eitaa logo
💗رمان جامانده💓
414 دنبال‌کننده
98 عکس
26 ویدیو
0 فایل
✨﷽ 🚫خواننده عزیز ❗ #کپی‌برداری از این داستان #حرام و پیگرد #قانونی‌و‌الهی دارد .🚫
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸 🌸 ♥️ خواب دیده رفته کنار ساحل و دیده یه زن و شوهر رو به دریا ایستادن و یه حیوون عجیب غریبم پشتشونه و منتظر حمله است زن چادر سفید داشت و دست به دست هم داده بودن و بدون اینکه متوجه حیوونه وحشی بشن داشتن کتاب میخوندن تا اینکه حیوون سمتشون حمله کرد یه نوری از اون کتاب سمت اسمون رفت و شکل مرغ ابی در‌اومد و رفت سمت تون حیوون و از اونجا دورش‌کرد _خب _نکته جالبش میدونی چیه؟؟؟ _نمیدونم _هه هه هه هه مادرم میگه رفتم جلو دیدم پسره تویی ناقلا بگو ببینم دختره کیه بلافاصله بعد از تموم شدن حرف علیرضا فکرم رفت سمت این دختر خانمی که قرار بودبریم خواستگاریش _چیه فکر‌میکنی ؟؟؟؟نمیگی دختره کیه _والا خودمم نمیدونم کیه کاش به مادرت میگفتی شماره ای ادرسی ازش میگرفت فردا میرفتیم خواستگاری اینو که گفتم زد زیر خنده _ چی‌شد؟؟؟ _اتفاقا گفتم ولی عصبانی شد _ ان شاءالله که خیره شروع کردیم گشت و گذار داخل شهر تا اینکه اتفاقی از کنار خیابونی که بهار زندگی میکرد رد شدیم ، علیرضا هم که داخل همون کوچه باشگاه رفیقش بود و اونجا میرفت ،انگاری که برق‌گرفتتش نگاهی بهم کرد و گفت _راستی حاجی میدونی که خانمم پارسال دانشگاه رشته مامایی قبول شد؟ الانم میخواد به امید خدا بره ترم سه؟ با تعجب نگاهی بهش کردم _نه نمیدونستم!!!از کجا باید میدونستم؟شما که نیستی بگی به هر حال مبارکه امیدوارم تو درس‌ و کارش موفق باشه حالا چی‌شد این حرفها یادت اومد؟ _بعدا میگم بزار مطمئن بشم بعد ، میترسم تهمت باشه از حرفهاش کاملا مشخص بود میخواد چیزی‌ در‌مورد بهار بگه ، ولی دیگه برام اهمیتی نداشت ، بنابراین اصراری‌هم نکردم که بگه موضوع چیه به راهم ادامه دادم و حدود یه ساعتی دور‌زدیم و صحبت کردیم تا رسوندمش‌خونه 🚫خواننده عزیز از این داستان و پیگرد دارد .🚫 🌸 🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸