{#بخش40}
بستہ بندے سبزے ها تمام شده بود همہ براے مراسم و نهار به مسجد رفته بودنر اما دختر ها آنقدر خستہ بودند ڪه ترجیح دادند خانه بمانند و استراحت ڪنند و عصر دوباره به بقیه ڪار ها رسیدگےڪنند
وارد اتاق مریم شدند همه ے دخترها خودشان را روی تخت انداختند
ـــ تختمو شڪوندید
ـــ ساڪت شو مریم
شهین خانوم ڪه تو حیاط منتظر شهاب بود ڪه بیاید و باهم سبزی ها را به مسجد ببرند
مریم را صدا زد مهیا ڪه به پنجره نزدیڪ بود پنجره را باز کرد
ــــ اِ شهین جونم تو هنوز اینجایے
شهین خانم خندید
ـــ آره هنوز اینجام مهیا جان شهاب نهارتونو اورده بیاید ببرید
ـــ چشم خوشگلم
ـــ خدا بگم چیڪارت ڪنه دختر من رفتم
تا مهیا مےخواست چیزے بگوید نرجس از جایش بلند شد
ـــ من مے رم غذاها رو میارم
نرجس ڪه از اتاق خارج شد
مهیا روبه مریم و سارا گفت
ـــ یہ چیز میگم ناراحت شدید هم سرتونو بڪوبید بہ دیوار من از این عفریتہ اصلا خوشم نمیاد
ـــ عفریتہ؟؟
ساراـــ نرجس دیگہ فدات مهیا حسمون مشترڪه
ـــ دخترا زشتہ
ـــ جم ڪن بابا مریم مقدس
نرجس غذاها را آورد
نهار قیمه بود مهیا می توانست بدون شڪ بگوید این خوش مزه ترین و خوش بوترین قیمه ای بود ڪه تا الان خورده بود
دخترها تا عصر استراحت ڪردند و دوباره تا شب بکوب ڪار ڪردند شب هم مهلا خانم و مادر زهرا هم بہ آن ها اضافه شده بودند
ساعت ۱۱بود که همه کم کم در حال رفتن بودند
مریم ــــ میگم دخترا پایه هستید امشب پیشم بمونید ظرفاے نهار فردا رو هم باهم بشوریم
همہ دخترا از این حرف مریم استقبال ڪردند
مادر زهرا بدون اعتراض قبول ڪرد
مهلا خانم هم ڪه از خدایش بود ڪه مهیا ڪنار مریم بماند.و بہ شهین خانم گفت ڪہ اگر مے توانست خودش هم برای ڪمڪ مے ماند ولے باید همراه احمد آقا به خانه ے آقا احسان بروند و براے مراسم فردا به او ڪمڪ ڪند
همہ رفتہ بودن وفقط دخترا وشهین خانم در حیاط نشستہ بودند واقعا حیاط بزرگ و با صفایے داشتند
محمدآقا و شهــــابــــ هم آمدندو روی تختے ڪه تو حیاط بود نشتہ اند
محمد آقاـــ خسته نباشید دختراے گلم اجرتون با امام حسین خیلے زحمت ڪشیدید
شهین خانم ـــ
قراره هم امشب بمونن و همه ےظرفاے فردا رو بشورن
محمد آقا ــــ پس تا میتونے ازشون ڪار بڪش حاج خانوم
ــــ شهین جونم بلاخره یہ آب قندبده حالم جا بیاد بعد ازم ڪار بڪش
ـــ تا وقتے بگے شهین جون آب قند ڪه نمیبینے هیچ ڪلی ازت ڪار میڪشم
مریم سینی چایی را به سمت همہ گرفت بہ مهیا ڪه رسید مهیا آروم گفت
ــــ خوشگل خانم از حاج آقا مرادے چہ خبر
و چشمڪی زد
مریم ڪه هول ڪرد سینے را ڪه دوتا استڪان چایے داشت از دستش سر خورد و روے مهیا افتاد
مهیا از جایش بلند شد
شهین خانم به طرفش دوید
ــــ واے چے شد
مریم تند تند مانتوے مهیا را مے تکاند
ــــواے سوختے مهیا
محمد آقا نگران بہ آن ها نزدیڪ شد
ـــ دخترم حالت خوبه
مهیا مانتویش را بہ زور از دست هاےمریم ڪشید
ــــ ول ڪن مانتومو پارش ڪردی
ـــ بده بہ فڪرتم
ـــ نمے خواد بہ فڪرم باشے
رو به بقیه گفت
ـــ چیزے نیست نگران نباشید چاییا زیاد داغ نبودند...
↩️ #ادامہ_دارد...
✍🏻 #نویسنده:
فاطمه امیری
💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐
{#بخش41}
محمد آقا شب بخیرے گفت و همراه شهین خانم به داخل رفتند
شهاب از جایش بلند شد تا به اتاقش برود ڪه مریم صدایش کرد
ــــ شهـــابـــــ بے زحمت ظرفارو از انباری بیار مے خوایم بشوریم
ـــ مریم ظرفا یڪبار مصرفن لازم نیست بشورید هوا سرده
ـــ نہ خاڪ گرفتن باید بشوریمشون
ـــ باشه
شهاب به سمت انبارےرفت
ساراـــ میگم مریم راهیان نورمون ڪی افتاد ??
.ـــ یہ هفته دیگہ میریم به امید خدا فردا پس فردا اعلام میڪنیم
ـــ منو زهرا هم میایم
مریم با تعجب به مهیا نگاه ڪرد
ـــ مے خواے بیاے؟؟
ـــ آره منو زهرا دوم دبیرستان با مدرسه رفتیم خیلے خوش گذشت
نرجس_ولے شما نمے تونید بیاد این اردو مخصوص فعالین پایگاه ها هست
مریم ـــ من میپرسم خبرت می ڪنم
شهاب ظرفارا ڪنار حوض گذاشت
ـــ بفرمایید
ـــ خیلے ممنون داداش .
ـــ خواهش میڪنم
ــــ میگم شهاب برا اردوے هفته آینده مهیا و دوستش میتونن بیان
ـــ دوست دارن بیان ???
ــــ آره
ـــ باشہ میتونن بیان ولے فردا مدارک لازم رو بیارن تا بیمہ شن .شبتون بخیر
ساراـــ ایول مطمئنم این بار خیلے میچسبہ
ـــ معلومہ ڪه میچسبہ.ڪم چیزی نیست من افتخار همراهے دادم بهتون
دختر ها بلند شدند و مشغول شستن ظرف ها شدن
مریم به مهیا نگاهے انداخت
فڪرش را نمے ڪرد ڪه مهیا بخواهد با آن ها بہ شلمچہ بیاید آن با بقیه دختر ها فرق مے ڪرد با اینڪه مقید نبود لباس پوشیدنش هم خوب نبود اما هیچوقت مانند بقیه در برابرمراسمات و این عقاید
جبهه نمے گرفت مریم مطمئن بود این دختر دلش خیلی پاک تر از آن چیزے هست فڪر می کند وامیدوار بود که هر چه زودتر خودش را پیدا ڪند
با پاشیدن آب سرد به صورتش به خودش آمد
مهیاـــ به کجا خیره شدے
لبخندے زد و جواب مهیا را با شلنگ آبے ڪه بہ سمتش گرفت داد و این شروع آب بازیشان شد...
↩️ #ادامہ_دارد...
✍🏻 #نویسنده:
فاطمه امیری
💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐
1.31M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃تورفتی و مدافع حرم شدی
فدای خواهر شاه کرم شدی
🕊پرزدی تو آسمون شهر دمشق
شدی توهم کبوتر بانوی عشق...
به دلم افتاده بود که بابک من شهید میشه💔😔
#مادر_شهید بابک نوری🍃
امروز انگار روز خوشتیپ های آسمونی بود...🍃
🌷شادی روح شهید بابک نوری و احمدمشلب که ان شاءالله توفیق رهرو بودن پیدا کنیم و خودشون دستمون رو بگیرن و از بی راهه ها نجاتمون بدن #صلوات
نمیدونم چرا اما امروز یجورایی کانالمون اختصاص پیدا کرده به شهید مدافع حرم ، جوان دهه هفتادی شهید #بابک_نوری از استان گیلان که بهش میگن #خوشتیپ_آسمانی🍃
کلیپ و صوت های پایین رو که تقدیم حضورتون میکنیم #حتما دانلود کنید تا بیشتر آقا بابک رو بشناسید❤️
#التماس_دعا