eitaa logo
💗رمان جامانده💓
414 دنبال‌کننده
98 عکس
26 ویدیو
0 فایل
✨﷽ 🚫خواننده عزیز ❗ #کپی‌برداری از این داستان #حرام و پیگرد #قانونی‌و‌الهی دارد .🚫
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸 🌸 ♥️ _الو ... سلام مهدی خوبی؟ _سلام ممنون شما خوبی؟فندق کوچولو خوبه؟ _مرسی همگی خوبیم کجایی یه کار واجب دارم باهات _ یا جد سادات، خدا بخیر کنه ، کار واجبت چیه؟ _لوس‌نشو‌ بدو بیا خونه ما کارت دارم _باشه چشم ، نیم ساعت دیگه به امید خدا میرسم ، فعلا یاعلی گوشیو‌ قطع کردم و از مسیرم منصرف و سمت خونه خواهرم رفتم اواخر شب بود که رسیدم خونه خواهرم زنگ رو زدم و بعد از باز شدن در‌رفتم تو _سلام صابخونه خبری نشد _ کسی‌خونه نیست؟؟؟ حرفم تموم نشده بود که خواهرم اومد سر وقتم و گفت _بیا تو نیما تازه خوابید _خب خدا رو شکر فعلا از دستش در امانم وارد شدم و نشستم ، تا خواهرم خواست بره اشپز خونه گفتم _ ابجی وایسا!!! من نه برای خوردن اومدم نه اشامیدن ، اخر شبه ، کارتو بگو‌ برم و مزاحم شما هم نشم اینو که گفتم انگار خواهرم از خدا خواسته سریع و‌بدون تعارف اومد و نشست کنارم و بدون مقدمه گفت _ خانم احمدی‌رو میشناسی؟ کمی‌فکر‌کردم و گفتم _ نه _همون‌که پسرش با نیما هم باشگاهیه؟ _نه فندق مگه باشگاه‌میره؟ _ای بابا ، همون که سیده هست و خونه ی مامانینا اومده بود روضه؟ _نه یادم نمیاد _همون که چندباری با من دیدیش و سلام و احوالپرسی کردی؟ به‌من میگفتی بهش بگو برام دعا کنه _نه متاسفانه اگر‌ آپشن های دیگه ای هم داره بگو ولی نمیشناسم _وای مهدی ، ادمو دق میدی اصلا بیخیال، امروز‌خانم احمدی‌رو تو باشگاه دیدم ، رفته بودم دنبال نیما اونم منتظر پسرش بود تا بچه ها بیان داشتیم با هم صحبت میکردیم که حرف از خواستگاری و دختر خوب‌و‌مذهبی اومد که یاد تو افتادم؟ 🚫خواننده عزیز از این داستان و پیگرد دارد .🚫 🌸 🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸