وقتی موعد اعدام سقراط رسید،
زنش را دید که داشت گریه میکرد،
نزدیکش شد و پرسید:چه چیزی باعث گریهات شده عزیزم؟
زن در حالی که گریه میکرد گفت:ظالمانه کشته خواهی شد.
سقراط گفت: یعنی اگر عادلانه کشته میشدم گریه نمیکردی؟
زن گفت:منظورم اینست که بیگناه کشته می شوی!
سقراط گفت:یعنی دوست داشتی گناهکار باشم؟
زن خود را از آغوش او رها کرد و گفت:
"الهی زیر گل بری که موقع مردن هم دست از فلسفه و منطق برنمیداری!!"
روز مرد رو به سقراطهای زمانمون تبریک عرض میکنم!
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
سلام علیکم کتابنوشانیهای عزیز🍃
ما مشغول رنگآمیزی هستیم شما چه خبر؟
این مجموعه ۴ جلدی رو چند روز پیش خریدم و شبها نیمساعتی با دخترها میشینیم رنگ آمیزی انجام میدیم.
مجموعهی "فردا رو ما میسازیم" هم داستان کودکانه داره و هم رنگآمیزی و هم اینکه فکر بچهها رو به سمت خودباوری و پیشرفتهای ایران سوق میده.
به نوعی نسخهی کتابی برنامهی "برپا" شبکه نهال هست.
پیشنهاد میدم این مجموعه رو تهیه کنید و با بچه هاتون رنگ آمیزی کنید. خصوصا که چیزی تا دههی فجر نمونده و کلی کار داریم!
اگر دوست دارید این مجموعه و یا بقیهی محصولات ارزشمند "راهیار" رو تهیه کنید، به این آیدی پیام بدین:
آقای خوارزمی:
@ya_zahra3137
#فردا_رو_ما_میسازیم
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
کتابنوشان
دوستان انتشارات "راه یار" توی دهه فجر برای کتابنوشانی ها تخفیف ۲۵درصد درنظر گرفتن!
بشتابید و بهشون بگین از طرف کتابنوشان هستید تا تخفیف ۲۵درصد بگیرید.
کتاب های خیلی خوبی دارن. بزرگ شدن در سپیدان رو هم به صورت ویژه سفارش میکنم.
آقای خوارزمی:
@ya_zahra3137
#فردا_رو_ما_میسازیم
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
به نام خدا
خاطرات کربلا قسمت ۴۲
ساعت ۱۰ ونیم صبح به قصد حرکت به سمت مشایه مدرسه رو ترک کردیم.
گروه دو نفرهی من و زهرا خانم بزرگتر شده بود و قرار بود ۷ نفره راه رو ادامه بدیم.
نفرات جدید شامل: معصومه خانم و آقا سجاد(خواهر و خواهر زاده ۱۵ سالهی زهرا خانم)
فائزه خانم ۲۲ ساله و باباش (برادر و برادرزاده زهرا خانم) و احمد آقا که پسرخاله فائزه خانم بود و پدر سه دخترکوچولو.
وقتی از زهرا خانم شنیدم که احمدآقا پدر سه دختر هست یاد دخترای خودم افتادم. فردا شنبه بود و طبق قولمون من باید میرسیدم خونه.
برای بار آخر به کوچه های اطراف نگاه کردم و تمام خاطرات نصف روزی که نجف بودم از جلوی چشمام گذشت. مثل محتضری که میگن موقع جون دادن کل سالهای عمرش رو قبل مرگ مرور میکنه... .
قرار شد با ون کولردار به سمت مشایه بریم.
برای من که خیری از کولر ون دهدیناری نجف ندیده بودم، اصرار برادر زهرا خانم به ون کولردار شبیه جُک بود. ولی ایشون معتقد بودن بدون کولر محاله چند ساعت توی ون نشست.
خواستم بگم حاجی! محال نیست، ما دیروز تو هوای خرماپزون بیابونهای عراق نزدیک ۸ساعت تو ون بیکولر نشستیم و تصعید نشدیم ولی خب بیخیال جواب شدم.
تا از چند ون سراغ قیمت و کیفیت کولر رو بگیریم، دیدیم احمدآقا با یه ون از راه رسید و گفت همه سوار شید! ون ۴دیناری با کولر.
به پول ما و با دینار دولتی یعنی ۱۲۰ هزار تومان.
همین که سوار ون شدم خنکی کولر رو با تمام منافذ پوست صورتم حس کردم. تناقض هوای داغ بیرون با خنکی ون حسابی دلنشین بود!
همه که جاگیر شدیم ون به سمت کربلا راه افتاد. من ردیف آخر و کنار پنجره نشسته بودم.توی دلم با حضرت پدر خداحافظی کردم و بهشون سپردم دوباره بطلبند ما رو.
همچنان نگاهم به بیرون بود و موکب دارانی که با شوق و ذوق موکبشون رو برپا کرده بودند و با نذر "مایبارد" زیر آفتاب ِداغِ نجف تناقضات زیبایی برای ملت خلق میکردن.
کنار جاده پر بود از ظرفهای یکبار مصرف و باید رسما سلسله جبال "مای بارد" توی نقشه جغرافیایی عراق لحاظ میشد!واقعا این حجم از ضایعات رو چطور میشه مهار و کنترل کرد؟
من همونقدری که چاییخورم، همونقدر آب نخورم! یک بار که تو خونه داشتم آب میخوردم، دخترم زینب رفته بود آبجی هاش رو صدا زده بود که بچه ها بیایید بالاخره ماما آب خورد!
نگو چند هفته تحت کنترل بچه ها بودم که ببینن من کی آب میخورم و چطور بدون آب زنده ام!
حالا منِ آب نخور، توی این گرما دست رد به سینهی هیچ مای باردی نمیزدم، چه برسه به آب خورها!
پس تجمع این حجم ضایعات طبیعی هست ولی راهکار جمع آوردیشون چی هست؟ حقیقتا کار سختی هست و مدیریت خاصی میخواد.
کل اهل ون تشنه بودیم و راننده مقابل یکی از موکبها که آب و چایی نذری میدادن نگه داشت. کسی از ون پیاده نشد و احمدآقا که جلوی در نشسته بود در کسوت ساقی برای همه آب گرفت.
زهرا خانم بعد سیراب شدن به احمد آقا گفت: بگو دیگه آب کافیه و یک لحظه نطق عربیش باز شد و از پنجره به موکبدارها گفت: الکافی! و برای این که بتونه منظورش رو دقیق برسونه " ک" رو با مخرج "ح" تلفظ میکرد تا موکبدارها راحت متوجه منظورش بشن!
معصومه خانم وقتی تقلای خواهرش برای الکافی گفتن رو دید با خنده بهش گفت: آبجی اگه بگی کافی فکر میکنن قهوه میخوای! قهوه هم ندارن، زشت میشه!
حالا زهرا خانم دلش چای میخواست اونم چای کمرنگ و بی شکر و با اصرار از پنجره به موکبدارها میگفت شای الکامرانگ! یعنی چایی کمرنگ میخوام! همچنان کاف رو مثل ح جیمی تلفظ میکرد و از این که انقدر خوب میتونه عربی حرف بزنه سرذوق اومده بود!! خدا رو شُکر وارد بحث شِکر چایی نشد تا دایره لغات عربیمون رو گسترش بده!
خلاصه بعد از این که همه از "مای بارد" و "شای" موکب نوشیدیم و به موکبدارها "ماجورین" گفتیم و ازشون "مشکورین" شنیدیم، آماده حرکت شدیم.
یاد پیکسلهای حاج قاسم افتادم! الان دقیقا جاش بود که خرجشون کنم. سریع تعدادی پیکسل از کولهام درآوردم و دست به دست کردیم و احمدآقا داد دست موکبدارها. ذوق دیدن حاج قاسم از چشماشون به لبهای خنداندنشون رسید. میشد خوشحالی رو تو چهره و زبان بدنشون دید! رسما برای گرفتن پیکسل حاج قاسم سر و دست میشکوندن.
وقتی ون راه افتاد با توضیحات زهرا خانم خانوادهاش در جریان پیکسلها قرار گرفتن و سهم هرکدومشون یه پیکسل روی سینهی کوله شون شد.
البته سهم آقا سجاد پیکسل های بیشتری شد چون دوست داشت اونم توی طریق به زائرها پیکسل هدیه بده.
#خاطرات_پیاده_روی_اربعین
#قسمت_چهل_و_دوم
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32