🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸
🌸
#بهنامخداوندقلبها ♥️
#جامانده
#قسمت474
✍ #جعفرخدایی
حاجت داشتم و برای گرفتن حاجت باید اول به خودمو و بعد به امام زمان عج ثابت میکردم تصمیمم جدیه ، هر چند قبل از اینکه تصمیم بگیرم امام زمانم عج از نیت و اینده ی اعمالم خبر داشتند
خودمو برای رفتن به تهران اماده میکردم کوله پشتیم رو پر از لوازم و وسایل ضروریکردم تا پس فردا شب راه بیافتم
همینطورکه مشغول بودم گوشیم زنگ خورد ، رضا بود ، جوابدادم
_سلام رضا خوبی؟افتاب از کدوم طرف در اومده؟
با صدای اروم همیشگی که به زورمیشد متوجه حرفاش شد گفت
_سلام ، خودت که شرایطم رو خوب میدونی
شنیدم میخوای پیاده بری قم؟!
_اره چطور ، نکنه تو هم زنگ زدی بگی دیونگیه؟
_اره زنگ زدم بگم دیونگیه و اگه برای این سفر یه دیونه مثل خودت میخوای منم هستم
از هر کسی میتونستم انتظار این حرف رو داشته باشم الا رضا، روحیات رضا خیلی خاص بود و ...
_اره چرا نمیخوام، کوله ات رو پر کن که فردا شب ساعت ۲میریم تهران و صبح از تهران حرکت میکنیم
_باشه تا فردا خداحافظ
گوشیرو قطع کردم ورفتم تو فکر
یعنی چی شده که رضا میخواد بیاد؟بنده خدا چه مشکلی داره که دل زده به دریا؟؟؟
به هر حال امیدوارم هردومون دست پر برگردیم
روز موعود رسید و حوالی ساعت یک نصفه شب رضا اومد سرقرار و راه افتادیم سمت ترمینال
تا ترمینال حرفی با هم نمیزدیم ، هر دو غرق در فکرخیال بودیم و نمیخواستیم خلوت همدیگه رو به هم بزنیم
حاجت من ریشه کن شدن مهرومحبت بهار از قلبم بود ولی رضا رو نمیدونستم
سوار اتوبوسم که شدیم چند دقیقه ای از برنامه فردا صحبت کردیم و رضا خوابید ومنم در فکروخیال فردا بودم که غیر از این حاجت چه حاجت دیگه باید داشته باشم
حوالی ساعت پنج و نیم صبح بود رسیدیم ترمینال و بعد از خوندن نماز صبح راه افتادیم
🚫خواننده عزیز #کپیبرداری از این داستان #حرام و پیگرد #قانونیوالهی دارد .🚫
🌸
🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸