امیرالمؤمنین #امام_علی علیه السلام:
💠 الغَفلَةُ أضَرُّ الأعداءِ
❇️ غفلت، زيانبارترين دشمن است.
📚 غررالحكم حدیث ۴۷۲
#حدیث_روز
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت_89 انقدر دور شده بودم که دیگه خودمم نمیدونستم کجام ،،، بخاطر راه
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش
#پارت_90
چند روزی از اومدن الناز به کلبه مارال و رها میگذشت ،،، من تصمیمو برای رفتن با مرز زمینی گرفته بودم ولی بامخالفت های شدید الناز از روی ناچاری تسلیم حرفاش شدم ،،، اما کوتاه نیومدم باید برای فرار از این زندگی که سعی در نابود کردنم داشت یه کاری میکردم ،، اون روز نشسته بودم یه گوشه و به اینکه چطوری از ایران برم فکر میکردم که با صدای مارال به خودم اومدم
-- لیلی چرا اونجا تک و تنها نشستی عزیزم ؟؟؟
نگامو با لبخند بهش دادم ،،، مارال چایی به دست کنار الناز و رها نشسته بود
-- همینطوری
با چشم و ابرو به چایی که مقابلم بود اشاره کرد و با لحن سرزنش واری گفت
-- فکر کنم چایی سرد شد ،،، میدونی من کی اون چایی رو گذاشتم اونجا ؟؟
-- ببخش حواسم نبود مارال جون
مارال چشمکی نثار کرد و گفت
-- حالا حواست کجا بود
-- اینکه چطوری از اینجا برم ،،، من نمیخوام دیگه توی ایران بمونم
با حرفی که زدم مارال دیگه چیزی نگفت ،،، سکوت سنگینی بینمون حاکم شده بود ..... چند ثانیه بعدش رها با لحن جدی گفت
-- شاید ما بتونیم کمکت کنیم
سوالی نگاش کردم که نگاشو بین من و مارال جابجا کرد و گفت
-- ما یه پسر عمه توی ساری داریم که کارش جعل شناسنامه است
با حرفی که زد لبخند پهنی رو لبم نشست که ادامه داد
-- فکر کنم برای رفتن پیش پسر عمه ام باید یه شناسنامه به اسم یه نفر دیگه داشته باشی
رفتم توی فکر تا ببینم برای شناسنامه چیکار کنم که با فکری که به سرم زد لبخندی زدم نگام روی الناز قفل شد ،،، الناز وقتی نگاه منو دید لب باز کرد و با لحن متعجب و سوالی گفت
-- چرا اینطوری نگام میکنی ؟؟؟ به چی داری داری فکر میکنی ؟؟
-- به شناسنامه تو
ولی خیلی زود زد تو ذوقم
-- اصلا فکرشم نکن ،،، اول اینکه شناسنامه و کارت ملیم باهام نیستن دوم اینکه نمیخوام بابات بیشتر ازاین ازم دلخور بشه و سومیش ای.....
وقتی دیدم داره دلیل های الکی میاره نذاشتم ادامه بده و دستمو به معنی ساکت شو بالا آوردم بعدش با حرص رومو ازش گرفتم و دیگه بهش اصرار نکردم ،، خوب میدونستم که الناز وقتی بگه نه دیگه حرفش برنمیگرده ..... دوباره ناامید شدم ولی بازم مارال و رها بودن که بهم کمک کردن ،، رها شناسنامه شو بهم داد و گفت
-- میتونی با شناسنامه من بری ،،، من توی این کلبه نیازی به اسم و فامیلم ندارم
از این همه محبتشون شرمنده بودم و نمیدونستم براشون چیکار کنم تا خوبی هاشونو جبران کنم ،،،، روز بعدش با رها و الناز راهی ساری شدیم و مستقیم رفتیم به آدرسی که پسر عمه رها اونجا کاراشو انجام میداد .... همین که رهارو دید استقبال گرمی ازمون کرد و زود کارمونو راه انداخت ،،، اون لحظه ای که شناسنامه جدیدمو دیدم انگار کل دنیارو بهم دادن ،،، حدود یه ماهی بعد از ماجرای شناسنامه جعلی منو الناز مهمون کلبه کوچک مارال و رها بودیم و توی این مدت کارای پاسپورتمو هم انجام دادم و بعدش راهی ترکیه شدم ،،، وقتی رسیدم ترکیه به سختی خونه و کار پیدا کردم ..... توی یه رستوران مشغول شدم و حدود دوماهی اونجا بودم که آنیسا اومد و منو به اجبار برگردوند ایران
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت_90 چند روزی از اومدن الناز به کلبه مارال و رها میگذشت ،،، من تص
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش
#پارت_91
نفسمو آه مانند بیرون دادم و گفتم
-- بعدشو که دیگه خودت درجریانی
پارمیدا سرتاسفی برام تکون داد و گفت
-- این همه سختی بخاطر چی آخه ؟؟؟
شونه ای بالا انداختم وگفتم
-- خودمم نمیدونم ،،، شاید ترس اون موقعم باعث شد که همچین تصمیم هایی بگیرم ولی الان پشیمونم ای کاش زمان برگرده به عقب تا شاید من راه درست ترو انتخاب کنم
اصلا نفهمیدم چرا این حرف آخرو زدم ،،، پارمیدا با شنیدن این حرفم لبخند شیطونی زد و گفت
-- یعنی چی ؟؟؟ یعنی تو الان به فرهاد علا......
سریع پریدم وسط حرفش و با چشای گرد شده ای گفتم
-- اصلنم همچین چیزی نیست پارمیدا خانم
ولی پارمیدا دست بردار نبود و هرلحظه لبخند روی لبش پهن تر میشد
-- باور کن منظورم این حرف تو نبود
-- من چیزی رو که باید میفهمیدم فهمیدم عزیزم
حرفاش عصبیم کرده بود ،،، اخم کردم و کشدار اسمشو صدا زدم
-- پارمیدااااا
با صدای بلندی شروع کرد به خندیدن و مثل من کشدار جوابمو داد
-- جااااان پارمیدا ؟؟؟
سر تاسفی براش تکون دادم و دیگه چیزی نگفتم که آروم از سرجاش بلند شد ،،، با تعجب نگاش کردم و گفتم
-- میری بخوابی ؟؟؟؟
نگاهشو بهم داد ،، نمیدونم چرا یهو مضطرب شد .... اضطرابو میشد به راحتی از توی صورتش خوند هول زده لب زد
-- نه ..... نه ،،، اِممم چیزه یه کاری دارم الان برمیگردم
رفتار مضطربش کنجکاوم کرد ولی نباید دخالت میکردم شاید یه کار شخصی داره .... سرجام نشستم و رفتم توی فکر بابام و بی اختیار لب زدم
-- یعنی الان بابا داره چیکار میکنه ؟؟
نور صفحه گوشی پارمیدا که کنارم بود روشن شد و باعث شد که از فکر کردن به بابا دست بردارم و نگاه متعجبمو به گوشی پارمیدا که سایلنتش کرده بود و داشت زنگ میخورد دادم ،،،، گوشی رو برداشتم و رفتم سمت اتاقی که پارمیدا رفته بود توش .... در اتاق باز بود و پارمیدا پشتش به من بود و متوجه وارد شدن من به اتاق نشد
-- پارمیدا جون گوشیت داره زن.....
پارمیدا هول زده برگشت سمتم و منم با دیدن دستپاچگی پارمیدا ادامه حرفمو قورت دادم ،،،، نگام به دستش افتاد که پشتش قایمش کرده بود .... آروم جلو رفتم وقتی به چند قدمیش رسیدم با لحن سوالی و متعجبی گفتم
-- پارمیدا اون چیه که قایمش کردی ؟؟؟
-- ه هیچ ی
صدای هول زده و لرزون پارمیدا کنجکاوترم کرد ،،، دستمو جلو بردم و دستشو گرفتم و آروم جلو آوردم ولی با دیدن بیبی چکی که دستش بود چشام از فرط تعجب گرد شد ،،، یعنی پارمیدا باردار بود ؟؟؟ اون که از این زندگی راضی نبود پس چرا ؟؟؟؟
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
انا لله و انا الیه راجعون
إِذَا مَاتَ الْعَالِمُ ثُلِمَ فِي الْإِسْلَامِ ثُلْمَةٌ لَا يَسُدُّهَا شَيْءٌ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ.
هرگاه عالمی بمیرد رخنه ای جبران ناپذیر در اسلام ایجاد می شود كه تا روز قيامت هيچ چيز آن را فرو نمى پوشد.
علامه حسن زاده آملی به لقاالله پیوست
☑️ علامه حسن زاده آملی: گوشتان به دهان رهبری باشد چون ايشان گوششان به دهان حضرت خاتم انبیاست است.
🔹اين جملات وقتي بيشتر معنا پيدا ميكند كه بدانيم صاحب تفسير الميزان، علامه طباطبایی درباره علامه حسنزاده فرمودهاند: حسنزاده را كسي نشناخت جز امام زمان (عج)
با حضرات معصومین علیهم السلام محشور گردند.
امیرالمؤمنین علی علیه السلام:
دنیا دست به دست میگردد؛ پس
به آرامی تمام در طلب روزی، بهره
خود را از آن بطلب تا آنکه نوبت
تو فرا رسد.
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
🐚🌸 🌸 #رمان_خاطرات_یک_مجاهد #قسمت135 _دوتا جوون مثل من، البته اونا خیلی با من فرق داشتن چون با زمزم
🐚🌸
🌸
#رمان_خاطرات_یک_مجاهد
#قسمت136
انگار نه انگار که مشکلاتمان بیشتر شده است. از این که مرتضی سازمان را ترک کرده خیلی خوشحالم! کمی با خودم فکر می کنم و می گویم الکی نیست که قرآن میگوید شهدا زنده هستند. مادر مرتضی زنده است و حواسش به اوست.
خیالم خیلی آسوده است، حالا می توانم خواب راحتی داشته باشم. جاها را پهن می کنم و بعد از وضو گرفتن روی تشک ولو می شوم.
بین خواب بیداری دست و پا می زنم که گرمای وجودش را روی دستم احساس می کنم.
سرم را به طرفش برمی گردانم که لبخند و اشک اش باهم قاطی می شوند. شبنم اشک توی مژگانم می نشیند.
نگاهش را به سمت دیگری سوق می دهد و لب می زند:
_من شرمندتم، تو راست میگفتی اما من...
نمی گذارم حرفش کش پیدا کند و زیر لب نجوا می کنم:«تو تقصیری نداری، خدا رو شکر زود فهمیدی که این کشتی در حال غرق شدنه. من اگه به قیمت از دست دادن جوونم هم شده پا به پات میام.»
لبخندش پهن می شود و دلم غنج می رود.
نمی دانم چطور چشمانم بسته می شود و خیلی زود خوابم می برد.
نیمههای شب با صدای زمزمه از خواب بیدار می شوم و تای پلک هایم را بالا می دهم.
مرتضی سر جایش نشسته و نجوا می کند:
_خدایا من که شرمنده تو هستم فقط کاری نکن که شرمنده ریحانه هم بشم.
اون خیلی سختی داره میکشه، من که غمو توی چشماش میبینم اما کاری ازم برنمیاد. فقط خودت یه مددی بکن و این خائنا و استعمارگرا رو ازین مملکت بیرون بندازد.
خدایا من نتونستم خانممو خوشبخت کنم، من زندگی که باید براش می ساختم رو نساختم. کاش شر اینا از سرمون کم بشه و همه مون زندگی کنیم و فقط ادای زنده ها رو درنیاریم.
وقتی که احساس می کنم میخواهد رویش را به من کند، چشمانم را می بندم که لب های داغش را روی پیشانی ام حس می کنم.
عاشقانه ای دوان دوان خودش را به قلبم می رساند و ضربانم اوج می گیرد.
چشمانم لرزی به خود می گیرند و می ترسم بفهمد که بیدارم اما خیلی زود از جایش بلند می شود و می رود.
وقتی در حیاط باز می شود از جا بلند می شوم و خودم را پشت پنجره قایم می کنم. مرتضی دستش را به آب یخ زدهی حوض نزدیک می کند و مشت پر از آبش را توی صورتش می ریزد.
خواب از چشمانم خداحافظی می کند و نگاهم پا به رهنه دنبال مرتضی می رود.
فرش گوشهی حیاط را پهن می کند و سنگی از توی حیاط برمی دارد.
قامت به نماز می بندد و محو حالت روحانی اش می شوم.
تمام مدت شانه های میلرزد و معلوم است خیلی گریه می کند. بعد از نماز دستان لرزانش را بالا می برد و با خدایش خلوت می کند.
و چه زیباست قد و قامتی که تنها برای خدا خم شود...
دلم نمی آید این فرصت را به خواب تلف کنم و چادر رنگی ام را از توی کیفم برمی دارم.
دلم می خواهد از آن آب وضو بگیرم که دستان مرتضی را از سردی رنجانده، صبر می کنم نمازش تمام شود و وارد خلوتش شوم.
با دیدن من اشک هایش را پاک می کند اما چشمان به خون نشسته اش همه چیز را برایم می گوید.
دستم را به آب می زنم که تا مغز استخوانم از سردی آتش می گیرد. در زمستانی ترین ایام عمرم به سرمی برم و این آب سردیش به زمستان زندگی ام نمی رسد.
وضویم را ادامه می دهم و با صورت و دستان یخ کرده پشتش می ایستم و می گویم:
_قبول باشه آقای من.
انگار از صحبتم جوانهی تازه ای زیر باران عشق در دلش غوطه ور شد. غنچه لبش به خنده می شکوفتد و با تکان دادن سرش جواب لحن به عشق نشسته ام را می دهد.
باغ گلهای صورتی میان چادرم رایحه ای دلپذیر به خود می گیرند. رایحه ای که بوی خدا را می دهد، همین حوالی و همین نزدیکی ها.
چهار نماز دو رکعتی می خوانم و بعد دستم را به نیت نماز شفع بالا می برم. گاهی اوقات نیمه شب ها که تشنه ام می شد و از خواب بلند می شدم؛ پدرم را می دیدم که دست به قنوت برداشته و برای همه دعا می کند. قنوت نمازش خیلی طولانی بود اما چون می دانستم با رفتن من از کنارش حال و هوایش عوض می شود، صبر می کردم.
بزرگ تر که شدم و از او دربارهی نماز شب پرسیدم برایم توضیح داد فقط قنوت نماز وتر کمی طولانی بود وگرنه ده رکعت دیگر خیلی عادی بودند.
دعای اَللّهُمَّ اِغْفِر لِلْمومِنینَ وَ اَلْمومِناتْ وَ اَلْمُسلِمینَ وَ اَلْمُسلِماتْ که چهل بار باید خوانده می شد.
ذکر زیبای اَسْتَغْفِرُ اللهَ رَبی وَ اَتُوبُ اِلَیه که آن هم هفتاد مرتبه است.
سوال برانگیز ترین جمله برایم همین بود که هفت بار بخوانیم هذا مَقامُ الْعائِذِ بِکَ مِنَ اَلْنار.
تحلیل های زیادی از ترجمه اش داشتم و می خواستم از پدر بپرسم که فرصت نشد.
در آخر قنوت هم سیصد مرتبه « اَلْعَفو» سپس یک بار دعای رَبّ اغْفِرْلی وَ ارْحَمْنی وَ تُبْ عَلیََّ اِنَّکَ اَنْتَ التّوابُ اَلْغَفُورُ الرّحیم است. تمامش را با مرتضی تکرار می کنم و این بار مردمک چشمان هردویمان زیر شیشه اشک می لرزید.
#اینستاگرام:Instagram.com/mobina.rfty
#کپےبههیچوجهجایزنیست🚫
#نویسندهمبینارفعتی(آیه)
کلام طلایی 🌱
🐚🌸 🌸 #رمان_خاطرات_یک_مجاهد #قسمت136 انگار نه انگار که مشکلاتمان بیشتر شده است. از این که مرتضی سا
🐚🌸
🌸
#رمان_خاطرات_یک_مجاهد
#قسمت137
بعد از نماز کنارش می روم و دستم را توی دستش می گذارم و می گویم:«قبول باشه.»
مثل همیشه، با لبخند خاصش کمان لبخند من را هم می کشد و می گوید:
_قبول حق.
چیزی نمی گذرد که صدای ملکوتی اذان دلهای آماده مان را با خود همراه می کند.
بیصفا هم بیدار می شود و وضو می گیرد. با تعجب از من و مرتضی می پرسد:
_چرا تو حیاط نشستی؟ بیاین داخل که سینه پهلو میکنیدا.
چشمی به گوشش می رسانیم و باهم به خانه می رویم. بیصفا کتاب دعایش که دستنویس است را جلویش می گذارد و شروع می کند به خواندن.
دل من و مرتضی می لرزد و با چشمان بارانی به نجوایش گوش می دهیم.
روز بعد تمام ماجرا و حرف های مرتضی را توی دفترم می نویسم. توضیحات آنقدر زیاد بود که یکجا به ذهنم نمی رسید و گاهی مجبور می شدم خط بزنم یا پرانتز باز کنم.
در آخر هم می نویسم :«عجب شبی گذشت بر ما، شبی که آرزویش را برای همگان دارم.»
با رفتن های مرتضی دلشوره می گیرم اما صبوری ام بیشتر شده.
باهم کار پخش اعلامیه را از سر می گیریم، روزها که بیشتر بیرون است و شب هایش به مطالعه و شنیدن نوارهای آقای خمینی سپری می شود.
من هم تنهایش نمی گذارم و شب ها پا به پای چشمانش بیدار می مانم.
یک شب که مثل همیشه با کوله باری از خستگی پایش به خانهی بی صفا می رسد لبخندزنان نگاهم می کند.
در را به رویش باز می کنم و سفره شام را توی نشیمن پهن می کنم، بیصفا می گوید شام را مفصل درست کنم چون تنها وقت ملاقاتمان همین شبهاست.
با دیدن خورشت قیمه چشمانش برّاق می شود و زبان به تشکر می چرخاند.
اول از بیصفا تشکر می کند که او در مقابل می گوید:
_من که کاریی نیستم مادرجون. خانمت زحمت شو کشیده.
چشمانش را از نگاهم دریغ می کند و با سر به زیری از من تشکر می کند.
دور از چشم بیصفا با هم ظرف ها را می شوییم و برایم می گوید:
_نمیدونی چقدر دلم تنگ شده بود که کنارم وایستی. من کف بکشم و تو ظرفا رو آب بکشی!
_برای همین؟ منو که داری. شایدم دلت برای ظرف شستن تنگ شده؟
آواز دلنشین خنده اش پرده گوشم را نوازش می دهد و لب باز می کند:
_آخه ظرف شستن قشنگی داره؟ ظرف شستن کنار تو قشنگه! اصلا هرجا که خانومم باشه قشنگه حتی جهنم!
_لطف داری، حالا ان شاالله کارمون به جهنم نمیکشه.
باهم می خندیم و تکرار می کند ان شاالله.
دستش را به لباسش می کشد و باهم به طرف اتاقمان می رویم.
همین که لباسش را عوض می کند روی زمین ولو می شود، تشک را می اندازم و ازم تشکر می کند.
از توی پنجره، ماه به خوبی دیده می شود. صورت نورانی اش را قالب تصویر پدر می کنم و در ماه از صورتش لذت می برم.
مرتضی لب می زند:« ماهروجان؟»
_جانم.
_پس توهم بیداری. نمیدونم کل روز دوندگی کردم و خیلی خسته بودم اما با دیدنت جوون گرفت.
بعد نگاهش را خرجم می کند و لب می زند:
_بخند که ماه رقیب میخواد...
بی اختیار لب هایم را می چینم اما طولی نمی کشد و برگ خنده از لبانم می افتد. خنده را در تک تک حالات صورتش می بینم ولی طولی نمی کشد و غمی بزرگ جایش را می گیرد.
_چی شده؟
صورتش را به طرف دیگری می چرخاند و می گوید:
_هیچی...
آن قدر هیچی اش با غم و بغض آلوده شده بود که نمی توانم منصرف شوم و می گویم:
_هیچیِ هیچی هم نیست! راستشو بگو.
_نمیخوام ناراحتت کنم.
_من از غمِ تو صورتت ناراحتم، بگو حداقل غمخوارت باشم.
_هر موقع که میخوام بخوابم یاد روزها و خطراتی میوفتم که جلومونه.
من بخاطر تو میترسم... اینا رحمی ندارن، نه به زنش نه به مردش. خدایی نکرده اگر...
_به خدا توکل کن! اگرم اتفاقی بیوفته باید هردومون صبور باشیم. از خدا و ائمه بخوایم کمکمون کنن.
_ولی... سخته!
_گذشتن از چیزی که سخته اونو ارزشمندتر میکنه.
دیگر بینمان سکوت می شود با این که هردومان تا دیر وقت بیدار هستیم.
خیال من هم با دلشوره آمیخته می شود و شیشه قلبم ترک برمی دارد.
صبح بعد از صبحانه با مرتضی به مسجد سپهسالار می رویم.
بار اولم است که با مرتضی پایم را این جا می گذارم، او به طرف در مردان می رود و من هم به طرف زنها می روم.
بعد از نماز قرارمان می شود دم در شبستان.
چادرم را عوض می کنم و دم در شبستان می ایستم.
مرتضی کلاهش را جلوی صورتش گرفته و بهانهی باد زدن صورتش، خودش را می پوشاند.
کم کم صحن مسجد از آدم خالی می شود و مشمراد را در حال تمیزکاری می بینم.
جلو می روم و می گویم:
_آقا مشمراد!
سرش را بالا می آورد و چشمانش ریز می شود.
دستی به عرقچین سرش می زند و زیر لب چیزی می گوید. به من که نزدیک می شود، می گوید:
_باز که اومدین! منکه گفتم خطرناکه نیاین.
لبخندی می زنم و سرم را پایین می اندازم.
_علیک سلام. ببخشید من با آسدرضا کار داشتم.
#اینستاگرام:Instagram.com/mobina.rfty
#کپےبههیچوجهجایزنیست🚫
#نویسندهمبینارفعتی(آیه)
امیرالمؤمنین علیه السلام :
انسان قانع، ثروتمند است
حتی اگر گرسنه و برهنه باشد
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت_91 نفسمو آه مانند بیرون دادم و گفتم -- بعدشو که دیگه خودت درجری
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش
#پارت_92
نگاه متعجبم به اون چیزی بود که توی دست پارمیدا خودنمایی میکرد .... چندثانیه ای بین هردومون به سکوت گذشت من از تعجب زیاد زبونم بند اومده بود و نمیتونستم چیزی بگم ،،، پارمیدام چیزی نمیگفت شاید چون خجالت میکشید .... پارمیدا سکوت سنگین فضای کوچیک اتاقو شکست و با لکنتی که از ترس روی زبونش افتاده بود لب زد
-- م من می میخو ام ا از
ح ح حم ااق تم مط م مطمئ ن
ب ب شم
حرفاشو نمیفهمیدم ،، یعنی چی که میخواد از حماقتش مطمئن شه !!!؟؟؟ چشامو ریز کردم و با لحن متعجبی گفتم
-- یعنی چی این حرفت ؟؟؟
چشای پارمیدا اشکی شده بودن فقط کافی بود پلک بزنه اون وقت بود که صورتش خیس اشک میشد ولی انگار پارمیدا نمیخواست پیش من گریه کنه شروع کرد به بازی کردن با چشماش و بعدش آب دهنشو قورت داد و با صدای لرزونی گفت
-- چند روزیه علائم بارداری رو تو وجودم حس میکنم و میبینم ،،، من الان بچه نمیخوام یعنی یعنی....
مکثی کرد و با همون چشای اشکیش نگاشو توی اطراف چرخوند و گفت
-- نمیدونم چطوری بگم
چیزی نگفتم و فقط منتظر نگاش کردم که گفت
-- یعنی بچه دار شدن الان من یه حماقته ،،، باید مطمئن بشم
-- خب گیرم مطمئن شدی ... بعدش چی میشه ؟؟؟
با بی خیالی شونه ای بالا انداخت و لب زد
-- سقطش میکنم
با حرفی که زد انگار دنیارو روی سرم خراب کردن ،، چه راحت این حرفو میزد آخه مگه گناه اون طفل معصوم چیه که پارمیدا همچین فکری به ذهنش رسیده ؟؟؟؟ از شدت عصبانیت نمیدونستم چیکارکنم ،،، از بین دندون های به هم کلید خوردم غریدم
-- تو غلط میکنی همچین کاری رو انجام بدی ،،، مگه این بچه بیچاره چیکار کرده که میخوای حق زندگی رو ازش بگیری ؟؟؟؟
با ناچاری لب زد
-- آخه من چطوری این بچه رو تنهایی بزرگ کنم ؟؟؟؟
-- اون دیگه مشکل خودته ،، میخواستی فعلا به فکر بچه نباشی
سرشو پایین انداخت و با ناراحتی لب زد
-- آخه من عاشق بچه ام
-- خب دیگه به آرزوت رسیدی
پارمیدا تند تند سرشو تکون داد و گفت
-- خدانکنه ،،، من هنوز مطمئن نیستم و امیدوارم که اشتباه کرده باشم و این علائمی که چند روزه اذیتم میکنن عادی باشن
اینو گفت و با بیبی چکی که دستش بود از اتاق زد بیرون و رفت سمت سرویس بهداشتی خونه اش .... منم دیگه تو اتاق نموندم و از اتاق زدم بیرون و توی هال منتظر موندم تا پارمیدا بیاد و نتیجه رو ازش بپرسم ،،، از طرفی دلم براش میسوخت و از طرفیم خودشو مقصر این وضع میدونستم با صدای باز شدن درِ سرویس بهداشتی نگاه کنجکاو و نگرانم رفت سمت پارمیدایی که با بی حالی و قیافه ای درهم رفته از سرویس بهداشتی زد بیرون ،،، سرش پایین بود و هنوز متوجه حضور من توی هال نشده بود چند قدم جلو اومد که لب زدم
-- چی شد ؟؟؟ مثبت بود ؟؟؟
با شنیدن صدام سریع سرشو بالا آورد و قطره اشکی روی گونه اش چیکید و سرشو به معنی آره تکون داد بعدش با غمی که توی چهره اش بود رفتو یه گوشه روی زمین نشست
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....