eitaa logo
نویسندگان جریان
604 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
129 ویدیو
9 فایل
در جریان باشید. کانال انتشارات @jaryane_zendegi زیرنظر مجموعه فرهنگی تربیتی کتاب پردازان @ketabpardazan_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
«نگاه تو به دست های سرباز است درحالی که البسه دخترانت را برداشته. هدیه‌ی رباب، گوشواره سکینه، زینت عروس هات و لوازم مرد ها که حالا با سر در جوار تو تا کوفه می‌روند. گهواره کوچک هم از گوشه چشمت می‌گذرد. تو را می‌گویم حسین علیه‌السلام. هنگامی که راهی بودی...» ✍سیده فاطمه قلمشاهی @jaryaniha
. «با چشمانی بهت زده به بلیط در دستش نگاه کرد و خندید. فکر کرد این سفر چقدر خوش می‌گذرد، اولین بارش بود که با هواپیما سفر می‌کرد. خوشحال بود که اینبار لازم نیست غذایش را با یاسین تقسیم کند، حتی می‌توانست در انشای اول سالش خاطرات سفرش را بنویسد. دل‌دل می‌زد که برسند فرودگاه و این سفر شروع شود. یاسین هم داشت بلیطش را برانداز می‌کرد. اوهم فکر تقسیم نکردن غذای هواپیما بود. مادر گفته بود اگر بچه ها آرام در هواپیما بنشینند یک هواپیمای اسباب‌بازی می‌دهند. دوست داشت بجای یکی دوتا بگیرد که بعدا به محمد بدهد تا باهم بازی کنند. با خودش گفته بود یک موقعی که یگانه حواسش نباشد می‌رود و کنار پنجره می‌نشیند. اما نگاه مادر اضطرابی عجیب داشت، هم شوق داشت هم بهت زده بود. یگانه دقیق خیره شد در چشم های مادر، می‌خواست بفهمد در دل مادر چه اتفاقی افتاده، اما نفهمید. ده دقیقه به پروازشان مانده بود، بچه ها در سالن نشسته بودند و داشتند آماده می‌شدند که برای بازرسی بروند. تلفن پدر بزرگ زنگ خورد، خیلی طولانی نبود. بعد پدر بزرگ بی هیچ حرفی بلیط‌ها را از بچه‌ها گرفت، حتی از مادر و رفت جای باجه و بلیط‌ها را تحویل داد. یگانه دوید پشت سر پدربزرگ، وقتی رسید مأمور باجه با چشمانی بهت زده به بلیط های در دستش نگاه کرد و پرسید:«الان؟! آخه چرا، زودتر باید فکر میکردی پدر جان» پدر بزرگ لبخند زد:«بله، ببخشید دیگه زحمت شما شد» باجه دار گفت:«پرواز سوریه دیگه نداریم ها، من شما جماعت رو میشناسم پنج دقیقه دیگه نیاید بگید بلیط هامون رو پس بدید» پدر بزرگ بازهم خندید:«من از اول هم قرار نبود برم، نوه هام و دخترمو داشتم می‌فرستادم میخواستن برن باباشونو ببینن... حالا مثل اینکه قراره ایشون بیاد.» باجه دار می‌فهمد که پدر رزمنده است، و البته چیز دیگری هم فهمیده که لحنش محترمانه تر شود: «خیر باشه، بهر حال شما فکر هاتو بکن پدر جان، ثبت سیستم بشه باید مجدد هزینه پرداخت کنی ها.» مردی که پشت سر پدر بزرگ ایستاده بود گفت:«دیروز یکی از این کله گنده هاشون می‌گفت نیرو کم دارن بجز مجروح ها تازه وخیم ها کسی بر نمی‌گردد.» پدر بزرگ برگشت به سمت مرد. با ایما و اشاره نگاهش کرد، طوری که مرد بفهمد و یگانه نه. با لبخند همیشگی لب باز کرد: «داماد من لیاقتش بیشتر از مجروحیت بود، کمتر از یک سال پیش با یکی از رفیق های شهیدش قول و قرار گذاشته بودند. می‌خواستند هرکه زودتر رفتنی شد دعوت نامه آن یکی را بفرستد. این بچه زود حاجت می‌گرفت، سر ازدواجش هم همین شد... سر تون رو درد نیارم، این سفر روزی بچه های ما نبوده...» یگانه مبهوت حالات پدر بزرگ بود، می‌فهمید قرار است که چیزی از این حرف ها نفهمد. حس می‌کرد مثل مادر اضطراب دارد.» ✍سیده فاطمه قلمشاهی @jaryaniha
ایرانِ من آرام گیر، شیرازِ من آرام گیر ای مهد مردان غیور، اهریمنان در دام گیر تاریخ تو لبریز شد از حمله‌ی فرعونیان زیرا که تو حق بوده‌ای در هر کجای این زمان حق را تهاجم مرگ نیست، حق با تهاجم جان گرفت هر چند ما را می‌کشند، نسلی دلیر جریان گرفت این انقلاب و این نظام، با خون میان کوهسار جاریست تا پایان دهر، جاریست در شب‌هایِ تار ذلت نباشد مرگ در راه وطن، داعشیان فخر و مباهات است مرگ، بر حق و بر ایرانیان ماییم مردان غیور، ماییم آیین‌دار نور پرچم همیشه دست ماست، چشم حسودان کورِ کور سبز و سفید و قرمزش، تفسیر آیات خدا از مادها تا به کنون، دستش میان دست ما با افتخار صف می‌کشیم، با افتخار آماده‌ایم از بهر جنگ با قبطیان، بر خاک خود دل داده‌ایم بر اهتزاز پرچم هنوز، سینه سپر چون آرشیم هستیم پوران‌دخت یا آریو برزن گشته‌ایم با خود گمان کردید با کشتن سقوط خواهیم کرد؟ باطل گمان دارید، آتش‌ها نخواهد گشت سرد هستیم مالامال از شوقِ رهایی از شما بر دستِ منجی جهان، پایان دهد او کار را این انقلاب را ما ثمر بخشیم با خون‌هایمان پایان نمی‌یابیم ما، او می‌رسد، صاحب زمان ✍🏻 مطهره ناطق @jaryaniha
کوله‌ای بر دوش دارد، مهر را دل‌بسته کرد ساعتی بر مچ زده، نظمش مرا هم خسته کرد رأس ساعت در کلاسِ درس حاضر می‌شود با تأمل درس را در ذهن خود پیوسته کرد عینکی بر چشم دارد، دختری کنکوری است نااُمیدی و تلاطم را ز خود او رسته کرد نامِ او مجهول مانده، فهم مختل گشته است در مرامش لیک دانش را به خود وابسته کرد:))👀 ✍🏻 مطهره ناطق 🌊جریان؛ تربیت نویسندهٔ جریان ساز 🌊 ‌💠 @jaryaniha در جریان باشید! 🌱
برشی از یک داستان (توضیحی کوتاه از روایتِ نقاشی) یک مبارزِ به‌تمام‌عیار بود. کودکی‌اش را زیر پا گذاشته بود تا کودکانی که در آینده می‌زیستند مبتلا به این خاموشی و خفقانِ دنیایِ پاک کودکی نشوند. اما بی‌امان اشک می‌ریخت. گفتم:«همه‌یِ آدم‌ها با جنگیدن زنده‌اند؛ با مبارزه کردن.» نگاهش را به چشمانم دوخت. چشمانش درد داشت؛ دردی که بدون اغراق وجودم را درهم شکست. انگار خستگی و نرسیدن عضوی جداناپذیر از زندگی‌شان شده بود. گفت:«درست است. همه‌ی حرف‌هایت درست است. اما تا کِی؟» ناخودآگاه و بی‌اختیار گفتم:«تا همیشه.» سرم را بالا گرفتم؛ اشک در چشمانم به جوشش در‌آمد. دستانم را بر دستانش حائل کردم و بی‌درنگ ‌آنها را فشردم، و در ادامه بر زبان قفل نهادم و حرف‌هایِ قلب را بر زبان روانه ساختم:«هیمایِ من! تا زنده‌ایم باید بجنگیم؛ برایِ تحقق آرزوها و آرمان‌هایمان، برایِ آزادی. و یقین داشته باش بعد از این پیروزی زندگی هنوز هم جریان دارد؛ پس باید جنگید. نباید راکد بود؛ عمیقا باور داشته باش که آدم خلق شد برای سائر بودن، برای مبارزه.» امید را از میانِ انگشتانش و گر گرفتن آنها دریافتم. گفت:«پیروز می‌شویم؟» گفتم:«تو قطعا از من بهتر می‌دانی پایانِ شب‌های سیاه، روشنایی است و بالعکس. رژیم صهیونیستی جانش و توانش همه از آنِ آمریکاست. این دو به‌هم پیوسته‌اند. باید آنها را از هم گسست؛ باید شکستشان.» ایستاد؛ مشت‌هایش را گره کرد و گفت:«ما آنها را از هم می‌شکنیم:)))» 🎨 زینب ناطق ✍🏻 مطهره ناطق 🌊جریان؛ تربیت نویسندهٔ جریان ساز 🌊 ‌💠 @jaryaniha در جریان باشید! 🌱
کوهسار جاری میان رودها نورِ ماه، شد منعکس در چشمه‌ها در چشمه‌های چشمِ تو؛ ماه را در برگرفت این برکه‌ی آشوبِ تو آهسته‌تر باران ببار بگذار ماه در میان موج‌های چشمِ تو تابان شود✨🌘 ✍🏻 مطهره ناطق 🌊جریان؛ تربیت نویسندهٔ جریان ساز 🌊 ‌💠 @jaryaniha در جریان باشید! 🌱
ام ابیها.mp3
8.52M
«ام ابیها» گروه ‌سرود نسیم رضوان 🧕ترانه‌سرا: مطهره ناطق 🎼ضبط و تنظیم: استودیو تک‌آوای آتنا 📼میکس و مسترینگ: استودیو تک‌آوای آتنا تهیه در مجموعه مهدالرضا علیه‌السلام آستان قدس رضوی کرمان 🌊جریان؛ تربیت نویسندهٔ جریان ساز 🌊 ‌💠 @jaryaniha در جریان باشید! 🌱
تا رسیدی رنگ از رخسار در آنی پرید چشمه‌ها دریا شدند و غصه در دل‌ها دوید چون تو را دیدند‌، ناگه آن ضمیرِ در خفا کرد عنوان ذاتِ مشهودِ خدا هست این شهید حسرتِ یک لحظه احساسِ شعف در محضرش شد هویدا در نگرها و جنون آمد پدید آن نگاهی که شده سر ریز از عشق و جنون کرد عصیان در دل و جان و دگر خود را ندید قاصدِ باد صبا آور برایم نکهتی گرچه می‌دانم خطاکارم و باشد این بعید ✍🏻 مطهره ناطق 🌊جریان؛ تربیت نویسندهٔ جریان ساز 🌊 ‌💠 @jaryaniha در جریان باشید! 🌱
• خسته از شعر گفتن‌های مداوم سر روی بالش می‌افتد، نگاه میخ می‌شود میخِ میخ به خواب و غرق می‌شوم در طول و عرضِ دریایش. "سیاهی همه‌جا سیطره داشت سیطره... چنبره... خیمه... سکوت مطلق بود ترسیدم ناخودآگاه و ناخودآگاه‌تر صدای نامفهومِ مخدوشِ حنجره‌ام بود که تو را می‌خواندم نور را نور را نور را ناگهان عصایی، سیاهی را چون موسی شکافت اما نور نشد نور را آن پیرِ مرشد من می‌خواند... تو می‌خواند پیش آمد دو زانو چشم در چشم مرا می‌نگریست انگار بخواهد مشهود کند شهودش را از چشمانم زبان که باز کرد احاطه‌ی چشمانم را خاکستری پر کرد و این یعنی یک پله نزدیک‌تر شدن به نور «یک دقیقه دیگر مانده تا پایان روز تصمیم با توست فقط یک دقیقه نور یا تاریکی عشق یا نفرت وصال یا جدایی؟ یلدا را تو رقم خواهی زد با انتخابت در همین یک دقیقه‌ی باقی‌مانده بانوی شاعر» یک دقیقه تا یلدا... تا یک دقیقه‌ی علاوه بر شب‌های پیشین و پسین روح ندارد عبارت بالا کمی که بیشتر فکر می‌کنم سی ثانیه نور؟ عشق؟ وصال؟ پیر اما محو می‌شود فریاد می‌زنم این‌بار اما رسا ده ثانیه نور را می‌خواهم... عشق را می‌خواهم... وصال را می‌خواهم... و ناگهان نور می‌شود تمام زمان و مکان‌؛ لباسِ قرمزِ یلدا مرا در برمی‌گیرد و من جهان را... کنار امواجِ کوبنده بر شن‌های ساحل زیر لب زمزمه می‌کنم: در لغت‌نامه‌‌ی ایرانیان ذکر شود زین بعد یلدا مترادف با نور است یلدا مترداف با عشق است یلدا مترداف با وصال است... و قلبِ نور و عشق و وصال، برای یک شب و یک‌دقیقه بیشتر نمی‌تپد جاودانه می‌تپد یلدا جاری است جاودانه‌ است در قلبِ آنان که می‌فهمند حقیقتِ یلدا را... " دستانِ پدرم نوازش‌گونه دستانم را در بر‌می‌گیرد چشمانم گشوده‌ می‌شود و لبخند بر رویِ لبانم قفل می‌شود... ✍🏻 مطهره ناطق 🌊جریان؛ تربیت نویسندهٔ جریان ساز 🌊 ‌💠 @jaryaniha در جریان باشید! 🌱
⑅ دلم حاشا کند عاشق شدن را که رسواتر ز من در این جهان نیست همه با خنجر افتادند به جانم جراحت بر وجودم در نهان نیست و خون جاری شد از رگ‌های قلبم که خون در رگ امان زندگان نیست همه شمرند بر من و دلم را بسوزانند، آخر این عیان نیست؟! عیان است و عیان است و عیان است و عمقش دردناک است، در بیان نیست:)❤️‍🩹 ✍🏻 مطهره ناطق 🌊جریان؛ تربیت نویسندهٔ جریان ساز 🌊 ‌💠 @jaryaniha در جریان باشید! 🌱
∞ کاپشنِ صورتی، یه‌جفت قلب تویِ گوشات بدجوری اون نگاهت قلبمونو تکون داد گفته‌بودم نمیشه نوشت از این واقعه عکسا روایت‌گرن، این‌همه ظلم و فساد کشتن امثال تو بازیشونه هر کجا همیشه و هر زمان می‌کنن اون‌ها عناد رفتی و تنها شدم دخترِ ناز پدر قبلنا ما می‌رفتیم برای جنگ و جهاد کوچیک بودی دخترم، بزرگ شدی ولیکن بزرگ‌تر از من حتی، شدی تو یک گوهرشاد ریحانه خانوم من، پرنسس بابایی انداخته بودم تویِ گردنت حرز جواد شهادتت مبارک، ریحانه‌یِ قشنگم مگه نبود عموجون تا برسه به فریاد بعد تو دنیا برام تیره شده عزیزم سخته نفس کشیدن تو دل این ارتداد می‌بینم و می‌سوزم، جهل جهانی شده پاره‌ای از وجودم ملتهب و دشمن‌شاد خیلیا پر کشیدن، این رو بدون عزیزم مسبب ظهورن تا محو بشه استبداد ✍🏻 مطهره ناطق 🌊جریان؛ تربیت نویسندهٔ جریان ساز 🌊 ‌💠 @jaryaniha در جریان باشید! 🌱
اگر یک روز تصویر پیامبر را از من می‌خواستند بدون اینکه فکر کنم یک تصویر از امام را می‌گذاشتم جلویشان. شبیه ترین آدم معاصر با من به پیامبر، امام خمینی‌ست. من فکر نمی‌کنم لحظه‌هایی از زندگی امام پیدا بشود که مثل پیامبر زندگی نکرده باشد. شما می‌دانید گاهی حسرت چه چیزی را می‌خورم؟ به عنوان یک نوجوان دهه هشتادی می‌گویم که توی همین قرن‌ها مشغول زندگی‌ست. من هلاک آن تائیدیه‌ایی هستم که بابا روح الله پایین اقدام دانشجوها در جریانات لانه جاسوسی می‌زند. چرا می‌گویم بابا روح‌الله؟ فقط یک پدر می‌تواند بگوید از همه خسته ترم ولی عقب ننشیند چون هنوز مطمن نیست عاقبت بچه‌هایش به کجا می‌رسد. فقط یک پدر یک روز از تاریخ لعنت دنیا را به جان می‌خرد، بلند می‌شود اوضاع اطرافش را درست کند، که زندگی بچه‌هایش را تامین کند. فقط یک پدر احساس می‌کند رفاه ساکنین خانه‌اش، ایمانشان، امنیتشان و خیلی چیزهای دیگرشان روی دوش اوست. فقط یک پدر است که اینطوری حس مسئولیت دارد، از این جهت می‌گویم شبیه پیامبر است. شما فکر کردید اصلا نیمه شب یک مرد چهل ساله توی غار بیرون از شهر چه می‌کند؟ من نمی‌دانم پیامبر می‌دانسته قرار است رسول بشود یا نه اما یقین دارم تمام عمرش می‌رفته توی غار و از خدا تمنا می‌کرده که مردم را از ندانم کاری نجات بدهد. واقعا مثل یک پدر دوستشان داشته. شاید شب مبعث قسم خورده باشد که اگر کاری از دستش بربیاید کم نمی‌گذارد، مسئولیت پذیرانه و مصمم. اینکه در تاریخ مبعث دقیقا بر پیامبر چه گذشته باشد را جایی نخوانده‌ام اما یک چیزی توی قلب و ذهنم هست که من را مطمئن می‌کند امام خمینی هم همان مراحل را پشت سر گذاشته. مبعث، سیر دعوت علنی و غیر علنی پیامبر، سختی های مسلمانان، انتخاب وصی، چند دستگی مردم؛ شما اینها را توی مراحل انقلاب نمی‌بینید؟ ✍فاطمه قلمشاهی 🌊جریان؛ تربیت نویسندهٔ جریان ساز 🌊 ‌💠 @jaryaniha در جریان باشید! 🌱