشتزاده قسمت چهارم *** نمیدونم و
🌱بسم الله قاصم الجبارین🌱
📖داستان کوتاه "رهایی"
✍️به قلم: ش. شیردشتزاده
قسمت پنجم
***
فکر کنم دو روز شده بود. من، محمد و حنین، حداقل دو روز بود که غذا نخورده بودیم. محمد فقط یه بار بهم اعلام کرد که گرسنه و تشنه ست؛ ولی بعد دیگه نق نزد. بچههای غزه زود بزرگ میشن. متاسفانه یا خوشبختانه، محمد هم علاوه بر این که جون نداشت، فهمیده بود نق زدنش به من تاثیری روی این که بتونه غذا بخوره نداره.
درد دست و پاهام میرفت و میاومد. برخلاف دیروز، امروز دردش شدیدتر شده بود. انگشتهای دستمو نمیتونستم تکون بدم. حتما اعصابش آسیب دیده بودن. و احتمال میدادم بیحسی پاهام بخاطر اینه که جریان خون توش کم شده؛ این یعنی یه قسمت از پام داشت میمُرد. حتی اگه پیدام میکردن و پام رو از آوار میکشیدن بیرون، تازه اول بدبختی بود؛ چون خون هجوم میبرد به اون قسمت و دردش زیاد میشد و درضمن عفونت اون قسمت رو به همه بدنم منتقل میکرد.
هوا کم و پر از غبار بود. تقریبا امیدی به زنده موندن حنین و بچهش نداشتم. توی این خاک و خل، عفونت اولین اتفاقی بود که برای همهمون میافتاد: برای دست و پای من، برای حنین و بچهش. اون احتمالا حتی نمیتونست بلند شه و بچهش رو بغل کنه. یه روز یا بیشتر بود که داشت جیغ میکشید؛ نمیدونم. اینجا زمان کند میگذشت. هربار، برای یه مدت صدای جیغش قطع میشد. فکر کنم از حال میرفت و بعد دوباره بههوش میاومد و جیغ میکشید. احتمالا بچه قرار نبود الان به دنیا بیاد و دردهای حنین فقط بخاطر اضطراب و شرایط جسمیش بود.
تلاش برای آروم کردنش، تنها کاری بود که از دستم برمیاومد. سعی میکردم هر آیهای که از قرآن بلدم رو بلند بخونم و محمد هم باهام تکرار کنه. از اونجایی که زایمان اولش بود، دردهاش شدیدتر بود و استرسش بیشتر. برای چندمین بار، شرایط خودش و جنینش رو چک کردم.
-حنین خوبی؟ بچهت تکون میخوره؟
-آره... ولی من میترسم.
منم میترسیدم؛ ولی اینو به حنین نگفتم. واقعیت اینه که آدمی که نترسه شجاع نیست، احمقه. آدم شجاع، آدمیه که با وجود ترسهاش میتونه خودشو جمع و جور کنه. گفتم: زایمان که ترس نداره عزیزم. میدونستی منم همین چند وقت پیش زایمان کردم؟
صدای نالههاش یکم آرومتر شد.
-واقعا؟
-آره... توی بیمارستان.
البته توی بیمارستان بودم ولی نه برای زایمان؛ برای این که نمیشد کارمو بخاطر بارداری تعطیل کنم. پزشک کم بود و مجروح زیاد. آخرش هم بچهم زودتر از چیزی که قرار بود، خواست بیاد توی دنیا.
-خوب پیش رفت؟
بغضم آروم ترکید. سعی کردم صدام نلرزه.
-آره، یه دختر خوشگل! ولی چون نارس بود، گذاشتنش توی دستگاه.
نمیدونم این فکر من بود یا واقعا حنین سعی میکرد بخنده. گفت: اسمش چی بود؟
-ضحی.
و اشکام از روی شقیقهم سر خوردن. دوست نداشتم توضیح بدم که ضحی فقط یه هفته توی دستگاه دووم آورد و بعد، برق بیمارستان قطع شد. سوخت برای برق اضطراری هم نبود و ضحی کوچولوی من، نیومده رفت. فکر کنم وقتی اومد و این وضعیت دنیا رو دید، ترجیح داد برگرده پیش خدا.
برای این که از توضیح این حرفا فرار کنم و حواس حنین هم از دردش پرت بشه، گفتم: حنین، تو میدونی الان توی بدنت یه معجزه اتفاق افتاده؟ این خیلی خارقالعاده ست. ما خانمها محل ایجاد یه معجزهایم. خدا داره یه انسان رو درون تو میسازه و بابت چیزی که توی وجود تو ساخته شده، به خودش آفرین میگه!
صدای حنین آرومتر شده بود.
-آره... خیلی قشنگه!
همونطور که گریه میکردم، ادامه دادم: نفس عمیق بکش حنین و به معجزه درون خودت فکر کن. به این فکر کن که هرکسی مثل تو قوی نیست که بتونه محل یه معجزه باشه.
صدای حنین ضعیفتر شد.
و بعد، دیگه صداش نیومد. چندبار صداش زدم. فکر کردم از هوش رفته، ولی دیگه هیچوقت صداشو نشنیدم. معجزه حنین، نیومده زیر آوار دفن شد.
احتمالا حنین آخرین بیمارم بود، بیماری که حتی نشد ویزیتش کنم. یه تجربه ناموفق که با اینکه میدونستم نقصیر من نبود، بازم عصبانی بودم. از دست خودم عصبانی بودم که اینجا گیر کرده بودم و از دست دنیایی که گذاشته بود ما زیر آوار بمیریم؛ دنیایی که حتی براش مهم نبود ما کجاییم؛ ولی براش مهم بود فلان سلیبریتی ناهارشو توی کدوم رستوران خورده.
ادامه دارد...
⛔️کپی در هر صورت مورد رضایت نویسنده نیست⛔️
#غزه #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
به مناسبت روز پاسدار، بیاین چند کلمه حرف حساب بزنیم.
مثلا، بیاید فکر کنیم چرا اصلا باید نهادی به نام «سپاه پاسداران انقلاب اسلامی» تشکیل میشد؟ مگه ارتش نبود؟
وجود ارتش، از قدیم یه چیز بدیهی بوده و ارتشهای همه کشورها، یه وظیفه مشخص و تعریف شده دارن: دفاع از سرزمین و منافع ملی اون کشور، با ابزارهای نظامی(البته توی کشورهایی که نظام سلطنتی دارن، ارتش هم سلطنتی هست نه ملی؛ یعنی وظیفه اولش دفاع از خاندان پادشاهه نه مردم. مثل انگلستان یا ایران پیش از انقلاب).
فکر نمیکنم کسی باشه که بگه: ارتش میخوایم چکار؟
چون مشخصه که هر کشوری باید یه نهاد دفاعی و ساز و کارهای مشخص برای مقابله با تهدید داشته باشه؛ نهادی که نیروها رو آموزش و سامان بده، تجهیزات نظامی داشته باشه و...
درسته که همیشه قرار نیست جنگ باشه، ولی عقل حکم میکنه که فکر روز مبادا رو باید کرد.
و این از هزاران سال پیش بوده.
خب، ایران هم مثل همه کشورهای دنیا، ارتش داشته و داره. ارتش مدرنی هم داره و اتفاقاً ارتش قویای هم داره.
خب پس دیگه سپاه رو میخوایم چکار؟