🌱حضور پرشور و متعهدانهی مربیانِ نویسندگی جریان در فرهنگسراهای مشهد
مسابقه قهرمان محلهی من✌️
#مربی: سرکار خانم ثریایی
@jaryaniha
گفتگوی آزاد با نوجوانان🌱
با موضوع: «قهرمان کیست؟!»
🧐🤔
وقتی میخواهیم داستان بنویسیم، اینکه چطور به مقولهی قهرمان و قهرمانی فکر میکنیم، مهم است.
در جلسه گفتگوی آزاد، سعی میکنیم با هم طرح سوال داشته باشیم، فکر کنیم و به چالش بکشیم و در جمعی صمیمانه، به قهرمان و قهرمانی بیاندیشیم...🌹
#مربی: سرکار خانم درانی🌹
@jaryaniha
#اخبار_جریان
نویسندگی خلاق برای کودکان با حضور #مربی، سرکار خانم یلپور با همکاری کانون فرهنگی حنان
اوقات فراغت تابستان ۱۴۰۱
#نویسندگی_خلاق
#کارگروه_کودک
@jaryaniha
در جستجوی زمان از دست رونده!
این روزها بدجوری با زمان، در افتادم طوری که وقتی از جلوی ساعت دیواری خانه رد میشوم چپ چپ نگاهم می کند....
سعی میکنم ژست فاتحان را به خود بگیرم اما در عمل بارها شکست می خورم. امروز نشستم تا بچهها هنوز خوابند سنگهایم را چیدم یکی یکی و به نوبت همه شان را واکندم دیدم همه ی زندگی همین است. اینکه بخواهی مادری کنی در قامت یک زن فرهیختهی فرهنگی آن وقت نویسنده هم باشی!!
کار پیش میرود اما به آرامی... جویبار باریکی ست که تا از کوه سرچشمه گرفته و جاری شود تا راه خود را پیدا کند و جای پا را محکم طول میکشد مهم اینست که محکم باشی و مستمر... و هدف هم آن قدر ریشه دار که هیچ وقت خستگی و دلزدگی به بار نیاورد.
کارهای بزرگ آدمهای بزرگ می خواهد.
#مربی: انصاری زاده
#جوانه_ها
@jaryaniha
#جوانهها🌱
✨به نام خالق خلاق✨
🌸عصر های یکشنبه فرصتی برای نوشتن، دور هم بودن، گفتن و بحثکردن راجعبه داستان هاست. یک قرار ثابت تعیین شده برای قلم زدن در کنار هم.
جمعی که اعضای آن نوجوانان خوش ذوق و با استعدادند.
جوانه های جریان در این روزهای گرم تابستان پرشورتر از قبل برگزار میشود و شور و هیجان این روزها آمیخته با چاشنی رقابت است برای فتح اولین قلههای نویسندگی💪
#مربی: خانم انصاری زاده
تابستان ۱۴۰۱
@jaryaniha
#اخبار_جریان
اتمام اولین دوره آموزشی نویسندگی و خلاقیتِ «دانهها» در مهد صالحین.
#مربی: خانم یلپور
@jaryaniha
#لحظه_نگاشت
🍀نوشتن، آن هم پس از دو سال دوری از فضاهای واقعی...
لذت نگاه های جستجوگرانه، ذهنهای سیال و پرسوال، طرح ایدههای جذاب در یک رقابت دوستانه و صمیمی. اینها گزارههایست که جای شان در کلاسهای مجازی واقعا خالی بود.
خدا را شاکرم🤲 که پس از آن روزهای تلخ، دوباره بودن در کنار نوجوانهای سرزمینم را تجربه میکنم. لذت مربی بودن از تجربههای شگفتانگیز زندگیست.
#مربی: انصاری زاده
#رضوان_دوره_اول
@jaryaniha
🍀گفتم: "بچه ها! اگر بهتون بگن چی بنویسین اضطراب میگیرین. از نوشتن چی خوشتون نمیاد. "
فاطمه: "فقط بهم نگن طنز بنویس."
فاطمه دوم: "من همه چیز رو داستانی میگم. اگر بخوام متن جدی بنویسم خوب در نمیاد".
مریم: فکر میکنم اگر بگن یک روزِ خودت رو بنویس هیچ چیز توش نیست. حرفی برای گفتن ندارم.
گفتم: خوب فاطمه تو یک ماجرای طنز بنویس از خواهر و برادر نوجوونی که دائم در حال دعوا کردن هستن. فاطمه! تو هم یک یادداشت بنویس با این موضوع " در آغاز راه نویسندگی چه کنیم"
مریم هم که موضوعش مشخص بود.
یک ربع بعد هر سه تایشان متن هایی تحویل دادند. نمیگویم نقصی نداشت، و یا عالی بود نه. اما همان کاری را کرده بودند که فکر میکردند زیادی سخت است. آن هم در زمانی کوتاه و بدون دسترسی به هیچ منبعی برای جمع آوری اطلاعات.
ترس مانع بزرگی است برای نوشتن.
و بزرگترین مانع برای پیدا کردنِ خود.
#مربی: خانم فرشتیان
#نویسندگی
@jaryaniha
#لحظه_نگاشت
🍀موضوع انشا را که میدهم همه ابروهایشان را کج و کوله میکنند و چشم ها را خسته.
اولین ناله ها بر می خیزد: خانوم، من هیچی به ذهنم نمیرسه. از آن سمت دیگر : آخه من چه میدونم یک ساعت چه احساساتی داره. و باز از همان عقب های کلاس: ای وای، خانوم، یعنی الان قراره ما یک ساعت باشیم؟
خوب که به حرفهایشان گوش میدهم، ماژیک را برمیدارم و دو سه تا شروع روی تخته می نویسم.
فوری می پرسند: میشه ما با همین جمله ها شروع کنیم. و جواب حتما مثبت است.
کم کم صدای شکایتها می خوابد. بعضی دارند می نویسند و برخی هم با نگاهی که خبر از جرقه در ذهن می دهد توی حال و هوای خودشان هستند. یکی خودکار را روی لُپش گذاشته، دیگری دارد با چشم ریز کرده از ایده خلاقانه خودش لذت میبرد و چند نفری هم دستشان را بالا گرفته اند تا بپرسند فکر بکرشان خوب است یا نه.
یک ربع بعد که بچه ها شروع میکنند به خواندن انشاهایشان، از این همه سیالیت و روانی در سرشان لذت میبرم.
حُسنا، از ارزش زمان گفته و بی خیالی ما آدم ها نسبت به آن، با همان واژه های نابی که همیشه در آستین دارد. زهرا میگوید ماجرا درباره دختری است که با داشتن یک ساعت میتواند بفهمد که آدم ها کِی میمیرند، فاطمه لحظه زلزله را طوری تعریف کرده که دلم میخواهد عقربه ها در داستانش پیش نروند، و ....
اسما هم مثل همیشه با ایده ساده اش فضای طنز ایجاد کرده و کلاس را شاد می کند. مَهدا، زینب، دُرسا، بهار،ستایش و ..... همه شان دلنشین می نویسند و زیبا.
با اینکه شروع سختی داشتیم، اما پایانِ ماجرا خوش بود...»
#مربی: فهیمه فرشتیان
#رضوان
#دوره_اول
@jaryaniha