🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸
🌸
#بهنامخداوندقلبها ♥️
#جامانده
#قسمت486
✍ #جعفرخدایی
مثل عقابی که سمت طعمه میره شیرجه زدم سمت گوشی و برداشتم
_سلام چی شد؟
_سلام...
چه خبره؟؟؟ مگه دختره داره فرار میکنه
_اذیت نکن بگو دیگه
_باهاشون صحبت کردم و قرار گذاشتم برای فردا بعد از ظهر
_باشه دستت درد نکنه جبران میکنم ابجی معصومه
_ همینکه داداش کوچیه داره متاهل میشه برای من جبران شده است عزیزم، حالا قطع کن تا زنگ بزنم به مامان بگم
_باشه خداحافظ
کمی از فشار روحیم کم شد
لباس هام رو پوشیدم و اومدم بیرون ، ماشین و برداشتم و رفتم بیرون تا اینکه دوباره گوشیم زنگ خورد
دیدم علیرضا ست ، خیلی وقت بود ازش بیخبر بودم ، از وقتی نامزد کرده بود دیگه خیلی کم پیدا شده بود منم بهش کمتر زنگ میزدم تا مبادا مزاحمش بشم
گوشیرو برداشتم ...
_سلام علی اقا ، یادی از ما کردید
_سلام حاجی ...
دست رو دلم نزار که لباسمو تازه شستم
اینو گفت و خندید
_چطوری حاجی خوبی؟
کجایی ، نیستی؟ میای بریم دوری بزنیم؟یه خبر دارم برات
_هستم خدمتتون ، اتفاقا بیرونم خونه باش بیام دنبالت
بعد از گذاشتن قرار و خداحافظی مسیرم و سمت خونشون تغییر دادم تا رسیدم و سوارش کردم
_سلام حاجی خبر خبر خبر
_سلام خیره ان شاآالله
_خیره حاجی خیره هه هه هه هه
_خنده مشکوک میزنی؟چی شده
_خودت که میدونی خوابهایی که مامانم میبینه بیشترشون تبدیل به واقعیت میشه
_بله از خودت شنیدم
_خب حالا جونم برات بگه مادرم یه خواب برات دیده اونم اینکه ....
🚫خواننده عزیز #کپیبرداری از این داستان #حرام و پیگرد #قانونیوالهی دارد .🚫
🌸
🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸