eitaa logo
💗رمان جامانده💓
414 دنبال‌کننده
98 عکس
26 ویدیو
0 فایل
✨﷽ 🚫خواننده عزیز ❗ #کپی‌برداری از این داستان #حرام و پیگرد #قانونی‌و‌الهی دارد .🚫
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸 🌸 ♥️ که با صدای زهرا خانم به خودم اومدم _اقا مهدی چاییتون سرد شد بفرمایید _چشم‌ چایی رو برداشتم بخورم ولی.... اتاق ساکت ساکت بود ، یه قلوپ چایی خوردم ، همون چایی موقع پایین رفتن از گلوم صدا داد و این باعث شد نیما استارت خندها رو بزنه بقیه خندشون گرفت ولی به روی خودشون نیاوردن خب عادیه وقتی همه جا ساکت باشه ادم اب بخوره یا چایی، صدای پایین رفتنش تو فضا میپیچه دومین بار که خوردم و دوباره صدا پیچید نیما دیگه طاقت نیاورد و با صدای بلند زد زیر خنده و بقیه هم پشت سرش خندیدن از ترس ابروم بقیه چایی رو‌گذاشتم سرجاش و گفتم دیگه میل ندارم اوضاع داشت برام حاد میشد که مادرم فرشته نجات شد و فضا رو‌عوض کرد و‌گفت _غرض از اومدنمون به اینجا رو‌که در جریان هستید ، قراره دختر و پسر برن با هم حرف بزنن و اگر صلاح دیدن با هم زندگی کنن برنامه های بعدی رو هماهنگ کنیم _بله درسته منم موافقم _پس اگر اجازه بدید پسرم با دخترتون برن تو اتاق و با هم صحبت کنن _بله حتما ، رو به نرگس خانم کرد - دخترم پاشو راهنماییشون کن به اتاق نرگس پا شد و با اجازه از بقیه رفت و کنار اتاق رو به حیاط وایساد تا منم بیام ، منم پا شدم و با اجازه گرفتن از بقیه سمت اتاق رفتم و بعد از وارد شدن به اتاق در رو بستیم نگاهی به اتاق کردم ، در عین سادگی دلچسب بود ، تا اینکه به نرگس خانم گفتم _تا حدودی هر چند خیلی کم از همدیگه اطلاعاتی داریم ، ولی برای تکمیل شناخت از هم ، ازتون خواهش میکنم از روحیات و اخلاق خودتون و انتظاری که از همسرتون دارید رو بگید بین صحبت هام یکی دو باری بهش نگاه کردم ولی انقدر برقی و سریع بود که اصلا نفهمیدم دماغ و چشم و دهن سر جاشون قرار دادشتن یا نه تا برسه ببینم چه شکلی باشه 🚫خواننده عزیز از این داستان و پیگرد دارد .🚫 🌸 🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸