eitaa logo
💗رمان جامانده💓
414 دنبال‌کننده
98 عکس
26 ویدیو
0 فایل
✨﷽ 🚫خواننده عزیز ❗ #کپی‌برداری از این داستان #حرام و پیگرد #قانونی‌و‌الهی دارد .🚫
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸 🌸 ♥️ به زحمت رفتم سمت رضا و کنارش نشستم به گوشه ای خیره شده بود و نگاه میکرد و حرفی هم نمیزد با دیدن این صحنه چیزی‌ ازش نپرسیدم و صلاح دونستم تو خودش باشه حدود چهار ساعتی تو حرم بودیم تا اینکه رضا گفت _مهدی ، خیلی خسته ام بدنمم درد میکنه بیا بریم استراحت کنیم و فردا صبح برگردیم _ باشه اون شب‌ ، به قصد خواب‌ و‌استراحت از حرم خارج شدیم ولی غافل از اینکه از بدن پا درد و شدت خستگی خوابی قرار نیست به چشمامون بیاد فردا صبح اماده شدیم برای رفتن ، رضا اژانس گرفت و منتظر شدیم اژانس بیاد ، سوار‌شدیم و از‌کنار حرم که رد میشدیم انگار کسی این مطلب رو یادم انداخت که بگم عمه جان یکبار از زیارت اجدادتون امیرالمؤمنین و سیدا الشهدا و‌عموتون عباس علیه السلام جا موندم ، کاری کنید برم ، شما واسطه بین من و مولا علی تو‌دلم اینو گفتم و ....برگشتیم زنجان چند روز بعد از برگشتن به زنجان کارهای انتقال باغ به اسمم تموم شد و‌حالا منم صاحب باغ زیتون بودم ، اما قبلش... به کمک خواهر کوچیکم و خدابیامرز خواهر بزرگم یه پراید هم خریدم و برای رفت و امد به طارم از ماشین خودم استفاده میکردم ثبت نام دانشگاهم تموم شد و بقول قدیمیا بچه دانشجو هم شدم نکته جالبی که تو این مدت برام قابل تامل بود اینکه دیگه هیچ وقت دلم برای بهار تنگ نشد ، با اینکه چند باری هم اتفاقی همدیگه رو دیدیم ولی هیچ حسی بهش پیدا نکردم ، نمیدونم من بی تفاوت شده بودم یا چیز دیگه.... دیگه هیچ اثری از عشق و محبت بهار تو قلبم نبود ، انگار مهر زده بودن تو قلبم ، مهری که روش نوشته باشه ورود مهر و محبت بهار ممنوع به برکت داشتن ماشین هر هفته پنج شنبه و جمعه ها میرفتم قم پیش دکتر امیری و کار اموزش طب سنتی رو با کتاب قانونچه شروع کردیم 🚫خواننده عزیز از این داستان و پیگرد دارد .🚫 🌸 🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸