eitaa logo
💗رمان جامانده💓
414 دنبال‌کننده
98 عکس
26 ویدیو
0 فایل
✨﷽ 🚫خواننده عزیز ❗ #کپی‌برداری از این داستان #حرام و پیگرد #قانونی‌و‌الهی دارد .🚫
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸 🌸 ♥️ البته که اگر مردی غیرت داشته باشه صبح تا شب تلاش میکنه و زحمت میکشه تا زن و بچه اش در رفاه باشن و غیرتش قبول نمیکنه زن و بچه حسرت امکانات زندگی اولیه رو داشته باشن حالا اگر باز خواستی خواستگاری بری اگر همچین موردی بود بهم بگو _باشه میگم ولی نگرد نیست مگر اینکه معجزه ای بشه چند قدمی که برای رفتن برداشته بود ایستاد و نگاهی بهم کرد خواست چیزی بگه که منصرف شد ولی قبل از اینکه بره خودم ازش سوال پرسیدم _ سوالتو بپرس ابجی جون، چی میخواستی بگی؟ _میترسم بگم دلخور بشی؟ _سعی میکنم نشم _ بهار رو فراموش کردی؟یا هنوز ... انتظار این سوال رو داشتم ولی نه الان باید مدتها قبل از میپرسیدن ولی حالا.... _ اره ، مهرش طوری از قلبم رفته انگار نه انگار همچین کسی تو زندگیم بود باور میکنی خودمم نفهمیدم کی و چجوری این اتفاق افتاد؟فقط میدونم لطف بی پایانه امام زمان عج بود که شامل حالم شده حالا اگه جوابتو گرفتی برو که جیغ جیغای نیما شروع میشه خواهرم که رفت منم رفتم تو اتاق و شروع کردم کتاب خوندن ، قرار بود سه روز بعد کنکور کارشناسی بدم از این حرفها و قضیه حدود پانزده روزی گذشته بود و منم کنکور داده بودم و راضی از امتحان ، ماشین رو برداشتم و به قصد دور زدن شبانه رفتم بیرون، عاشق دور زدن و پیاده روی شبانه بودم و تا الانم این عادتم ترک نشده ، همچنین عاشق مسافرت بودم و بقول مادرم که میگفت از وقتی مهدی ماشین خریده شده روغن حیوانی دیگه پیدا نمیشه بنده خدا راست میگفت تو این دو سال هر هفته پنج شنبه جمعه ها قم بودم تا سر کلاس دکتر باشم که قانونچه و مفرح القلوب درس میدادن و بقیه رو یا تهران و قزوین و اصفهان بودم یا تبریز و میانه برای استفاده از اساتید دیگه خلاصه برای اینکه کمی روحیه ام باز بشه ماشین رو برداشتم و زدم بیرون ، حوالی ساعت یازده شب زود که خواهرم تماس گرفت 🚫خواننده عزیز از این داستان و پیگرد دارد .🚫 🌸 🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸