eitaa logo
کلام طلایی 🌱
5.7هزار دنبال‌کننده
7.4هزار عکس
1.9هزار ویدیو
18 فایل
«(ٱللَّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ)» رمان: (عبورازسیم خاردارنفس ) نویسنده :لیلا فتحی پور روزی دو پارت 💚 ⛔⛔کپی حرام ⛔⛔ انتقاد و پیشنهاد 👈 @aidj122 تبلیغ ،ادمین👇 @BASIRIIII
مشاهده در ایتا
دانلود
کلام طلایی 🌱
🐚🌸 🌸 #رمان_خاطرات_یک_مجاهد #قسمت135 _دوتا جوون مثل من، البته اونا خیلی با من فرق داشتن چون با زمزم
🐚🌸 🌸 انگار نه انگار که مشکلاتمان بیشتر شده است. از این که مرتضی سازمان را ترک کرده خیلی خوشحالم! کمی با خودم فکر می کنم و می گویم الکی نیست که قرآن میگوید شهدا زنده هستند. مادر مرتضی زنده است و حواسش به اوست. خیالم خیلی آسوده است، حالا می توانم خواب راحتی داشته باشم. جاها را پهن می کنم و بعد از وضو گرفتن روی تشک ولو می شوم. بین خواب بیداری دست و پا می زنم که گرمای وجودش را روی دستم احساس می کنم. سرم را به طرفش برمی گردانم که لبخند و اشک اش باهم قاطی می شوند. شبنم اشک توی مژگانم می نشیند. نگاهش را به سمت دیگری سوق می دهد و لب می زند: _من شرمندتم، تو راست میگفتی اما من... نمی گذارم حرفش کش پیدا کند و زیر لب نجوا می کنم:«تو تقصیری نداری، خدا رو شکر زود فهمیدی که این کشتی در حال غرق شدنه. من اگه به قیمت از دست دادن جوونم هم شده پا به پات میام.» لبخندش پهن می شود و دلم غنج می رود. نمی دانم چطور چشمانم بسته می شود و خیلی زود خوابم می برد. نیمه‌های شب با صدای زمزمه از خواب بیدار می شوم و تای پلک هایم را بالا می دهم. مرتضی سر جایش نشسته و نجوا می کند: _خدایا من که شرمنده تو هستم فقط کاری نکن که شرمنده ریحانه هم بشم‌. اون خیلی سختی داره میکشه، من که غمو توی چشماش میبینم اما کاری ازم برنمیاد. فقط خودت یه مددی بکن و این خائنا و استعمارگرا رو ازین مملکت بیرون بندازد. خدایا من نتونستم خانممو خوشبخت کنم، من زندگی که باید براش می ساختم رو نساختم. کاش شر اینا از سرمون کم بشه و همه مون زندگی کنیم و فقط ادای زنده ها رو درنیاریم. وقتی که احساس می کنم میخواهد رویش را به من کند، چشمانم را می بندم که لب های داغش را روی پیشانی ام حس می کنم. عاشقانه ای دوان دوان خودش را به قلبم می رساند و ضربانم اوج می گیرد. چشمانم لرزی به خود می گیرند و می ترسم بفهمد که بیدارم اما خیلی زود از جایش بلند می شود و می رود. وقتی در حیاط باز می شود از جا بلند می شوم و خودم را پشت پنجره قایم می کنم. مرتضی دستش را به آب یخ زده‌ی حوض نزدیک می کند و مشت پر از آبش را توی صورتش می ریزد. خواب از چشمانم خداحافظی می کند و نگاهم پا به رهنه دنبال مرتضی می رود. فرش گوشه‌ی حیاط را پهن می کند و سنگی از توی حیاط برمی دارد. قامت به نماز می بندد و محو حالت روحانی اش می شوم. تمام مدت شانه های میلرزد و معلوم است خیلی گریه می کند. بعد از نماز دستان لرزانش را بالا می برد و با خدایش خلوت می کند. و چه زیباست قد و قامتی که تنها برای خدا خم شود... دلم نمی آید این فرصت را به خواب تلف کنم و چادر رنگی ام را از توی کیفم برمی دارم. دلم می خواهد از آن آب وضو بگیرم که دستان مرتضی را از سردی رنجانده، صبر می کنم نمازش تمام شود و وارد خلوتش شوم. با دیدن من اشک هایش را پاک می کند اما چشمان به خون نشسته اش همه چیز را برایم می گوید. دستم را به آب می زنم که تا مغز استخوانم از سردی آتش می گیرد. در زمستانی ترین ایام عمرم به سرمی برم و این آب سردیش به زمستان زندگی ام نمی رسد. وضویم را ادامه می دهم و با صورت و دستان یخ کرده پشتش می ایستم و می گویم: _قبول باشه آقای من. انگار از صحبتم جوانه‌‌ی تازه ای زیر باران عشق در دلش غوطه ور شد. غنچه لبش به خنده می شکوفتد و با تکان دادن سرش جواب لحن به عشق نشسته ام را می دهد. باغ گلهای صورتی میان چادرم رایحه ای دلپذیر به خود می گیرند. رایحه ای که بوی خدا را می دهد، همین حوالی و همین نزدیکی ها. چهار نماز دو رکعتی می خوانم و بعد دستم را به نیت نماز شفع بالا می برم. گاهی اوقات نیمه شب ها که تشنه ام می شد و از خواب بلند می شدم؛ پدرم را می دیدم که دست به قنوت برداشته و برای همه دعا می کند. قنوت نمازش خیلی طولانی بود اما چون می دانستم با رفتن من از کنارش حال و هوایش عوض می شود، صبر می کردم. بزرگ تر که شدم و از او درباره‌ی نماز شب پرسیدم برایم توضیح داد فقط قنوت نماز وتر کمی طولانی بود وگرنه ده رکعت دیگر خیلی عادی بودند. دعای اَللّهُمَّ اِغْفِر لِلْمومِنینَ وَ اَلْمومِناتْ وَ اَلْمُسلِمینَ وَ اَلْمُسلِماتْ که چهل بار باید خوانده می شد. ذکر زیبای اَسْتَغْفِرُ اللهَ رَبی وَ اَتُوبُ اِلَیه که آن هم هفتاد مرتبه است. سوال برانگیز ترین جمله برایم همین بود که هفت بار بخوانیم هذا مَقامُ الْعائِذِ بِکَ مِنَ اَلْنار. تحلیل های زیادی از ترجمه اش داشتم و می خواستم از پدر بپرسم که فرصت نشد. در آخر قنوت هم سیصد مرتبه « اَلْعَفو» سپس یک بار دعای رَبّ اغْفِرْلی وَ ارْحَمْنی وَ تُبْ عَلیََّ اِنَّکَ اَنْتَ التّوابُ اَلْغَفُورُ الرّحیم است. تمامش را با مرتضی تکرار می کنم و این بار مردمک چشمان هردویمان زیر شیشه اشک می لرزید. :Instagram.com/mobina.rfty 🚫 (آیه)
کلام طلایی 🌱
🐚🌸 🌸 #رمان_خاطرات_یک_مجاهد #قسمت136 انگار نه انگار که مشکلاتمان بیشتر شده است. از این که مرتضی سا
🐚🌸 🌸 بعد از نماز کنارش می روم و دستم را توی دستش می گذارم و می گویم:«قبول باشه.» مثل همیشه، با لبخند خاصش کمان لبخند من را هم می کشد و می گوید: _قبول حق. چیزی نمی گذرد که صدای ملکوتی اذان دلهای آماده مان را با خود همراه می کند. بی‌صفا هم بیدار می شود و وضو می گیرد. با تعجب از من و مرتضی می پرسد: _چرا تو حیاط نشستی؟ بیاین داخل که سینه پهلو میکنیدا. چشمی به گوشش می رسانیم و باهم به خانه می رویم. بی‌صفا کتاب دعایش که دستنویس است را جلویش می گذارد و شروع می کند به خواندن. دل من و مرتضی می لرزد و با چشمان بارانی به نجوایش گوش می دهیم. روز بعد تمام ماجرا و حرف های مرتضی را توی دفترم می نویسم. توضیحات آنقدر زیاد بود که یکجا به ذهنم نمی رسید و گاهی مجبور می شدم خط بزنم یا پرانتز باز کنم. در آخر هم می نویسم :«عجب شبی گذشت بر ما، شبی که آرزویش را برای همگان دارم.» با رفتن های مرتضی دلشوره می گیرم اما صبوری ام بیشتر شده. باهم کار پخش اعلامیه را از سر می گیریم، روزها که بیشتر بیرون است و شب هایش به مطالعه و شنیدن نوارهای آقای خمینی سپری می شود. من هم تنهایش نمی گذارم و شب ها پا به پای چشمانش بیدار می مانم. یک شب که مثل همیشه با کوله باری از خستگی پایش به خانه‌ی بی صفا می رسد لبخندزنان نگاهم می کند. در را به رویش باز می کنم و سفره شام را توی نشیمن پهن می کنم، بی‌صفا می گوید شام را مفصل درست کنم چون تنها وقت ملاقاتمان همین شبهاست. با دیدن خورشت قیمه چشمانش برّاق می شود و زبان به تشکر می چرخاند. اول از بی‌صفا تشکر می کند که او در مقابل می گوید: _من که کاریی نیستم مادرجون. خانمت زحمت شو کشیده. چشمانش را از نگاهم دریغ می کند و با سر به زیری از من تشکر می کند. دور از چشم بی‌صفا با هم ظرف ها را می شوییم و برایم می گوید: _نمیدونی چقدر دلم تنگ شده بود که کنارم وایستی. من کف بکشم و تو ظرفا رو آب بکشی! _برای همین؟ منو که داری. شایدم دلت برای ظرف شستن تنگ شده؟ آواز دلنشین خنده اش پرده گوشم را نوازش می دهد و لب باز می کند: _آخه ظرف شستن قشنگی داره؟ ظرف شستن کنار تو قشنگه! اصلا هرجا که خانومم باشه قشنگه حتی جهنم! _لطف داری، حالا ان شاالله کارمون به جهنم نمیکشه. باهم می خندیم و تکرار می کند ان شاالله. دستش را به لباسش می کشد و باهم به طرف اتاقمان می رویم. همین که لباسش را عوض می کند روی زمین ولو می شود، تشک را می اندازم و ازم تشکر می کند. از توی پنجره، ماه به خوبی دیده می شود. صورت نورانی اش را قالب تصویر پدر می کنم و در ماه از صورتش لذت می برم. مرتضی لب می زند:« ماهروجان؟» _جانم. _پس توهم بیداری. نمیدونم کل روز دوندگی کردم و خیلی خسته بودم اما با دیدنت جوون گرفت. بعد نگاهش را خرجم می کند و لب می زند: _بخند که ماه رقیب میخواد... بی اختیار لب هایم را می چینم اما طولی نمی کشد و برگ خنده از لبانم می افتد. خنده را در تک تک حالات صورتش می بینم ولی طولی نمی کشد و غمی بزرگ جایش را می گیرد. _چی شده؟ صورتش را به طرف دیگری می چرخاند و می گوید: _هیچی... آن قدر هیچی اش با غم و بغض آلوده شده بود که نمی توانم منصرف شوم و می گویم: _هیچیِ هیچی هم نیست! راستشو بگو. _نمیخوام ناراحتت کنم. _من از غمِ تو صورتت ناراحتم، بگو حداقل غمخوارت باشم. _هر موقع که میخوام بخوابم یاد روزها و خطراتی میوفتم که جلومونه. من بخاطر تو میترسم... اینا رحمی ندارن، نه به زنش نه به مردش. خدایی نکرده اگر... _به خدا توکل کن! اگرم اتفاقی بیوفته باید هردومون صبور باشیم. از خدا و ائمه بخوایم کمکمون کنن. _ولی... سخته! _گذشتن از چیزی که سخته اونو ارزشمندتر میکنه. دیگر بینمان سکوت می شود با این که هردومان تا دیر وقت بیدار هستیم. خیال من هم با دلشوره آمیخته می شود و شیشه قلبم ترک برمی دارد. صبح بعد از صبحانه با مرتضی به مسجد سپهسالار می رویم. بار اولم است که با مرتضی پایم را این جا می گذارم، او به طرف در مردان می رود و من هم به طرف زن‌ها می روم. بعد از نماز قرارمان می شود دم در شبستان. چادرم را عوض می کنم و دم در شبستان می ایستم. مرتضی کلاهش را جلوی صورتش گرفته و بهانه‌ی باد زدن صورتش، خودش را می پوشاند. کم کم صحن مسجد از آدم خالی می شود و مش‌مراد را در حال تمیزکاری می بینم. جلو می روم و می گویم: _آقا مش‌مراد! سرش را بالا می آورد و چشمانش ریز می شود. دستی به عرقچین سرش می زند و زیر لب چیزی می گوید. به من که نزدیک می شود، می گوید: _باز که اومدین! منکه گفتم خطرناکه نیاین. لبخندی می زنم و سرم را پایین می اندازم. _علیک سلام. ببخشید من با آسدرضا کار داشتم. :Instagram.com/mobina.rfty 🚫 (آیه)
امیرالمؤمنین علیه السلام : انسان قانع، ثروتمند است حتی اگر گرسنه و برهنه باشد .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت_91 نفسمو آه مانند بیرون دادم و گفتم -- بعدشو که دیگه خودت درجری
نگاه متعجبم به اون چیزی بود که توی دست پارمیدا خودنمایی میکرد .... چندثانیه ای بین هردومون به سکوت گذشت من از تعجب زیاد زبونم بند اومده بود و نمیتونستم چیزی بگم ،،، پارمیدام چیزی نمیگفت شاید چون خجالت میکشید .... پارمیدا سکوت سنگین فضای کوچیک اتاقو شکست و با لکنتی که از ترس روی زبونش افتاده بود لب زد -- م من می میخو ام ا از ح ح حم ااق تم مط م مطمئ ن ب ب شم حرفاشو نمیفهمیدم ،، یعنی چی که میخواد از حماقتش مطمئن شه !!!؟؟؟ چشامو ریز کردم و با لحن متعجبی گفتم -- یعنی چی این حرفت ؟؟؟ چشای پارمیدا اشکی شده بودن فقط کافی بود پلک بزنه اون وقت بود که صورتش خیس اشک میشد ولی انگار پارمیدا نمیخواست پیش من گریه کنه شروع کرد به بازی کردن با چشماش و بعدش آب دهنشو قورت داد و با صدای لرزونی گفت -- چند روزیه علائم بارداری رو تو وجودم حس میکنم و میبینم ،،، من الان بچه نمیخوام یعنی یعنی.... مکثی کرد و با همون چشای اشکیش نگاشو توی اطراف چرخوند و گفت -- نمیدونم چطوری بگم چیزی نگفتم و فقط منتظر نگاش کردم که گفت -- یعنی بچه دار شدن الان من یه حماقته ،،، باید مطمئن بشم -- خب گیرم مطمئن شدی ... بعدش چی میشه ؟؟؟ با بی خیالی شونه ای بالا انداخت و لب زد -- سقطش میکنم با حرفی که زد انگار دنیارو روی سرم خراب کردن ،، چه راحت این حرفو میزد آخه مگه گناه اون طفل معصوم چیه که پارمیدا همچین فکری به ذهنش رسیده ؟؟؟؟ از شدت عصبانیت نمیدونستم چیکارکنم ،،، از بین دندون های به هم کلید خوردم غریدم -- تو غلط میکنی همچین کاری رو انجام بدی ،،، مگه این بچه بیچاره چیکار کرده که میخوای حق زندگی رو ازش بگیری ؟؟؟؟ با ناچاری لب زد -- آخه من چطوری این بچه رو تنهایی بزرگ کنم ؟؟؟؟ -- اون دیگه مشکل خودته ،، میخواستی فعلا به فکر بچه نباشی سرشو پایین انداخت و با ناراحتی لب زد -- آخه من عاشق بچه ام -- خب دیگه به آرزوت رسیدی پارمیدا تند تند سرشو تکون داد و گفت -- خدانکنه ،،، من هنوز مطمئن نیستم و امیدوارم که اشتباه کرده باشم و این علائمی که چند روزه اذیتم میکنن عادی باشن اینو گفت و با بیبی چکی که دستش بود از اتاق زد بیرون و رفت سمت سرویس بهداشتی خونه اش .... منم دیگه تو اتاق نموندم و از اتاق زدم بیرون و توی هال منتظر موندم تا پارمیدا بیاد و نتیجه رو ازش بپرسم ،،، از طرفی دلم براش میسوخت و از طرفیم خودشو مقصر این وضع میدونستم با صدای باز شدن درِ سرویس بهداشتی نگاه کنجکاو و نگرانم رفت سمت پارمیدایی که با بی حالی و قیافه ای درهم رفته از سرویس بهداشتی زد بیرون ،،، سرش پایین بود و هنوز متوجه حضور من توی هال نشده بود چند قدم جلو اومد که لب زدم -- چی شد ؟؟؟ مثبت بود ؟؟؟ با شنیدن صدام سریع سرشو بالا آورد و قطره اشکی روی گونه اش چیکید و سرشو به معنی آره تکون داد بعدش با غمی که توی چهره اش بود رفتو یه گوشه روی زمین نشست .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت_92 نگاه متعجبم به اون چیزی بود که توی دست پارمیدا خودنمایی میکرد
زانوهاشو بغل کرد و شروع کرد به گریه کردن ،، دلم برای این پریشونیش میسوخت ولی کاری از دستم برنمیومد که براش انجام بدم جز دلداری دادنش .... قدم هامو آروم برداشتم و رفتم سمتش ،،، کنارش روی زمین نشستن و آروم کشوندمش تو بغل خودم و با صدای آرومی لب زدم -- آروم باش عزیزم ،، همه چیز درست میشه همونطور که توبغلم بود با صدای گریونی لب زد -- حالا چه خاکی توی سرم بریزم ؟؟؟ -- هیچی ،، کاریه که شده با حرفی که زدم انگار عصبی شد ،، سریع خودشو ازم جدا کرد و باهمون لحن گریونش گفت -- یعنی چی کاریه که شده ؟؟؟؟ این بچه نباید به دنیا بیاد دستاشو گرفتم و گفتم -- آروم باش عزیزم ،،، بیبی چک اونقدرام جوابش قطعی نیست سرشو به معنی نه تکون داد و گفت -- نمیخواد دلت برا من بسوزه و دروغ بگی ،، من مطمئنم که باردارم نفسمو سنگین بیرون دادم و گفتم -- باشه ،،،، الان پاشو تا بریم یکم استراحت کنی اولش قبول نکرد ولی کلی باهاش حرف زدم و بهش اصرار کردم تا راضی شد ،، به کمک من از رو زمین بلند شد و با قدم های آرومی بردمش سمت اتاق خواب .... کمکش کردم تا روی تخت دراز بکشه پتو رو روش کشیدم و آباژور کنار تختشو روشن کردم و گفتم -- بذار آباژور روشن بمونه عزیزم ،،، منم تو هال روی کاناپه میخوابم اگه کاری داشتی حتما بهم بگو لبخندی بهش زدم و برگشت سمت درِ اتاق که برم بیرون ولی صدای گریون پارمیدا باعث شد که سرجام خشکم بزنه -- لیلی حالا من چیکار کنم ؟؟؟ چشامو برای چند ثانیه بستم ،،، نمیدونستم که چی بگم آروم بشه ....‌ با چیزی که به ذهنم رسید برگشتم سمتش و گفتم -- توکل کن بخدا سوالی نگام کرد که ادامه دادم -- نیمه پر لیوان رو نگا کن عزیزم ،،، هیچ کار خدا بی حکمت نیست ..... صبر کن تا با گذر زمان حکمت کارای خدارو بفهمی پارمیدا چشاشو به معنی فهمیدن باز و بسته کرد ،،، لبخندی بهش زدم و بعد اینکه لامپ اتاقشو خاموش کردم از اتاقش زدم بیرون .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥اربعین یعنی چهل منزل عزا اربعین یعنی شبی بی انتها اربعین یعنی غریبی بی کسی اربعین یعنی همه دلواپسی اربعین یعنی چهل منزل سفر اربعین یعنی همه خوف و خطر 🏴اربعین حسینی تسلیت باد .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
🐚🌸 🌸 #رمان_خاطرات_یک_مجاهد #قسمت137 بعد از نماز کنارش می روم و دستم را توی دستش می گذارم و می گویم
🐚🌸 🌸 لااله‌الا‌الله را با دلخوری می آمیزد و با دستش به شبستان اشاره می کند. _اونجاست، والا من دیگه کار به کار شما ندارم. هر کار دوست دارین بکنین. دلم برایش می سوزد اما به مرتضی قول داده ام که امروز آسدرضا رو ببینیم. به شبستان اشاره می کنم و باهم، هم قدم می شویم. آسدرضا در حال مرتب کردن بسته های کاغذی است که روی زمین جمع شده. با دیدن من بلند می شود، زودتر از ما سلام می دهد و در یک قدمی اش می ایستیم و جوابش را می دهیم. بلا فاصله او را با مرتضی آشنا می کنم و همدیگر را در آغوش می کشند. آسدرضا از من می پرسد: _چه کاری از من برمیاد؟ مرتضی اظهار ناراحتی می کند و ماجرای دیدار خودش را با حاج‌آقا امامی توضیح می دهد. آ سدرضا هم با لبخند به غم نشسته ای حرفش را تایید می کند و می گوید: _آره، بابا اهل تلاش هستن و هیچی جلوشونو نمیگیره. خدا بهتون خیر بده که خبر دادین ولی خب چه میشه کرد. ان شاالله هرچی خود خدا میدونه و ما هم تسلیمش هستیم. بحث را عوض می کنم و می گویم: _راستش آقامرتضی میخوان توی کاری پخش اعلامیه همکاری کنن. آسدرضا با لبخند تحسین برانگیزی نگاهمان می کند و می گوید: _خدا خیرتون بده، احسنت. مرتضی هم سرخ و سفید می شود و لب می زند:« اگه خدا قبول کنه منم میخوام گوشه‌ی کارو بگیرم. من کار تایپ و چاپ هم بلندم، دست به قلمم هم خوبه. خلاصه کاری هس روی جفت چشمام.» آسدرضا به حالت تفکر، مکث می کند و همانطور که تسبیحش را توی دست می چرخاند. آرام می گوید: _راستش چند وقته‌ی نفری که برامون اعلامیه میاره، میگه بنده خدا دست تنهاست. با اینکه کار زیاد میکنه اما نمیتونه اعلامیه زیادی چاپ کنه. میگم اگه میتونین برین با ایشون باشین. _البته! خیلیم عالی. شما سفارش بکنین و آدرس بدین. آسدرضا شماره تلفنی می دهد و می گوید: _اینو بگیرین. دو یا سه روز دیگه به این شماره زنگ بزنین. ان شاالله که خیره. کاغذ سفید را که چند عدد روی آن نقش بسته اند را می‌گیریم و از شبستان بیرون می رویم. مش مراد با دیدن ما دستش را تکان می دهد و ما فکر میکنیم می گوید پیشش برویم اما چند قدمی برنداشته ایم که جارواش را توی هوا تکان می دهد و با نگاه غضب آلودش ما را تکه‌پاره می کند! دست مرتضی را می کشم و می گویم: _فکر کنم میگه اون طرفی نریم. به طرف شبستان می رویم که مش مراد هم خودش را می رساند و می گوید: _دستمو تکون میدم که نیاین! همین حالا دیدم یه مامور ساواک دم در مسجد کشیک می کشد. چنگی به صورتم می اندازم. کاسه‌ی دلم از ترس و دلهوره لبریز می شود و لب می زنم: _مامور ساواک؟ چیکار کنیم؟ مرتضی که ترس را در وجودم می بیند با نگاهش دلداری ام می دهد و می پرسد:«این مسجد راه خروجی دیگه ای نداره؟» مش مراد جارو اش را روی زمین ولو می کند و می گوید: _داره اما اون دره رو هم میشناسن. آسدرضا هم که صدایمان را می شنود، نزدیک می شود و می گوید: _مش مراد میشه یه نگاه به اون در بندازین؟ مش مراد جلیقه تنش را صاف می کند و جارویش را برمی دارد. بعد هم با چشمی به طرف در راه می افتد. کمی دم در را جارو می کند و برمی گردد. در حالی که عرقچین اش را از سر برداشته، خودش را باد می زند. از سر و صورتش اضطراب می بارد و می گوید: _سید! اونجا رو هم یکی میپاییه! آسدرضا به طرف کاغذها می رود و می گوید: _پس باید اینا رو قایم کنیم. با مرتضی در جمع کردن بسته ها کمک می کنیم و آسدرضا آن ها را می بارد سمت منبر تا توی اتاقکش قایم کند. مرتضی بسته های را از زمین می گیرد و می گوید:«میخواین اونجا بزارین؟» _بله. _خب اونجا رو اول از همه میگردن! یه جای دیگه باید بیارمشون. همگی سکوت می کنیم و خودمان را با این مسئله رو به رو می کنیم. مرتضی سکوت را می شکند و می پرسد:« آقامش‌مراد باغچه رو به روی دره؟» _یکیش آره، یکیش نه. بسته ها را توی دستانش جا به جا می کند و می گوید:«بهترین جا باغچه است! باید توی نایلون بپیچیم تا خراب نشه. نایلون هست؟» این بار مش‌مراد سری تکان می دهد و با بله، به طرفی می رود. بسته ها را توی نایلون ها می پیچیم و گوشه گوشه‌ی باغچه مخفی می کنیم. وقتی کارمان تمام می شود آسدرضا تشکر می کند و مش‌مراد می گوید: _بیاین از راه پشت بوم برین. پشت بوم به خونه‌ی همسایه راه داره. مرتضی با لبخند نگاهم می کند و پشت سر مش مراد، بعد از خداحافظی با آسید به راه می افتیم. از پله های نردبان بالا می رویم و مش مراد طول مشت بام را نشانمان می دهد و می گوید: _از گوشه‌ی برین شما رو نمیبینن. اون طرفو میبینی؟ از اون پله ها برین پایین و در بزنین. سری تکان می دهیم و تشکر می کنیم. مرتضی جلو می رود و هر چند ثانیه نگاهش را برمی گرداند. :Instagram.com/mobina.rfty 🚫 (آیه)
کلام طلایی 🌱
🐚🌸 🌸 #رمان_خاطرات_یک_مجاهد #قسمت138 لااله‌الا‌الله را با دلخوری می آمیزد و با دستش به شبستان اشار
🐚🌸 🌸 سعی می کنم لبخند بزنم و انرژی بهش بدهم. از پله ها پایین می رویم و مرتضی در را می کوبد. مردی عبا به دوش در را باز می کند و می پرسد:« بفرمایین؟» مرتضی کمی این دست و آن دست می کند و در آخر فقط می گوید:« ما باید ازین در بریم.» مرد با حالتی که انگار همراه با شک است به ما نگاه می کند، همین که میخواهد چیزی بگوید صدایی از پشت سرمان بلند می شود. _حاج حیدر بزار برن، مامورا پشت درن. به عقب برمی گردیم و مش مراد را می بینم. پیرمرد بیچاره دنبالمان آمده تا مطمئم شود که خارج شدیم. حاج حیدر از جلوی در کنار می رود و با احترام ما را به طرف در راهنمایی می کند. حتی اصرار می کند چای بخوریم و گلویی تازه کنیم اما اینجا بوی خطر می دهد و باید سریع از این وضع خلاص شویم. از حاج حیدر تشکر می کنیم و به کوچه‌ی دیگر وارد می شویم. مرتضی تاکسی میگیرد و به خانه‌ی بی‌صفا می رسیم. مرا می رساند و خودش می رود وقتی ازش می پرسم کجا میروی؟ با لبخند می گوید: _باید مقدمات حکومت اسلامی رو بچنیم یا نه؟ تمام انرژی ام را در لبخندی خلاصه می کنم و عاشقانه ترین جمله را به گوش هایش می رسانم:«مراقب خودت باش!» از هم جدا می شویم. هر چه بی‌صفا را صدا میزنم جوابی نمی شنوم. توی خانه می روم و همه جا را زیر و رو می کنم اما خبری از او نیست. می ترسم بلایی سرش آمده باشد! سن و سالش به خانم جان می خورد و با او مثل خانم جان رفتار می کنم. روی تختِ گوشه‌ی می نشینم. شاخه های درخت خودشان را سپر تخت کرده اند و سقفی از جنس شکوفه بر سرش گذاشته اند. دست نوازشم را به سر شکوفه ها می کشم. چشمم به رخت چرک های گوشه‌ی حیاط می افتد. چند چارقد و لباس گلگلی است که فاب را رویش خالی می کنم. به دل لباس ها چنگ می زنم و بعد آب شان می کشم. خوب آب شان را می گیرم و بعد از چند تکان محکم پهن شان می کنم. صدای در بلند می شود و دستان بی‌صفا پرده را کنار می زنند. خیالم راحت می شود و می پرسم: _بی‌صفا کجا بودین؟ _علیک سلام دختر. به دستور شرم سرم را پایین می اندازم و جواب سلامش را می دهم، بعد هم زنبیل توی دستش را می گیرم و می پرسم: _نگفتین کجا بودین؟ _میخواستی کجا باشم مادر؟ یه توک پا رفتم مغازه و ازین فابا خریدم بعدشم با همسایه ها نشستیم به تعریف. پاک از شماها غافل شدم. _آره آخراش بود. یکهو می ایستد و به لباس های پهن شده‌ی روی بند اشاره می کند و می گوید: _چی چی میگی؟ نکنه تو این لباسا رو شستی؟ _بله، حالا شما بیاین داخل. داخل می رویم و برایش میوه می چینم. کمی به میوه ها نگاه می سپارد و دهنش را مزه مزه می کند. _ من پیرزن که نمیتونم اینا رو بخورم. دندونم کجا بود. پرتقالی برایش پوست می گیرم و می گویم:« اینو بخوریم. کمتر اذیت میشیدا!» چشمانش را ریز می کند و می پرسد:« ادا منو دراوردی؟ چش سفید؟» طولی نمی کشد که می خندد و من هم با خنده اش به خنده می افتم. شب به اصرار بی‌صفا آبگوشت می گذارم. مرتضی با دستی پر از خرید وارد می شود و با سفارش من دست هایش را می شوید. سفره را پهن می کنم و تا او سر سفره بشیند برایش نان ریز می کنم. بی‌صفا گوشت ها را له می کند و توی بشقاب می ریزد. تا مرتضی بیاید خودم را با نان سرگرم می کند. با دیدن من که دست به غذا نبرده ام لبخند می زند امت چیزی نمی گوید. فکر میکنم از حضور بی‌صفا شرم دارد. شام را می خوریم و می روم ظرف ها را بشویم که بی‌صفا می گوید: _ظرفا رو بده به من، تو برو پی شوهرت. _نه! میشورم. _نمیخواد مادر. برو پیش شوهرت بشین که صب تا شب بیرونه. برو گله ای نیست ازت. قبول می کنم و به اتاق می روم. مرتضی رادیو را دم گوشش گرفته و با دقت گوش می دهد. من هم به سراغ دفترم می روم که با صدای نسبتا بلندی به عقب برمی گردم. مرتضی با حالت عصبانی به پشتی تکیه زده و رادیو چند متر آن طرف تر افتاده. به سمتش می روم و می پرسم: _چی شده؟ سعی دارد عصبانیتش را مهار کند و همام حین که تن صدایش بالا و پایین می شود. می گوید:«دیگه چی میخواستی بشه؟ پدرش حجابو گذاشت کنار اینم تقویم عوض میکنه!» درست منظورش را نمی فهمم و می پرسم:« چی؟ کی؟ تقویم چی؟» رادیو را به دستم می دهد و می گوید: _بیا گوش کن ببین چه نسخه ای برامون پیچیدن. :Instagram.com/mobina.rfty 🚫 (آیه)
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
✅کوفیان مدرن ✍شهید آوینی :زمانهٔ عجیبی است. امام گذشته را عاشقند اما امام حاضر را نه! می‌دانی چرا؟ امام گذشته را هرگونه بخواهند تفسیر می‌کنند اما امام زمان را باید اطاعت کنند و فرمان ببرند. 📚 کتاب روایت فتح .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....