eitaa logo
💗رمان جامانده💓
414 دنبال‌کننده
98 عکس
26 ویدیو
0 فایل
✨﷽ 🚫خواننده عزیز ❗ #کپی‌برداری از این داستان #حرام و پیگرد #قانونی‌و‌الهی دارد .🚫
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸 🌸 ♥️ این حرفو گفتن و خنده های کشنده نیما شروع شدن همانا و ضایع شدن من همانا بالاخره از خونه خارج شدیم و مادر نرگس هم بعد از خداحافظی رفت داخل و در رو بست همین که در بسته شد افتادم دنبال نیما و نیما هم از ترسش داد میزد و فرار میکرد که بلاخره گرفتمش ، خواستم گوششو بگیرم که دیدم از پنجره خونه نرگس دارن نگام میکنن با یه تغییر واکنش سریع نیما رو بغل کردم و اروم سمت ماشین بردم و نشوندمش تو ماشین مادر و خواهرم که نشستن ، تا خواستم نیما رو اذیت کنم خواهرم گفت _ دست به نیما بزنی میرم به نرگس میگم مهدی کودک ازار هم هست و جواب منفی میدن بهت مادرم نگاهی بهم کرد و گفت _بجای سرو کله زدن با بچه مهدکودکی بگو ببینم چی شد ؟ خدا بخواد این دختر همونیه که میخوای یا باید دوباره تو دل شب دنبال مورچه بگردیم؟ برگشتم سمت جلو و بعد نگاهی به مادرم کردم و گفتم _مادر جان هیچ کس رو که نمیشه با یک بار دیدن و حرف زدن شناخت ولی اون مدتی که صحبت کردیم میشه گفت راضی کننده بود تا خدا چی بخواد _خب الان باید چکار کنیم؟ ماشین رو روشن کردم و راه افتادیم _ فردا به ابجی زنگ میزنن در‌یک مورد حرف بزنن اگر قبول کنن ادامه راه رو میریم و اگر‌قبول نکنن .... _در‌چه موردی قراره حرف بزنن؟ _در‌مورد مهریه ، من ۱۴تا پیشنهاد داشتم چون وسعم همین بود ، نرگس خانمم گفت باید با پدر‌ و‌ خانواده مشورت کنن و‌ نتیجه رو اعلام کنن امیدوارم قبول کنن چون احساس عجیبی نسبت به نرگس خانم داشتم همین که این حرف از دهنم پرید خواهرم کمی جلوتر‌اومد و گفت _چه حسی شیطون بلا با شنیدن این حرف خجالت کشیدم ولی خودمو کنترل کردم تا سوتی دوباره به نیماندم _حس میکنم قبلا بارها دیدمش‌ و انگار‌خیلی وقته میشناسمش ، در ضمن احساس میکنم خدا دلشون رو نرم میکنه و شرایط منو قبول میکنن و باهام راه میان 🚫خواننده عزیز از این داستان و پیگرد دارد .🚫 🌸 🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸