✅️گفتم: از دیشب که صهیونیست ها بیمارستان معمدانی غزه رو زدن و کلی زن و بچه رو تکه تکه کردن خیلی داغونم.
⛔️گفت:من به این چیزا کاری ندارم! از کجا معلوم کدوم حقه کدوم باطل!؟
✅️ اولا که حق و باطل خیلی وقته مشخص شدن، دوما: همین که بیمارستان رو منطقه امن اعلام کنن و بعد که مردم به اونجا پناه بردن، بزنن زخمی ها و سالم ها رو یکجا شهید کنن نشون میده حق نیستن!
سوما: مگه همیشه نمیگفتی دین من انسانیت است و از این حرفا! الان این همه آدم دارن کشته میشن چرا میگی کاری نداری؟! چرا در حد یک استوری ازشون حمایت نمیکنی؟!
⛔️آخه میگن فلسطینی ها ناصبی هستن!
✅️ اولا که ناصبی نیستن و بیشترشون شافعی و محب اهل بیت هستن.
دوما: شما که میگفتی دین من انسانیت هست و انسانیت ربطی به عقاید نداره!
⛔️ ببین من از سیاست خوشم نمیاد! پیجم یه صفحه ی شخصیه و دوست ندارم با تصاویر جنگ و خون، فضاش رو بهم بزنم.
تازه اگر استوری کنم یه عده انفالو میکنن و هم باید کلی جواب به بعضی از مخاطبام بدم بیخیال بابا!
✅️ سکوت و بی طرفی توی اینجا حداقل معنيش اینه که سیاهی لشکر جبهه ی باطلی
⛔️ از کجا میگی اسرائیل باطله؟!
✅️ باز برگشتیم سرخونه اول!
محض روشن شدنت میگم، برو تصاویر و فیلم های دیشب بیمارستان غزه رو ببین. اگر با دیدن پدری که تکه های بچه هاش رو داخل کیسه دستش گرفته،
اگر با دیدن پسر نوجوانی که به برادر کوچکترش شهادتین تلقین میکنه،
اگر با دیدن نوزاد زخمی که مادرش هم شهید شده و کسی نیست آرومش کنه
و صدها تصویر مثل این، به باطل بودنشون شک نکردی، حداقل به آدم بودن خودت کمی شک کن رفیق!
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
جرعه ای کتاب بنوشیم🍀
📝 برشِ پنجم از کتاب آبنبات دارچینی
_ سعید، کاری نداری؟ من فردا مِرم مشهد.
_ نه دعا کن نتیجه مون خوب بیاد.
_ نتیجه ی ما که خوب نمی آد. مگه اینکه بقیه یَم خراب کرده باشن. راستی، فردا قبلِ رفتن مخوام عیادتِ آقای جاجرمی هم برم.
_ دیوانه... اونِ که اعزام کردن مشهد که!
_ پس توی همون مشهد مرم عیادتش.
_ چی صمیمی شده ی باهش! حتما دختر داره؛ ها!
_ دیوانه.... چرا هر چیزِ به این چیزا نسبت مِدی؟ ... محض اطلاعت، دختر داره؛ ولی خیلی خیلی کوچیکه دیگه نبینم از این حرفا بزنیا!
_ ببخش .... راستی مستاجرای ما یَم دارن بلند مِشن .... یک مستاجر دیگه قراره بیاد. مامانم دیگه خانه به دانشجو نِمده. این سری یک خانواده ین. دو تا دختر و یک پسرم دارن.
حرف دیگری نزدیم.
به قول آقای جاجرمی، پشیمان بودم که فکر نکرده حرف زده بودم و دیگر رویم نمی شد، محض کنجکاوی، از سعید بپرسم دخترهایشان چند ساله هستند.
_ پسرشان چند سالشه؟
_ من که مدانم منظور تو دخترشانه.
_ واقعاً برای طرز فکرت متاسفم.
سعید کمی شرمنده شد و گفت: " پسرشان سربازه. "
سن وسال و سرباز بودن پسرِ مستاجر جدید برایم کمترین اهمیتی نداشت. اما سرمرا تکان دادن و تشکر کردم که مرا از گمراهی و نادانی درباره ی پسر آن ها نجات داده؛ تا مبادا در این زمینه نادانسته و جاهل بمیرم.
از کنجکاوی داشتم می مردم. اما چیزی نگفتم. برای اولین بار در عمرم سعی کردم خویشتنداری کنم و به رغم میلِ باطنی ام دیگر چیزی نپرسم. اما خویشتنداری ام فقط دو ثانیه دوام آورد.
_ پسرشان که از همه ی بچه هاشان بزرگه دیگه؛ ها؟
داشتم یک دستی می زدم تا ببینم چیزی بروز می دهد یا نه. سعید، بدون توجه به سوال من، گفت: " فردا ساعت چند مِرین مشهد؟ "
_ حدوداً، حدودای همون حدوداً.
_ مِدانی دختراش چند سالشانه؟
_نه. ولی زیاد مهمَم نیست.
_باشه.
_حالا خواستی بگو.
_حدوداً حدودای همون حدوداً.
_خودم حدس مزدم.
#معرفی_کتاب_شصت_و_چهارم
#آبنبات_دارچینی
#مهرداد_صادقی
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
چشمای از ترس گردشدهی این کودک برام آشناست.
نگاه های هراسناک و گوشهی لبهایی که از ترس و بغض نمیتونه حرف بزنه و به گریه ختم میشه هم برام آشناست.
آخه من یه مادرم و ترس بچه هامو دیدم.
ولی ندیدم کودکی اینجوری از ترس کل وجودش بلرزه؛
ندیدم کودکی وسط این همه ترس،
تنها و غریبانه نشسته باشه و در آغوش مادرش نباشه؛
این حجم از تنهایی و بیکسی کودکی رو بیاد ندارم.
فهمیدن ترس این کودک؛
نه سواد میخواد؛
و نه بینش سیاسی میخواد.
فقط کمی شرف و انسانیت میخواد تا بدونی کسی که اینچنین اون رو به لرزه انداخته، حق نیست.
ظالمان در طول تاریخ همیشه زورشون به کشتن و ترسوندن کودکان رسیده نه بیشتر.
کاش اونجا بودم تا کودکان غزه رو از طرف مادران از دست رفته شون در آغوش میگرفتم.
* فیلم مربوط به کودک بازمانده از بمباران بیمارستان غزه است.
#اللهم_عجّل_لولیک_الفرج
#مرگ_بر_حقوق_بی_بشر
#نیست_باد_صهیونیست
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
جرعه ای کتاب بنوشیم🍀
📝 برشِ ششم از کتاب آبنبات دارچینی
فهمیدم عمه برای مادر یک پلوپزِ خوب آورده است. برای من هم یک دوربین زنیت آورده بود. ظاهراً برای ملیحه و بچه ی توی راهش هم کادوی خوبی گرفته بود. اما کسی بروز نداد چیست.
دوربین را که گرفتم، خیلی ذوق زده شدم.
پرسیدم: " فیلم نداره؟ "
_ خا فیلمشِ خودت بخر دیگه. ماشاالله بزرگ شدی؛ ولی هنوز پرتوقعی که.
لبخندی زدم که یعنی شوخی کرده ام و به هیچ وجه توقعی از عمه نداشته ام؛ حتی همان دوربین را.
عمه بتول به بی بی و مامان گفت: " ولی من برای این یک زن در نظر گرفته م. دخترِ یکی از دوستای مظفره.هم خوشگله، هم پولداره، هم خانواده داره."
صورتم داغ شد.
با اینکه به فکر دریا و حالا بیشتر از او به فکر نرگسِ سابق بودم، نمی دانم چرا بدم نیام عمه اطلاعات بیشتری بدهد.
با این حال، الکی و با شرمساری، گفتم:"نه بابا ... من نمخوام زن بگیرم. "
_از همین حرفت معلوم شد که از خداتم هست.
_ نه اتفاقاً.
_ از خداتم نباشه، تازه باید از خداتم باشه. فکر کرده ی به تو مِدنش؟
نه درس مَرست خوبه، نه یک تیپی داری، نه پولی، نه یک خونواده ی آن چنانی......
_ بر فرض محال، بخوام بگیرمم، بعد از سی سالگی.
_ تا قبلشم بهت نِمدن. به بعدشم شاید ندن.
عمه با یک جمله آدم را بالا می برد و با جمله ای دیگر از همان بالا آدم را به زمین می کوبید. با این حال، از آمدنش، به خصوص با کادوی خوبی که خریده بود، خیلی خوشحال بودم. دوربینِ بدونِ فیلم را روی بی بی تنظیم کردم. بی بی لبخندی زد و گفت: " یک عکسِ خوبی بگیر. "
_ هنوز فیلم نذاشتم توش.
_ خا حالا بگیر، بعداً فیلمشِ بذار.
باز بی بی از آن نظریه هایی داد که روی کاغذ درست بود، اما، منطق زمانی داشت.
برای اینکه او را راضی کنم، الکی عکس گرفتم.
بیبی با لبخند گفت : " یک عکس قشنگ بگیر که روی قبرم بذارین. "
چیزی نگفتم.
خودِ بی بی با لبخندی تلخ، که عین لبخند ژوکوند تکلیفش معلوم نبود، ادامه داد: " بعداً به بچه هاتان نشان بدین. بگین بی بیِ ما این شکلی بود."
لحن بی بی رفته رفته کاملاً تغییر کرد. اول جدی شد بعد با بغض همراه شد.
_بگین به تنهایی مُرد. بگین طفلی هیشکی رِ نداشت. بگین دخترش به جنوب بود، پسراش یکی اون ور یکی این ور، هیشکی یَم به حرفش نِمِکرد که دردش چیه. هیشکی دکترمُکتر نمبردش. یک بدبختی بود! مُرد. راحت شد.
دوباره با دوربین به بی بی نگاه کردم. اما حالا انگار در دیدِ بیبی دوربین نقش عزرائیل را بازی می کرد.
چیه؟ مخوای برای سرِ قبرم عکس بگیری؟ .... ها؟ ....
طوری م شده کسی بهم نمگه؟
#معرفی_کتاب_شصت_و_چهارم
#آبنبات_دارچینی
#مهرداد_صدقی
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
خاطرات کربلا، قسمت ششم
آخرین شبی بود که خونه بودم.
رضایت همسر و بچهها برای رفتنم حاصل شده بود و با جور شدن اسنپ یه گام به پیادهروی اربعین نزدیک شده بودم.
در جریان بودم که دو خواهر و خواهرزاده ام و دو تن از برادرام هم بزودی از شهر خودمون راهی کربلا میشن.
تصمیم گرفتم خبر رفتنم رو به خواهرم بگم ولی مخفیانه بینمون بمونه تا بعدا در صورت صلاحدید منتشر بشه!
چون طاقت نداشتم بیش از این راز نگه دار باشم طی یک تماس کاملا "غیرضروری" با ذوق و شعف به خواهرم گفتم که منم رفتنی شدم!
خواهرم با تعجب پرسید با خانواده دیگه؟
گفتم نه! با اذن ولی و اولاد، تنهایی میرم!
خواهرم گفت: چطوری؟ کاروانی؟
گفتم: نه! با یکی از خانم های *جنداب که دوستیم میرم. همون عمهی مطهره که میشناسی! زهرا خانم چون کار داشت و میخواست سریع بره و برگرده وقتی فهمید میخوام دوسه روزه برم و برگردم گفت بیا باهم اسنپ بگیریم و بریم! فردا ظهر راهی میشیم ان شاالله . شما کی حرکت میکنید؟
خواهرم بعد این که منو کاملا تخلیه ی اطلاعاتی کرد گفت: پس دخترات چی میشن؟!
گفتم: بابا! دیگه خودکفا شدن. چند وقتیه زهرا حمامشون میکنه، هرچند در حد گربه شور کردن ولی برای ۳ روز همونم قابل قبوله.
بلحاظ سرویس بهداشتی هم نسبتا خودکفا شدن.
تازه پیش باباشون هستن! وسط بیابون که ولشون نمیکنم.
از لحاظ غذا هم اصلا جای نگرانی نیست.
درسته اینجا روستاست ولی دوتا غذاخوری داره، ناهار رو از بیرون میگیرن، برای شام هم بقیهب ناهار یا ماستی چیزی میخورن.
میدونی که شوهرم اهل غذای فریزری نیست خوشبختانه!
خواهرم با قاطعیت گفت: اصلا حرف رفتن نزن با اون وابستگی عاطفی دخترات، یا نرو، یا ببرشون.
تمام ذوق و شوقم پرید!
گویا واقعا برای رفتن باید هفت خوان رستم میگذروندم!
بعد چندین سال که بچه ها از مرحله ی طاقتِمادر فرسای شیرخوارگی و پوشکی گذشته بودن و کرونایی هم نبود و من هم هنوز احساس جوانی میکردم، دلم میخواست فارغ البال به سفر برم ولی مدام با موانع برخورد میکردم. موانعی که شاید در حد ۷ خان رستم نبود ولی حداقل ۶خان سهراب محسوب میشدن!
با گفتن باشه رو حرفات فکر میکنم با خواهرم خداحافظی کردم ولی سپردم محتوایِ مذاکراتِ تلفنی محرمانه بمونه و هیچ کس خصوصا مادرم ندونن، چون بابت بچه ها نگران میشن.
هرچند به خواهرم گفتم باشه به حرفات فکر میکنم ولی خللی تو رفتنم ایجاد نشد.
فردای اون تماس غیرضروری و نزدیک یک ساعت مانده به حرکتم مادرم باهام تماس گرفت... .
*جنداب: یکی از روستاهای قم که ما به عنوان طلبه ۸ سال ساکن اونجا بودیم.
#خاطرات_پیاده_روی_اربعین
#قسمت_ششم
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32