🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸
🌸
#بهنامخداوندقلبها ♥️
#جامانده
#قسمت481
✍ #جعفرخدایی
_الو ...
سلام مهدی خوبی؟
_سلام ممنون شما خوبی؟فندق کوچولو خوبه؟
_مرسی همگی خوبیم
کجایی یه کار واجب دارم باهات
_ یا جد سادات، خدا بخیر کنه ، کار واجبت چیه؟
_لوسنشو بدو بیا خونه ما کارت دارم
_باشه چشم ، نیم ساعت دیگه به امید خدا میرسم ، فعلا یاعلی
گوشیو قطع کردم و از مسیرم منصرف و سمت خونه خواهرم رفتم
اواخر شب بود که رسیدم خونه خواهرم زنگ رو زدم و بعد از باز شدن دررفتم تو
_سلام صابخونه
خبری نشد
_ کسیخونه نیست؟؟؟
حرفم تموم نشده بود که خواهرم اومد سر وقتم و گفت
_بیا تو نیما تازه خوابید
_خب خدا رو شکر فعلا از دستش در امانم
وارد شدم و نشستم ، تا خواهرم خواست بره اشپز خونه گفتم
_ ابجی وایسا!!!
من نه برای خوردن اومدم نه اشامیدن ، اخر شبه ، کارتو بگو برم و مزاحم شما هم نشم
اینو که گفتم انگار خواهرم از خدا خواسته سریع وبدون تعارف اومد و نشست کنارم و بدون مقدمه گفت
_ خانم احمدیرو میشناسی؟
کمیفکرکردم و گفتم
_ نه
_همونکه پسرش با نیما هم باشگاهیه؟
_نه
فندق مگه باشگاهمیره؟
_ای بابا ، همون که سیده هست و خونه ی مامانینا اومده بود روضه؟
_نه یادم نمیاد
_همون که چندباری با من دیدیش و سلام و احوالپرسی کردی؟ بهمن میگفتی بهش بگو برام دعا کنه
_نه متاسفانه
اگر آپشن های دیگه ای هم داره بگو ولی نمیشناسم
_وای مهدی ، ادمو دق میدی
اصلا بیخیال، امروزخانم احمدیرو تو باشگاه دیدم ، رفته بودم دنبال نیما اونم منتظر پسرش بود تا بچه ها بیان داشتیم با هم صحبت میکردیم که حرف از خواستگاری و دختر خوبومذهبی اومد که یاد تو افتادم؟
🚫خواننده عزیز #کپیبرداری از این داستان #حرام و پیگرد #قانونیوالهی دارد .🚫
🌸
🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸