eitaa logo
💗رمان جامانده💓
414 دنبال‌کننده
98 عکس
26 ویدیو
0 فایل
✨﷽ 🚫خواننده عزیز ❗ #کپی‌برداری از این داستان #حرام و پیگرد #قانونی‌و‌الهی دارد .🚫
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸 🌸 ♥️ اینو که گفت بقیه هم لبخندی زدن سرمو پایین انداختم و رفتم سرجام نشستم در نبود من کنار جای خالیم بشقاب گذاشته بودم و چندتا میوه ، اول خواستم بخورم ولی قبلش نگاهی به بشقاب بقیه انداختم دیدم همگی میوه هاشون رو‌خوردن چون نمیخواستم بلای چایی سرم بیاد از خوردن میوه منصرف شدم مادرم از جاش پا شد و به احترام مادر همگی پا شدیم و قصد رفتن کردیم که مادر نرگس اصرار کرد که میوه بخورم بعد .. یکی از میوه ها رو برداشتم و گفتم _دیر وقته سهم خودم رو بر میدارم اینو گفتم و حرکت کردم ولی خدا هیچ کس رو تو جمع مخصوصا وسط خواستگاری ضایع نکنه همین که حرکت کردم سمت در ، پام گیر کرد به موکت و موکت تا شد همین اتفاق باعث شد نیما مثل بمب اتم بترکه و بزنه زیر خنده ، و پشت بند اون بقیه هم خندیدن ، نگاهی به نیما کردم تا خط و‌ نشونی براش بکشم که دیدم از خنده مثل لبو شده و داره به خودش میپیچه یکی نبود بهم بگه اخه زودتر از مادر که بزرگتره راه میفتی همین میشه دیگه داشتم از خجالت اب میشدم ولی به روی خودم نمیاوردم تا اینکه ایستادم و به مادر و خواهرم گفتم شما اول برید اونا که رفتن نوبت به فسقلی نیما رسید تا نزدیکم شد بهش اروم گفتم _بیا بیرون خدمتت میرسم جوجه اینو که گفتم از ترسش دوتا دوتا پله ها رو پایین رفت و از اون جایی که مادرم پاهاش در میکرد و اروم از پله ها پایین میرفت منم حوصله ام سر رفت و‌تکیه دادم به دیوار این جا بود که دومین سوتی خواستگاری رو دادم و نگو رو کلید برق تکیه دادم و همه چراغ های راه رو خاموش شد نرگس از خنده داخل خونده موند و بیرون نیومد و مادرش با خنده نزدیک شد و گفت _اقای خدایی تکیه دادید به کلیدها اجازه بدید چراغ رو روشن کنم 🚫خواننده عزیز از این داستان و پیگرد دارد .🚫 🌸 🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸