🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸
🌸
#بهنامخداوندقلبها ♥️
#جامانده
#قسمت490
✍ #جعفرخدایی
گل و شیرینی خریدن قبل از دیدن هم توهینه به خانواده دختره است عزیزم
_واااا
چه توهینی
_ این کار این حرف رو میرسونه که ما انتخابمون رو کردیم و پسندیدیم و اومدیم دهنمون رو شیرین کنیم
ما پسندیدم یعنی ما همه کاره ایم نه شما
خب حالا اونا پسند نکردن و گل وشیرینی رو پسدادن بهمون شما ناراحت نمیشید؟
خواهرم جوابداد
_چرا من ناراحت میشم
بنظرم حرفت منطقیه
_با اینکه قدیم ها این رسم بود ولی با احترام به همه قدیمیهای ساده دل و پاکمون ، اشتباه کردن ، قدیمی ها هم مثل ما ادم بودن و ممکن بود خطا کنن ، معصوم که نبودن
بعد از تموم شدن حرفمون رخصت گرفتم برای حرکت سمت خانه امید....
ماشین رو ده بیست متر پایین تر از خونشون پارک کردم و پیاده شدیم وبا هم حرکت کردیم سمت درخونشون
هنوز نرسیده بودیم دم در که دیدم پرده پنجره رو به خیابون خونشون حرکت کرد ، فهمیدم زیر نظر بودم و خندم گرفت
یاد خاطرات و سوتی های خواستگاری که شنیده بودم افتادم
زنگ رو زدیم و تا در رو باز کنن خواهرم نزدیکم د ودستی به یقه و موهام کشید تا اینکه مادرنرگس خانم اومد پایین و تعارف کرد بریم بالا
یه خونه دوطبقه جنوبیبود که یه نیم کف پایین داشت ، ما از پله ها بالا رفتیم و وارد شدیم و نشستیم تو پذیرایی
نیما هم با ما بود و مثل چسب چسبیده بود به من
مادر نرگس رفت تو اشپزخونه و از سروصدایی که بلند شد فهمیدم داره بشقاب وچنگال هایی رو که اماده کرده بود رو میاره
خواهرم گفت
_زهرا خانم لطفا بیاید بنشینید ، وقت برای خوردن هست زحمت نکشید زیاد مزاحمتون نمیشیم
نگاهی به خواهرم کردم و گفتم
🚫خواننده عزیز #کپیبرداری از این داستان #حرام و پیگرد #قانونیوالهی دارد .🚫
🌸
🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸