#خاطرات_شهدا🌷
سوار بر هلی کوپتر در آسمان کردستان بودیم. دیدم #صیاد مدام به ساعتش نگاه میکنه وقتی علت کارشو پرسیدم گفت: الان موقع نمازه
بعدش هم به #خلبان اشاره کرد که همینجا فرود بیا، خلبان گفت: این منطقه زیاد امن نیست، اگه اجازه بدین تا مقصد صبر کنیم.
گفت: اشکالی نداره، ما باید همینجا #نماز بخونیم! هلی کوپتر نشست، صیاد با آب قمقه ای که داشت #وضو گرفت و به نماز ایستاد، ما هم به او اقتدا کردیم.
#دوستش می گفت:
صیاد در #قنوتش هیـــچ چیزی برای خودش نمی خواست، بارها می شنیدم که می گفت:
" اللهم احفظ قائدنا الخامنه ای "
بلند هم می گفت، از #ته_دل.
#شهید_صیاد_شیرازی🌷
#حجاب_عفاف🌷
🌹گوهر حیا🌹
نوع پوشش، می تواند تاثیر زیادی در حفظ و تقویت گوهر حیا و یا
نابودی آن داشته باشد. این اصل، تنها به خانم ها مربوط نمی شود،
بلکه آقایان نیز، هر چقدر پوشیده تر باشند، از حیای بیشتری
برخوردار خواهند بود. رابطه ی حیا و پوشش مانند رابطه ی شاخ
و برگ با ریشه ی درخت است.
ریشه ی درخت موجب به وجود آمدن شاخ و برگ و شاخ و برگ
موجب محکم شدن ریشه می شود، حیا، نیاز به پوشش را در وجود
شخص، پدیدار می کند و همچنین پوشش و حجاب موجب تقویت
و استحکام حیا می شود.
با این تو ضیحات، اگر کسی گفت من حجاب نمی خواهم، دل باید
پاک باشد، می گوییم، وقتی حجاب نباشد، حیا از بین خواهد رفت
و از فرد بی حیا، هر کار ناپسند و زشتی ممکن است سر بزند،
در نتیجه دل هم پاک نخواهد ماند.
#پویش_حجاب_فاطمی
یاد شهدا با صلوات🌹
#عنایت_شهیدان🌷
انگشتربهشتی🌹
خواب بودم وخواب دیدم؛ رویابودچقدروصف ناشدنی چه آرامشی کالبدم رامیگشودبرای نقل عنایت شهدائی...
چندروزی بودهمسرم برای انجام کاری قصدسفرکرده بودومن ودخترم خانه پدرم بودیم😔 دقیقا خاطرم نیست شایدسال1395بودوچندروزی بیشتربه مراسم پرفیض عرفه وعیدقربان نمانده بود🙏 وپدرم که به رسم هرساله گوسفندقربانی میکرد🐑 شب عیدقربان همسرم ازسفربازگشت وبخاطرراه طولانی خستگی اش مضاعف بود ومن خواهش کردم که ماهم برگردیم خونه ولی همسرم اصرارکه چرامیخواهی برگردی من خسته ام ومیخواهم استراحت کنم شمافعلا خونه پدر بمون وهروقت دوست داشتی بیاخونه ولی دلتنگ شوهرم بودم ونمی تونستم بیشترازاین دوریش وتحمل کنم😍 برای همین به خانه بازگشتم وقتی باهمسرم دیدارتازه کردم گفت مگه فرداعیدقربان نیست مگه نمیخواستی خونه پدرت باشی وبره امسال وازنزدیک ببینی وکمکشون کنی گفتم وقتی شمانبودی دلم نیومد منم نمیروم اشکالی نداره انشاالله فرصت بسیارهست انشاالله عمری بودسال بعد🙌 وگذشت شایدهمون شب عیدقربان وشایدهم شب بعدبودکه در عالم رویا دیدم شهیدی بسیارخوش چهره وزیبا که این همه زیبائی ونورویک جاندیده بودم به سمتم آمدوباتبسمی وصف نشدنی نگاهم کردوهدیه ای به من دادوآن هدیه یک انگشترخیلی زیبا بودآنقدرزیبا که هنوزبعدازگذشت چندین سال هنوزمیتوانم درذهنم مجسم کنم حتی چهره زیبای آن شهیدخوش سیرت را بعدازگذشت چندسال ازآن خواب پرحلاوت عکس شهیدعزیزی نظرم راجلب کردوبازیادآن رویا،انگشتروشهیدافتادم چهره ی شهیدی که درخواب دیدم بی شباهت به شهیدوالامقام جهادمغنیه نبود....
آری گذشت کردن ازدلخوشی های زودگذربهترین هارابرایمان رقم خواهدزدوخطابم به خواهران شهدائی🌷
ولایت پذیری همسرانتان راباجان ودل وبه قصدقربت انجام دهیدبه یقین چشمه های نورانی درروح زندگی بهشتی تان جاری میشود
بایادشهداصلوات🌹
مداحی_آنلاین_این_همه_جمعه_بدون_تو_ناصری.mp3
4.51M
⏯ #شور احساسی #امام_زمان(عج)
🍃این همه جمعه بدون تو نداره تاثیری
🍃هیشکی به فکر تو نیست تنها تو صحرا راه میری
🎤 #محمدرضا_ناصری
👌فوق زیبا
🌷 #جمعه_های_دلتنگی
🌷 #اللهم_عجل_لولیک_الفرج
سید رضا نریمانی.mp3
2.81M
سلام
این نوحه شهدایی خیلی قشنگه
امروز خیلی دلم پره
با این نوحه فقط اشکام می ریزه
بنده دلم پاره شده و انگار رشته
اشکم هم گسسته بی بهانه می ریزه
التماس دعا دارم از همتون
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
یادداشت عارفانه شهید دکتر مصطفی چمران
🌷گرامیداشت سالروز شهادت فرمانده بصیر،دانشمند بزرگ و عارف جبهه ها دکتر چمران
یادشهید با ذکر پنج صلوات🌸🌺
✍ #خاطرات_شهدا
#همسر شهید چمران :
#وسط شب که مصطفی برای نماز شب بیدار میشد، طاقت نمی آوردم و میگفتم :
"بسه دیگه ! استراحت کن #خسته شدی "
او می گفت : " #تاجر اگر از سرمایه اش خرج کند بالاخره ورشکست میشود باید سود در #بیاورد که زندگیش بگذرد ، ما #اگر قرار باشد نماز شب نخوانیم ، ورشکست میشویم. "
اما من که خیلی #شب ها با گریه مصطفی بیدار می شدم کوتاه نمی آمدم و می گفتم :
" اگر اینها که اینقدر از شما #میترسند بفهمند این طور گریه میکنید...
#مگر شما چه معصیت دارید ؟ چه گناهی دارید ؟ خدا همه چیز به #شما داده، همین که شب بلند می شوید خود یک توفیق است "
آن وقت #مصطفی گریه اش هق هق می شد و میگفت : " آیا به خاطر این #توفیق که خدا داده اورا شکر نکنم ؟...
یاد شهدا با صلوات🌹🌷
#قرار شبانه کانال شهادت زیباست🌹
شهید مدافع حرم «بهرام مهرداد» متولد ۳۱شهریور ماه ۱۳۵۲ و ساکن تهران بود. او یکی از مستشاران زبده نظامی ایران در سوریه بود که برای دفاع از حریم عقیله بنی هاشم داوطلبانه به سوریه رفته بود و در این راه با انفجار خودرو اش توسط تروریست های تکفیری به شهادت رسید. او که فرمانده بسیج سابق حوزه ۲۵۷ شهرک ولیعصر(عج) بود، جوانان زیادی را جذب فعالیت های انقلابی و بسیجی کرد. در هیأت به صورت فعال مداحی میکرد و مراسم روضه های اهل بیت(ع) را با صدایش گرم میکرد. شهید مهرداد از دوستان نزدیک شهید جاویدالاثر مدافع حرم، مرتضی کریمی بود و از او دو فرزند دختر ۸ و ۲۰ ساله به یادگار مانده است. او در ۲۲تیرماه ۹۶ در تدمر سوریه به شهادت رسید و پیکر مطهرش در روز ۲۵ تیرماه ۹۶ در پایتخت تشییع شده و به خاک سپرده شد.
یاد شهدا با صلوات🌹
بسمـ رب الشهدا♥️
#تنها_میان_داعش
#قسمت_سیزدهم🦋
💟 شاید اگر این پیام را جایی غیر از مقام #امام_حسن (علیهالسلام) خوانده بودم، قالب تهی میکردم و تنها پناه امام مهربانم (علیهالسلام) جانم را به کالبدم برگرداند.
هرچند برای دل کوچک این دختر جوان، #تهدید ترسناکی بود و تا لحظهای که خوابم برد، در بیداری هر لحظه کابووسش را میدیدم که از صدای وحشتناکی از خواب پریدم.
💟 رگبار گلوله و جیغ چند زن پرده گوشم را پاره کرد و تاریکی اتاق کافی بود تا همه بدنم از ترس لمس شود. احساس میکردم روانداز و ملحفه تشک به دست و پایم پیچیده و نمیتوانم از جا بلند شوم.
زمان زیادی طول کشید تا توانستم از رختخواب جدا شوم و نمیدانم با چه حالی خودم را به در اتاق رساندم. در را که باز کردم، آتش تیراندازی در تاریکی شب چشمم را کور کرد.
💟 تنها چیزی که میدیدم ورود وحشیانه #داعشیها به حیاط خانه بود و عباس که تنها با یک میله آهنی میخواست از ما #دفاع کند. زنعمو و دخترعموها پایین پلههای ایوان پشت عمو پناه گرفته و کار دیگری از دستشان برنمیآمد که فقط جیغ میکشیدند.
از شدت وحشت احساس میکردم جانم به گلویم رسیده که حتی نمیتوانستم جیغ بزنم و با قدمهایی که به زمین قفل شده بود، عقب عقب میرفتم.
💟 چند نفری عباس را دوره کرده و یکی با اسلحه به سر عمو میکوبید تا نقش زمین شد و دیگر دستشان را از روی ماشه برداشتند که عباس به دام افتاده بود.
دستش را از پشت بستند، با لگدی به کمرش او را با صورت به زمین کوبیدند و برای بریدن سرش، چاقو را به سمت گلویش بردند. بدنم طوری لمس شده بود که حتی زبانم نمیچرخید تا التماسشان کنم دست از سر برادرم بردارند.
💟 گاهی اوقات #مرگ تنها راه نجات است و آنچه من میدیدم چارهای جز مردن نداشت که با چشمان وحشتزدهام دیدم سر عباسم را بریدند، فریادهای عمو را با شلیک گلولهای به سرش ساکت کردند و دیگر مانعی بین آنها و ما زنها نبود.
زنعمو تلاش میکرد زینب و زهرا را در آغوشش پنهان کند و همگی ضجه میزدند و #رحمی به دل این حیوانات نبود که یکی دست زهرا را گرفت و دیگری بازوی زینب را با همه قدرت میکشید تا از آغوش زنعمو جدایشان کند.
💟 زنعمو دخترها را رها نمیکرد و دنبالشان روی زمین کشیده میشد که نالههای او را هم با رگباری از گلوله پاسخ دادند. با آخرین نوری که به نگاهم مانده بود دیدم زینب و زهرا را با خودشان بردند که زیر پایم خالی شد و زمین خوردم.
همانطور که نقش زمین بودم خودم را عقب میکشیدم و با نفسهای بریدهام جان میکَندم که هیولای داعشی بالای سرم ظاهر شد. در تاریکی اتاق تنها سایه وحشتناکی را میدیدم که به سمتم میآمد و اینجا دیگر آخر دنیا بود.
💟 پشتم به دیوار اتاق رسیده بود، دیگر راه فراری نداشتم و او درست بالای سرم رسیده بود. به سمت صورتم خم شد طوری که گرمای نفسهای #جهنمیاش را حس کردم و میخواست بازویم را بگیرد که فریادی مانعش شد.
نور چراغ قوهاش را به داخل اتاق تاباند و بر سر داعشی فریاد زد :«گمشو کنار!» داعشی به سمتش چرخید و با عصبانیت اعتراض کرد :«این سهم منه!»
💟 چراغ قوه را مستقیم به سمت داعشی گرفت و قاطعانه حکم کرد :«از اون دوتایی که تو حیاط هستن هر کدوم رو میخوای ببر، ولی این مال منه!» و بلافاصله نور را به صورتم انداخت تا چشمانم را کور کند و مقابلم روی زمین نشست.
دستش را جلو آورد و طوری موهایم را کشید که نالهام بلند شد. با کشیدن موهایم سرم را تا نزدیک صورتش بُرد و زیر گوشم زمزمه کرد :«بهت گفته بودم تو فقط سهم خودمی!» صدای نحس عدنان بود و نگاه نجسش را در نور چراغ قوه دیدم که باورم شد آخر اسیر هوس این #بعثی شدهام.
💟 لحظاتی خیره تماشایم کرد، سپس با قدرت از جا بلند شد و هنوز موهایم در چنگش بود که مرا هم از جا کَند. همه وزن بدنم را با موهایم بلند کرد و من احساس کردم سرم آتش گرفته که از اعماق جانم جیغ کشیدم.
همانطور مرا دنبال خودش میکشید و من از درد ضجه میزدم تا لحظهای که روی پلههای ایوان با صورت زمین خوردم.
💟 اینبار یقه پیراهنم را کشید تا بلندم کند و من دیگر دردی حس نمیکردم که تازه پیکر بیسر عباس را میان دریای #خون دیدم و نمیدانستم سرش را کجا بردهاند؟
یقه پیراهنم در چنگ عدنان بود و پایین پیراهنم در خون عباس کشیده میشد تا از در حیاط بیرون رفتم و هنوز چشمم سرگردان سر بریده عباس بود که دیدم در کوچه #کربلا شده است...
ادامــــــه دارد....
✍🏻
بسمـ رب الشهدا♥️
#تنها_میان_داعش
#قسمت_چهاردهم🦋
💟 بدن بیسر مردان در هر گوشه رها شده و دختران و زنان جوان را کنار دیوار جمع کرده بودند. اما عدنان مرا برای خودش میخواست که جسم تقریباً بیجانم را تا کنار اتومبیلش کشید و همین که یقهام را رها کرد، روی زمین افتادم.
گونهام به خاک گرم کوچه بود و از همان روی زمین به پیکرهای بیسر #مدافعان شهر ناامیدانه نگاه میکردم که دوباره سرم آتش گرفت.
💟 دوباره به موهایم چنگ انداخت و از روی زمین بلندم کرد و دیگر نفسی برای ناله نداشتم که از شدت درد، چشمانم در هم کشیده شد و او بر سرم فریاد زد :«چشماتو وا کن! ببین! بهت قول داده بودم سر پسرعموت رو برات بیارم!»
پلکهایم را به سختی از هم گشودم و صورت حیدر را مقابل صورتم دیدم در حالی که رگهای گردنش بریده و چشمانش برای همیشه بسته بود که تمام تنم رعشه گرفت.
💟 عدنان با یک دست موهای مرا میکشید تا سرم را بالا نگه دارد و پنجههای دست دیگرش به موهای حیدر بود تا سر بریدهاش را مقابل نگاهم نگه دارد و زجرم دهد و من همه بدنم میلرزید.
در لحظاتی که روح از بدنم رفته بود، فقط #عشق حیدر میتوانست قفل قلعه قلبم را باز کند که بلاخره از چشمه خشک چشمم قطره اشکی چکید و با آخرین نفسم با صورت زیبایش نجوا کردم :«گفتی مگه مرده باشی که دست #داعش به من برسه! تو سر حرفت بودی، تا زنده بودی نذاشتی دست داعش به من برسه!» و هنوز نفسم به آخر نرسیده، آوای #اذان صبح در گوش جانم نشست.
💟 عدنان وحشتزده دنبال صدا میگشت و با اینکه خانه ما از مقام #امام_حسن (علیهالسلام) فاصله زیادی داشت، میشنیدم بانگ اذان از مأذنههای آنجا پخش میشود.
هیچگاه صدای اذان مقام تا خانه ما نمیرسید و حالا حس میکردم همه شهر #مقام حضرت شده و بهخدا صدای اذان را نه تنها از آنجا که از در و دیوار شهر میشنیدم.
💟 در تاریکی هنگام #سحر، گنبد سفید مقام مثل ماه میدرخشید که چلچراغ اشکم در هم شکست و همین که موهایم در چنگ عدنان بود، رو به گنبد ضجه زدم و به حضرت التماس میکردم تا نجاتم دهد که صدای مردانهای در گوشم شکست.
با دستهایش بازوهایم را گرفته و با تمام قدرت تکانم میداد تا مرا از کابوس وحشتناکم بیرون بکشد و من همچنان میان هق هق گریه نفس نفس میزدم.
💟 چشمانم نیمه باز بود و همین که فضا روشن شد، نور زرد لامپ اتاق چشمم را زد. هنوز فشار انگشتان قدرتمندی را روی بازویم حس میکردم که چشمانم را با ترس و تردید باز کردم.
عباس بود که بیدارم کرده و حلیه کنار اتاق مضطرّ ایستاده بود و من همین که دیدم سر عباس سالم است، جانم به تنم بازگشت.
💟 حلیه و عباس شاهد دست و پا زدنم در عالم خواب بودند که هر دو با غصه نگاهم میکردند و عباس رو به حلیه خواهش کرد :«یه لیوان آب براش میاری؟» و چه آبی میتوانست حرارت اینهمه #وحشت را خنک کند که دوباره در بستر افتادم و به خنکای بالشت خیس از اشکم پناه بردم.
صدای اذان همچنان از بیرون اتاق به گوشم میرسید، دل من برای حیدرم در قفس سینه بال بال میزد و مثل همیشه حرف دلم را حتی از راه دور شنید که تماس گرفت.
💟 حلیه آب آورده بود و عباس فهمید میخواهم با حیدر خلوت کنم که از کنارم بلند شد و او را هم با خودش برد.
صدایم هنوز از ترس میتپید و با همین تپش پاسخ دادم :«سلام!» جای پای گریه در صدایم مانده بود که #آرامشش از هم پاشید، برای چند لحظه ساکت شد، سپس نفس بلندی کشید و زمزمه کرد :«پس درست حس کردم!»
💟 منظورش را نفهمیدم و خودش با لحنی لبریز غم ادامه داد :«از صدای اذان که بیدار شدم حس کردم حالت خوب نیس، برای همین زنگ زدم.»
دل حیدر در سینه من میتپید و به روشنی احساسم را میفهمید و من هم میخواستم با همین دست لرزانم باری از دلش بردارم که همه غمهایم را پشت یک #عاشقانه پنهان کردم :«حالم خوبه، فقط دلم برای تو تنگ شده!»
💟 به گمانم دردهای مانده بر دلش با گریه سبک نمیشد که به تلخی خندید و پاسخ داد :«دل من که دیگه سر به کوه و بیابون گذاشته!»
اشکی که تا زیر چانهام رسیده بود پاک کردم و با همین چانهای که هنوز از ترس میلرزید، پرسیدم :«حیدر کِی میای؟»
💟 آهی کشید که از حرارتش سوختم و کلماتی که آتشم زد :«اگه به من باشه، همین الان! از دیروز که حکم #جهاد اومده مردم دارن ثبت نام میکنن، نمیدونم عملیات کِی شروع میشه.»
و من میترسیدم تا آغاز عملیات #کابوسم تعبیر شود که صحنه سر بریده حیدر از مقابل چشمانم کنار نمیرفت...
ادامــــــه دارد....
✍🏻نویسنده: #فاطمه_ولی_نژاد