eitaa logo
💗رمان جامانده💓
414 دنبال‌کننده
98 عکس
26 ویدیو
0 فایل
✨﷽ 🚫خواننده عزیز ❗ #کپی‌برداری از این داستان #حرام و پیگرد #قانونی‌و‌الهی دارد .🚫
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸 🌸 ♥️ گل و شیرینی خریدن قبل از دیدن هم توهینه به خانواده دختره است عزیزم _واااا چه توهینی _ این کار این حرف رو میرسونه که ما انتخابمون رو کردیم و پسندیدیم و اومدیم دهنمون رو شیرین کنیم ما پسندیدم یعنی ما همه کاره ایم نه شما خب حالا اونا پسند نکردن و گل و‌شیرینی رو پس‌دادن بهمون شما ناراحت نمیشید؟ خواهرم جواب‌داد _چرا من ناراحت میشم بنظرم حرفت منطقیه _با اینکه قدیم ها این رسم بود ولی با احترام به همه قدیمیهای ساده دل و پاکمون ، اشتباه کردن ، قدیمی ها هم مثل ما ادم بودن و ممکن بود خطا کنن ، معصوم که نبودن بعد از تموم شدن حرفمون رخصت گرفتم برای حرکت سمت خانه امید.... ماشین رو ده بیست متر پایین تر از خونشون پارک کردم و پیاده شدیم و‌با هم حرکت کردیم سمت در‌خونشون هنوز نرسیده بودیم دم در که دیدم پرده پنجره رو به خیابون خونشون حرکت کرد ، فهمیدم زیر نظر بودم و خندم گرفت یاد خاطرات و سوتی های خواستگاری که شنیده بودم افتادم زنگ رو زدیم و تا در رو باز کنن خواهرم نزدیکم د و‌دستی به یقه و موهام کشید تا اینکه مادر‌نرگس خانم اومد پایین و تعارف کرد بریم بالا یه خونه دو‌طبقه جنوبی‌بود که یه نیم کف پایین داشت ، ما از پله ها بالا رفتیم و وارد شدیم و نشستیم تو پذیرایی نیما هم با ما بود و مثل چسب چسبیده بود به من مادر نرگس رفت تو اشپزخونه و از سر‌و‌صدایی که بلند شد فهمیدم داره بشقاب و‌چنگال هایی رو که اماده کرده بود رو میاره خواهرم گفت _زهرا خانم لطفا بیاید بنشینید ، وقت برای خوردن هست زحمت نکشید زیاد مزاحمتون نمیشیم نگاهی به خواهرم کردم و گفتم 🚫خواننده عزیز از این داستان و پیگرد دارد .🚫 🌸 🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸