eitaa logo
نویسندگان جریان
604 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
129 ویدیو
9 فایل
در جریان باشید. کانال انتشارات @jaryane_zendegi زیرنظر مجموعه فرهنگی تربیتی کتاب پردازان @ketabpardazan_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
از صحن بیرون آمد. حالا تپش های قلبش آرام شده. اسمش عادت است یا عهد یا رسم و آیین، ماه صفرش را با زیارت آقا تمام می کند. هر سال در راه بازگشت به خانه، یاد روزهایی می افتد که خانه اش جایی دور از اینجا بود. جایی که بویش فرق داشت. حتی صدایش هم فرق داشت. آنجا صدای دارکوب می شنید و اینجا صدای بق بق کبوتران حریم امنش را. روزهایی که دلش اینجا بود. دلش پر می کشید برای دیدن پر پر کبوتران صحن گوهرشاد. آن وقت ها وقت دلتنگی و دل گرفتگی اش، پدرش با لحنی آرام و امن جمله ای می گفت و باعث می شد دخترک میان اشک هایش لبخند بزند. بعد از گذشت سال ها، وقت خروج از باب الجواد، دلش را می گذارد جای دل آنهایی که دورند. مجاورش نیستند و زیارت هم نصیبشان نشده. حرف پدرش را زیر لب زمزمه می کند برای آرامش دل آنهایی که گنبدش را نمی بینند: "هر جا که تو دلت برایش پر زد، همانجا حرم است...» ✍ارسالی یک جریانی 🌊 جریان، تربیت نویسنده جریان ساز 🌊 💠 @jaryaniha 🌱 در جریان باشید.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام، نیمه‌شب تون بخیر. در این روزها و شب‌های پایانی شهریور ماه، همراهتان هستیم. با ما همراه باشید 👇
⭕️شنیده‌های نوشتنی! ✨تا‌به‌حال چقدر به حرف‌های مادربزرگ یا پدربزرگ‌تان گوش کرده‌اید؟! آیا تا به امروز به این فکر کرده بودید که این حرف‌ها چقدر نوشتنی هستند؟ وقتی آن‌ها از روزگار جوانی و اتفاقات قدیمی زندگی‌شان حرف می‌زنند، به نوعی دارند آن‌ها را در تاریخ ثبت می‌کنند. و این فرصتی است که نویسنده‌ها باید آن را غنیمت بشمارند. 💫گاهی حتی یک جمله‌ی کوتاهِ آن‌ها می‌تواند سرآغاز نوشتنی بزرگ برای شما باشد. به این سوالات خوب فکر کنید؛ 📌آن‌ها چه داستان ها یا خاطراتی را برایتان تعریف کرده‌اند؟ 📌یا چه جملاتی را بارها از زبان‌شان شنیده‌اید؟ 📌شده تا به حال برای دیگران بگویید که یادش بخیر مادربزرگم می‌گفت... 📝تمرین این هفته... با توجه به سوالات بالا، جمله یا تکیه‌کلام معروف و یا ماجرایی کوتاه از بزرگِ خانواده را به خاطر بیاورید و همین را دست‌مایه‌ی نوشتن قرار دهید. هر طور دوست دارید آن را ادامه دهید. حتی این کار می‌تواند همراه با پژوهش باشد. مثال: خاطرم هست که سال‌ها پیش از زبان پدربزرگم شنیدم که روزی از روزهای جوانی‌اش، حمله‌ی سربازان روس را دیده که از پلی قدیمی در مشهد که امروز دیگر وجود ندارد، سرازیر می‌شوند. نمی‌دانم او و دوستانش در آن لحظه چه کردند، چون من آن روزها گوش شنوایی برای شنیدن این لحظات ناب تاریخی نداشتم و امروز از یک فرصت ارزشمند نوشتن، بی‌بهره هستم. اما همین را دست‌مایه‌ی نوشتن قرار می‌دهم و از نگاه خودم، این خاطره را روایت می‌کنم. ☕️ ادامه دارد... ✍ انصاری زاده 🌊جریان؛ تربیت نویسندهٔ جریان ساز 🌊 ‌💠 @jaryaniha در جریان باشید! 🌱
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلامی چو بوی خوش آشنایی بر آن مردم دیده روشنایی درودی چو نور دل پارسایان بدان شمع خلوتگاه پارسایی 🌊 جریان، تربیت نویسنده جریان ساز 🌊 💠 @jaryaniha 🌱 در جریان باشید.
«قدیم‌ترها مُد نبود مردان معشوقه‌شان را با القاب و الفاظ دلبرانه صدا کنند، گلبرگ های زندگی‌شان را با سر انگشتان بنوازند و از پیشانی سفید دخترکان بوسه بچینند. مثل حالا کسی My love و heart beat و امثالهم نداشت؛ زن جماعت محصور در مطبخ بود و مدام مشغول رفت‌ و روب. رفته رفته مردی عاشق‌پیشه پا به زمین نهاد با بیانی لطیف و دستانی نوازشگر. تبسم از کنج لبش محو نمی‌شد؛ به دختربچه ها که می‌رسید لبش بیشتر کش می‌آمد و شیرین‌تر می‌خندید. حواسش بود نزد معشوقه‌اش آراسته و عطرآگین باشد و نام محبوبه‌اش را خشک و خالی و بی‌آرایه نیاورد؛ هماره بگوید تصدقت شوم، نور چشمان من، جانِ جانانم! مرد ترک دنیا گفت اما از او فرزندانی ماند مانند خود او، عشق‌بلد‌. یکی از فرزندان او، مردی دنیادیده و باکمالات بود. باری میان او و همسر و دخترش فراقی اندک افتاد‌. طاقتش طاق شد و چشمه‌ی شاعرانگی‌اش به جوشش درآمد. نمی‌دانم؛ شاید به گوشه و کنار اتاق نگاهی انداخت و معشوقه‌اش را نیافت. شاید چون صدای دخترکش را نشنید دلش گرفت که عاشقانه سرود: لَعَمْرُک اِنِّنی لَاُحِبُّ دارا تَحُلُّ بها سکینةُ و الربابُ اُحبِّهما وَ اَبْدُلُ جُلَّ حالی وَ لَیْسَ لِلاَئمی ‌‌فیها عِتابُ به جان خودت سوگند! من تنها خانه‌ای را دوست دارم که رباب و سکینه‌ام در آن باشند. آنها را عاشقم! کل درایی‌ام را به پایشان می‌ریزم و کسی حق ملامت ندارد. مرد، حسین‌بن‌علی(علیه‌السلام)بود، نوه‌ی رسولِ خدا، محمد(صلوات الله علیه). روز دهم محرم سال شصت و یک هجری، حسین(علیه‌السلام) به عنوان آخرین نفر از لشکر اسلام، مهیای نبرد با لشکر کفر شد. طبق سنت پدربزرگ، زنان اهل حرم را با ملاطفت در آغوش کشید، برای آخرین بار بویید و بوسید؛ با دستان خودش اشک از گونه‌هایشان زدود و مشتی صبر در سینه‌هایشان نشاند‌. نوبت به سکینه(سلام‌الله) رسید. همو که پدر با زبان شعر و ادبیات خطابش می‌کرد. سکینه(سلام‌الله) در انتظار آخرین بیت، به کویرِ ترک‌خوردۀ لبان پدر خیره شد. حسین‌بن‌علی(علیه‌السلام)نفسش را در سینه‌ی زره‌پوشش جمع کرد و صفحه‌‌ی آخر کتاب شعرش را برای سکینه و آرامش زندگی‌اش خواند: سیطول بعدی یا سکینة فاعلمی  منک البکاء اذا الحمام دهانی لا تحرقی قلبی بدمعک حسرة  مادام منی الروح فی جثمانی فاذا قتلت فانت اولی بالذی  تبکینه یا خیرة النسوان سکینه‌ام! بعد من گریه بسیار خواهی کرد. حالا که هستم و جان در بدن دارم، دلم را با اشک های حسرت به آتش مکش_که طاقت دیدن گریه تو برای من بس دشوار است و به‌تقریب ناممکن_ آنگاه که کشته شدم، تو سزواری به گریه؛ای که بهترینِ زنانی...» ✍نجمه‌سادات اصغری نکاح «سالروز رحلت سکینه سلام الله علیها تسلیت باد.» 🌊 جریان، تربیت نویسنده جریان ساز 🌊 💠 @jaryaniha 🌱 در جریان باشید.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
«چه گل محشری! می‌داند گردان چه شود! می‌داند به کدام سو باید برود. می‌داند چراکه نور را می‌شناسد.. حال و هوایش را دوست دارم. مخصوصا استقامتش را در انتخابش؛ و استمرارش را برای خواستن؛ خواستن نور آفتاب! شاید اگر به قدر گلبرگ افتابگردانی، در مسیرها برای یافتن نور بگردم، وضعم بگردد.. شاید.. بهتر است در درون گردش را شروع کنم.. شاید که دور نباشد..» ✍کوثر نصرتی 🌊 جریان، تربیت نویسنده جریان ساز 🌊 💠 @jaryaniha 🌱 در جریان باشید.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
روزگار سفید✨ صدای سوت کتری در می‌آید. دست از ظرف شستن میکشم و زیر گاز را خاموش می‌کنم. قوری را برمی‌دارم. چند پر گل محمدی از سر شیشه ایِ قوری خودنمایی می‌کنند،چای را در استکان های کمر باریک دسته دار میریزم و در سینی فلزی گرد جهیزیه مادرم قرار می‌دهم. عطر محمّدی مشامم را پر می‌کند. همزمان مادرم تلویزیون را روشن می‌کنند و صوت عربی زیبایی در مدح پیامبر اکرم پخش می‌شود. سینی را مقابل مادرم می‌گذارم و کنارشان رو‌ی تشکچه گل گلی مخصوص خودشان که کمتر کسی افتخار و جرئت نشستن در زمان حضور مادرم را دارد می‌نشینم. شاید این از محاسن ته تغاری بودن است. استکان چای را برمی‌دارم و همزمان با فرستادن عطر گل محمدی به عمق مشامم نوای محمدی را هم در ژرف ذهنم تصور می‌کنم. نوایی که محتوای نابش نگاه تاریک به زن و دختر‌ را در تاریخ به روزگاری سفید تبدیل کرد آن زمان که در حدیث کسا تمام اهلبیت را منتسب به فاطمه سلام الله معرفی کرد و فرمود اگر فاطمه سلام الله نبود نه تو را و نه علی ع را و نه آفرینش را نمی‌آفریدم، یا در آن زمان که فرشته وحی چندین مرتبه به پیامبر فرمود:«سلام مرا به خدیجه برسان.» زن در نگاه اسلام ناب محمدی آنچنان منزلتی دارد که رسول الله فرمودند:«به زنان احترام نمی گذارد مگر شخص بزرگوار و به زنان بی احترامی نمی‌کند مگر شخصی پست» حتی در جایی می‌بینیم مادر موسی به عنوان یک زن در جایگاهی قرار دارد که نوعی از وحی براو نازل می‌شود. در این مکتب مرد از دامان زن به معراج می‌رسد و می‌شود امام خمینی(ره)که می‌فرماید:«سعادت و شقاوت کشور ها،بسته به وجود زن است اما داشتن نقش اجتماعی زن الزاما به معنای حضور فیزیکی در جامعه نیست زیرا او عناصر تشکیل دهنده جامعه یعنی مردان و زنان آینده را تربیت میکند.» پیامبر مهربانی ها با کلامی زیبا درمورد اهمیت و جایگاه مادری می‌فرمایند:«قسم به خداوندی که مرا رسول قرار داد زمانی که زن باردار است به منزله روزه دار و شب زنده دار و مجاهدی است که با جان و مالش در راه خدا می‌جنگد،برای هر لحظه درد زایمان ثواب آزادی یک بنده مومن را به زن می‌دهند و وقتی وضع حمل می‌کند برای او پاداشی است که از بس بزرگ است،آن را درک نمی‌کند و وقتی به کودکش شیر می‌دهد هر مکیدنی، معادل آزاد کردن فرزندی از فرزندان اسماعیل ع است. و در قیامت،نوری پیش رویش ایجاد می‌شود که تمام افراد را در آن روز متعجب می‌کند و آن زمان که از شیر دادن فارغ می‌شود فرشته‌ایی بر پهلویش می‌زند و می گوید:عملت را از ابتدا شروع کن، قطعا خدا تو را آمرزید.» صدای مادرم که از شیرین‌کاری‌های مهدی شش ماهه‌ام برای رسیدن به چای به وجد آمده بودند مرا از مرور مطالب ذهنم بیرون کشید. لبخندی به صورت ذوق کرده مادربزرگ و نوه زدم و دوباره عطر چای بهشت و گل محمّدی مشامم را پر کرد. زیر لب صلواتی فرستادم و خدارا شکر کردم که مسلمان و شیعه اسلام ناب محمدی هستم. ✍رقیه سادات ذاکری. 🌊 جریان، تربیت نویسنده جریان ساز 🌊 💠 @jaryaniha 🌱 در جریان باشید.