eitaa logo
💗رمان جامانده💓
414 دنبال‌کننده
98 عکس
26 ویدیو
0 فایل
✨﷽ 🚫خواننده عزیز ❗ #کپی‌برداری از این داستان #حرام و پیگرد #قانونی‌و‌الهی دارد .🚫
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸 🌸 ♥️ به خونه برگشتم و به امید فردای زیبا و پر از اتفاق های خوب خوابیدم ،اینبار بدون استرس و نگرانی خوابیدم چون همه امورات رو سپرده بودم به امام زمان عج و مطمئن بودم هیچ پدری بد بچه اش رو نمیخواد بعد از نماز صبح خودمو با خرید نون و اماده کردن صبحانه و ورزش مشغول کردم مادرم طوری بچه هاش رو تربیت کرده بود که هر کسی برای خودش همه فن حریف شده بود مثلا یاد گرفته بودم شبها جام رو خودم پهن کنم و صبح خودم جمع کنم، خونه رو نوبتی با داداشام که اونام بزرگتر از من و مجرد بودن جارو میزدیم ، لباس های خودمون رو خودمون میشستیم و اگه مادرم خونه نبود خودمون غذا اماده میکردیم ، سفره رو میچیدیم و خودمون جمع میکردیم تا یازده سالگی من تو خونه ابگوشت و‌خورشت و اش میپختم ، انواع مربا و زولبیا هم میپختم و اینها همگی از اموزش های مادرم بود که پسرهاشو‌ کد بانو کرده بود بعد از اتمام کارها رفتم بیرون تا خریدهای خونه رو انجام بدم ، چون میدونستم بیکار‌ موندنم باعث ایجاد افکار مزاحم میشه ، بهترین راهم کمک به مادرم بود به هر ترتیبی بود خودمو تا ظهر مشغول کردم و تو پختن ناهار و درست کردن سالاد به مادرم کمک کردم تا اینکه حوالی ساعت دو‌شد گوشیو برداشتم زنگ زدم به خواهرم _سلام ، خوبی؟چه خبر؟ _سلام ، مرسی شما خوبی؟ حالا چرا اروم حرف میزنی؟ _اروم؟؟؟؟اهان نمیخوام مامان بفهمه برا ساعت چند هماهنگ کردی؟ _۴باید اونجا باشیم _ادرس رو برام بفرس _ادرس نمیخوام خیابون بالایی خونه ما هستن بیاید اینجا از اینجا بریم _باشه فعلاخداحافط گوشیو قطع کردم و رفتم دوش گرفتم و‌برگشتم دیدم مادرم دم کمد نشسته و کلی نایلون و بسته ریخته بیرون _ مامان چیکار‌میکنید؟ _دارم پیراهن و شلواری که عید غدیر برات خریده بودم رو در میارم بپوشی بریم 🚫خواننده عزیز از این داستان و پیگرد دارد .🚫 🌸 🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸