🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸
🌸
#بهنامخداوندقلبها ♥️
#جامانده
#قسمت476
✍ #جعفرخدایی
به زحمت رفتم سمت رضا و کنارش نشستم
به گوشه ای خیره شده بود و نگاه میکرد و حرفی هم نمیزد
با دیدن این صحنه چیزی ازش نپرسیدم و صلاح دونستم تو خودش باشه
حدود چهار ساعتی تو حرم بودیم تا اینکه رضا گفت
_مهدی ، خیلی خسته ام بدنمم درد میکنه بیا بریم استراحت کنیم و فردا صبح برگردیم
_ باشه
اون شب ، به قصد خواب واستراحت از حرم خارج شدیم ولی غافل از اینکه از بدن پا درد و شدت خستگی خوابی قرار نیست به چشمامون بیاد
فردا صبح اماده شدیم برای رفتن ، رضا اژانس گرفت و منتظر شدیم اژانس بیاد ، سوارشدیم و ازکنار حرم که رد میشدیم انگار کسی این مطلب رو یادم انداخت که بگم
عمه جان
یکبار از زیارت اجدادتون امیرالمؤمنین و سیدا الشهدا وعموتون عباس علیه السلام جا موندم ، کاری کنید برم ، شما واسطه بین من و مولا علی
تودلم اینو گفتم و ....برگشتیم زنجان
چند روز بعد از برگشتن به زنجان کارهای انتقال باغ به اسمم تموم شد وحالا منم صاحب باغ زیتون بودم ، اما قبلش...
به کمک خواهر کوچیکم و خدابیامرز خواهر بزرگم یه پراید هم خریدم و برای رفت و امد به طارم از ماشین خودم استفاده میکردم
ثبت نام دانشگاهم تموم شد و بقول قدیمیا بچه دانشجو هم شدم
نکته جالبی که تو این مدت برام قابل تامل بود اینکه دیگه هیچ وقت دلم برای بهار تنگ نشد ، با اینکه چند باری هم اتفاقی همدیگه رو دیدیم ولی هیچ حسی بهش پیدا نکردم ، نمیدونم من بی تفاوت شده بودم یا چیز دیگه....
دیگه هیچ اثری از عشق و محبت بهار تو قلبم نبود ، انگار مهر زده بودن تو قلبم ، مهری که روش نوشته باشه ورود مهر و محبت بهار ممنوع
به برکت داشتن ماشین هر هفته پنج شنبه و جمعه ها میرفتم قم پیش دکتر امیری و کار اموزش طب سنتی رو با کتاب قانونچه شروع کردیم
🚫خواننده عزیز #کپیبرداری از این داستان #حرام و پیگرد #قانونیوالهی دارد .🚫
🌸
🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸