🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸
🌸
#بهنامخداوندقلبها ♥️
#جامانده
#قسمت469
✍ #جعفرخدایی
میدونستم کار سختیه برای همین از خدا خواستم بهم صبر بده
بعد از مدتی که خلوت کرده بودم با اشاره میثم پا شدم و کم کم اماده شدیم برای رفتن به خونه
سوار ماشین که شدیم اقای محسنی پرسید
_زیارتتون قبول باشه ان شاءالله
اقا مهدی حالت چطوره؟؟؟؟
_خوبم اقای محسنی خیلی خوب
نمیدونم شما سِحر کلام دارید یا مهره مار ولی حرفهاتون دیدگاهم رو به خودم و خدا تحت تاثیر قرار داد، نمیدونم این احساس سبکی که دارم از روی احساسات و جوگیر شدنه یا نه واقعیه؟
_شک نکن فرزندم که واقعیه فقط تلاش کن نگهش داری
میدونی چرا نتونستی کربلا بری؟
_شما بفرمایید
_شما میخواستی بری کربلا و هر جور شده بهار خانم رو کت بسته از اقا بگیری که بصلاحت نبود
کم کم داره بهت حسودیم میشه مهدی جان
احتمالا حضرت سیدالشهدا علیه السلام قراره دعات رو قبول کنه یا برنامه خاصی برات داره که نزاشت شب گذشته راهی بشی!
نخواست چیزی بهت بده که بعدا پشیمون بشی ، صلاحبود تا بمونی و فکر کنی ، تا حاجت بزرگتر و بهتری ازش بخوای که در همه احوال کمک حالت باشه
شاید یکبار زیارت با شناخت کامل بهتر از چند بار زیارت بدون شناخته ، هر چند بدون شناختم بری اقا ، دست نوازش به سر میکشن!!!
بین حوائج بزرگ چه حاجتی بهتر و بزرگتر از سلامتی و تعجیل در فرج ، که اگرکسی واقعا حاجت خودش رو کنار بذاره و برای اقا دعا کنه اقا با محبت بیشتری بهش نگاه میکنه و هواشو خواهد داشت
بین صحبتهای اقای محسنی هر از گاهی نگاهی بهش میکردم ، وقتی اسم امام زمان عج میومد ، اشکتو چشماش حلقه میزد
تموم شدن حرفهای اقای محسنی مصادف بود با رسیدن به خونشون ، وقتی وارد خونه شدیم ایشون همون پایین خدا حافظی کردن و ما رفتیم طبقه بالا
دیر وقت بود، بعد از روشن کردن کولر کنار باد کولر دراز کشیدم و میثم بعد از عوضکردن لباساش اومد ونشست کنارم
_میدونی میثم ، بااینکه یک روز کامل نشده که اقای محسنی رو دیدم ولی انگار سالهاست میشناسمش وباهاش هم صحبت بودم
🚫خواننده عزیز #کپیبرداری از این داستان #حرام و پیگرد #قانونیوالهی دارد .🚫
🌸
🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸