جرعه ای کتاب بنوشیم🍀
📝 برشِ ششم از کتاب آبنبات دارچینی
فهمیدم عمه برای مادر یک پلوپزِ خوب آورده است. برای من هم یک دوربین زنیت آورده بود. ظاهراً برای ملیحه و بچه ی توی راهش هم کادوی خوبی گرفته بود. اما کسی بروز نداد چیست.
دوربین را که گرفتم، خیلی ذوق زده شدم.
پرسیدم: " فیلم نداره؟ "
_ خا فیلمشِ خودت بخر دیگه. ماشاالله بزرگ شدی؛ ولی هنوز پرتوقعی که.
لبخندی زدم که یعنی شوخی کرده ام و به هیچ وجه توقعی از عمه نداشته ام؛ حتی همان دوربین را.
عمه بتول به بی بی و مامان گفت: " ولی من برای این یک زن در نظر گرفته م. دخترِ یکی از دوستای مظفره.هم خوشگله، هم پولداره، هم خانواده داره."
صورتم داغ شد.
با اینکه به فکر دریا و حالا بیشتر از او به فکر نرگسِ سابق بودم، نمی دانم چرا بدم نیام عمه اطلاعات بیشتری بدهد.
با این حال، الکی و با شرمساری، گفتم:"نه بابا ... من نمخوام زن بگیرم. "
_از همین حرفت معلوم شد که از خداتم هست.
_ نه اتفاقاً.
_ از خداتم نباشه، تازه باید از خداتم باشه. فکر کرده ی به تو مِدنش؟
نه درس مَرست خوبه، نه یک تیپی داری، نه پولی، نه یک خونواده ی آن چنانی......
_ بر فرض محال، بخوام بگیرمم، بعد از سی سالگی.
_ تا قبلشم بهت نِمدن. به بعدشم شاید ندن.
عمه با یک جمله آدم را بالا می برد و با جمله ای دیگر از همان بالا آدم را به زمین می کوبید. با این حال، از آمدنش، به خصوص با کادوی خوبی که خریده بود، خیلی خوشحال بودم. دوربینِ بدونِ فیلم را روی بی بی تنظیم کردم. بی بی لبخندی زد و گفت: " یک عکسِ خوبی بگیر. "
_ هنوز فیلم نذاشتم توش.
_ خا حالا بگیر، بعداً فیلمشِ بذار.
باز بی بی از آن نظریه هایی داد که روی کاغذ درست بود، اما، منطق زمانی داشت.
برای اینکه او را راضی کنم، الکی عکس گرفتم.
بیبی با لبخند گفت : " یک عکس قشنگ بگیر که روی قبرم بذارین. "
چیزی نگفتم.
خودِ بی بی با لبخندی تلخ، که عین لبخند ژوکوند تکلیفش معلوم نبود، ادامه داد: " بعداً به بچه هاتان نشان بدین. بگین بی بیِ ما این شکلی بود."
لحن بی بی رفته رفته کاملاً تغییر کرد. اول جدی شد بعد با بغض همراه شد.
_بگین به تنهایی مُرد. بگین طفلی هیشکی رِ نداشت. بگین دخترش به جنوب بود، پسراش یکی اون ور یکی این ور، هیشکی یَم به حرفش نِمِکرد که دردش چیه. هیشکی دکترمُکتر نمبردش. یک بدبختی بود! مُرد. راحت شد.
دوباره با دوربین به بی بی نگاه کردم. اما حالا انگار در دیدِ بیبی دوربین نقش عزرائیل را بازی می کرد.
چیه؟ مخوای برای سرِ قبرم عکس بگیری؟ .... ها؟ ....
طوری م شده کسی بهم نمگه؟
#معرفی_کتاب_شصت_و_چهارم
#آبنبات_دارچینی
#مهرداد_صدقی
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
خاطرات کربلا، قسمت ششم
آخرین شبی بود که خونه بودم.
رضایت همسر و بچهها برای رفتنم حاصل شده بود و با جور شدن اسنپ یه گام به پیادهروی اربعین نزدیک شده بودم.
در جریان بودم که دو خواهر و خواهرزاده ام و دو تن از برادرام هم بزودی از شهر خودمون راهی کربلا میشن.
تصمیم گرفتم خبر رفتنم رو به خواهرم بگم ولی مخفیانه بینمون بمونه تا بعدا در صورت صلاحدید منتشر بشه!
چون طاقت نداشتم بیش از این راز نگه دار باشم طی یک تماس کاملا "غیرضروری" با ذوق و شعف به خواهرم گفتم که منم رفتنی شدم!
خواهرم با تعجب پرسید با خانواده دیگه؟
گفتم نه! با اذن ولی و اولاد، تنهایی میرم!
خواهرم گفت: چطوری؟ کاروانی؟
گفتم: نه! با یکی از خانم های *جنداب که دوستیم میرم. همون عمهی مطهره که میشناسی! زهرا خانم چون کار داشت و میخواست سریع بره و برگرده وقتی فهمید میخوام دوسه روزه برم و برگردم گفت بیا باهم اسنپ بگیریم و بریم! فردا ظهر راهی میشیم ان شاالله . شما کی حرکت میکنید؟
خواهرم بعد این که منو کاملا تخلیه ی اطلاعاتی کرد گفت: پس دخترات چی میشن؟!
گفتم: بابا! دیگه خودکفا شدن. چند وقتیه زهرا حمامشون میکنه، هرچند در حد گربه شور کردن ولی برای ۳ روز همونم قابل قبوله.
بلحاظ سرویس بهداشتی هم نسبتا خودکفا شدن.
تازه پیش باباشون هستن! وسط بیابون که ولشون نمیکنم.
از لحاظ غذا هم اصلا جای نگرانی نیست.
درسته اینجا روستاست ولی دوتا غذاخوری داره، ناهار رو از بیرون میگیرن، برای شام هم بقیهب ناهار یا ماستی چیزی میخورن.
میدونی که شوهرم اهل غذای فریزری نیست خوشبختانه!
خواهرم با قاطعیت گفت: اصلا حرف رفتن نزن با اون وابستگی عاطفی دخترات، یا نرو، یا ببرشون.
تمام ذوق و شوقم پرید!
گویا واقعا برای رفتن باید هفت خوان رستم میگذروندم!
بعد چندین سال که بچه ها از مرحله ی طاقتِمادر فرسای شیرخوارگی و پوشکی گذشته بودن و کرونایی هم نبود و من هم هنوز احساس جوانی میکردم، دلم میخواست فارغ البال به سفر برم ولی مدام با موانع برخورد میکردم. موانعی که شاید در حد ۷ خان رستم نبود ولی حداقل ۶خان سهراب محسوب میشدن!
با گفتن باشه رو حرفات فکر میکنم با خواهرم خداحافظی کردم ولی سپردم محتوایِ مذاکراتِ تلفنی محرمانه بمونه و هیچ کس خصوصا مادرم ندونن، چون بابت بچه ها نگران میشن.
هرچند به خواهرم گفتم باشه به حرفات فکر میکنم ولی خللی تو رفتنم ایجاد نشد.
فردای اون تماس غیرضروری و نزدیک یک ساعت مانده به حرکتم مادرم باهام تماس گرفت... .
*جنداب: یکی از روستاهای قم که ما به عنوان طلبه ۸ سال ساکن اونجا بودیم.
#خاطرات_پیاده_روی_اربعین
#قسمت_ششم
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
سلام خدمت کتابنوشانیهای عزیز🍀
بریم برای هدیه کتاب مهرماه؟!📚
این ماه پنج کتاب برای هدیه به شما تهیه کردیم.🎁
۳ نسخه کتاب"ستارهها چیدنی نیستند"
۲ نسخه کتاب "خاطرات سفیر"
◀️شما به دو طریق میتونید توی چالش این ماه شرکت کنید:
۱. راجع به "دنیای بدون اسرائیل" برامون یک یا دوخط بنویسید.📝
و یا
۲. برش های کتاب خداحافظ سالار رو بخونید و این سوال رو جواب بدین:📝
سوال: سردار حسین همدانی چه کسانی رو تکفیری میدونستن؟
میتونید با ارسال این پیام به دوستانتون، اون ها رو هم به چالش کتابنوشان دعوت کنید.
راستی کتاب خداحافظ سالار رو بالای کانال سنجاق کردم تا دسترسی راحتی داشته باشید.
جوابها رو بفرستید آیدی خودم
https://eitaa.com/OFOGRAMIYAN
از مشارکت شما ممنونم.🌸🍃
#چالش_کتاب
#هدیه_کتاب_مهرماه
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
May 11
سلام همراهان عزیز
صبح سرد پاییزتون بخیر🍂
شما هم بگید دنیای بدون اسرائیل چه ویژگی هایی داره؟
جواب هاتون رو برامون ارسال کنید.
ما منتظر جواب های شما به چالش کتابنوشان هستیم.
#چالش_کتاب
#هدیه_کتاب_مهرماه
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
جرعه ای کتاب بنوشیم🍀
📝 برشِ هفتم از کتاب آبنبات دارچینی
رویم نمی شد بروم جلو.
پدر دریا داشت با عصبانیت سیگار می کشید. فکر کردم بروم جلو چه بگویم؟ سرِ صحبت را چگونه باز کنم؟
_ مسافرا سوار شن!
بروم؟ نروم؟ رمز این لامصب چند بود؟ آها .... به یاد پلاک دوازده عدد صفر دوازده را انتخاب کرده بودم و در آن مدت عدد صد و بیست را وارد می کردم.
پدر دریا داشت می رفت طرف اتوبوسشان. با خودم گفتم صدایش کنم یا نکنم؟
زبانم قفل شده بود.
_ سلام
پدر دریا همچنان داشت سیگار می کشید و از چیزی عصبانی بود. شاید ناراحت بود که چرا مامور تشخیص داده که او باید بیشتر بازرسی شود. با خود گفتم یادم باشد اگر پدرزنم شد یا هیچ وقت در این زمینه ها با او شوخی نکنم یا اگر از دستش ناراحت شدم فقط در این زمینه با او شوخی کنم.
_ سلام
معلوم بود من را نشناخته است. مانده بودم چه بگویم.
_ من محسنم؛ دوستِ امین.
پدر دریا سیگارش را روی زمین انداخت، آن را لگد کرد، و با من روبوسی کرد. اگر از دهانم درآمده بود و به جای امین اسم دریا را بر زبان آورده بودم حتما سیگارش را دوباره بر میداشت و من را لگد می کرد.
پدر دریا لبخندی زد. اگر قیافه ی آقای جاجرمی جلوی چشمم نیامده بود، حتماً به خاطر لبخندش جوگیر می شدم و می گفتم: "بوی مواد شد که! "
_ مسافرا سوار شن.
زبانم بند آمده بود نمی دانستم چه بگویم. پدر دریا می خواست برود اتوبوسشان جلوتر از مال ما بود و داشت راه می افتاد.
_ مهندس الکی، سوار شو.
حالا شاگرد راننده ی ما هم داشت من و بقیه ی مسافرها را صدا می زد که زودتر سوار شویم.
پدر دریا داشت می رفت و چون دیدم وقت نیست و یک دنیا حرف هست فکری به ذهنم رسید. برگه ی آدرسی را که آقای دکتر داده بود درآوردم تا پشتش آدرس دریا را بنویسد.
سوار اتوبوس که شدم، دیگر برایم مهم نبود که توی بوفه ام و کسی که کنار من توی بوفه نشسته کفشش را درآورده است.
مهم نبود اسم هم کلاسیهای دانشگاهیام به قیافه شان می آید یا نه. خیلی چیزهای دیگر هم برایم مهم نبود.
چون چیزهای دیگری برایم مهم شده بود. از اتوبوسِ جلویی که سبقت گرفتیم، برای پدرِ دریا دستی تکان دادم و به جایِ او یک پیرزن، که فکر کرد برای او دست تکان داده ام، برایم دست تکان داد.
به آدرسی که توی دستم بود نگاه کردم و به جای همه ی آن " خداحافظ " گفتن ها با خودم گفتم سلام دریا. کاغذِ آدرس را تا کردم و سمتِ آدرسِ دریا را، توی جیبِ پیراهنم، روی قلبم گذاشتم.
فاتحه ای هم برای آقای جاجرمی خواندم که با لبخند داشت به من می گفت: " زندگی همینه آقا محسن.... ! "
#معرفی_کتاب_شصت_و_چهارم
#آبنبات_دارچینی
#مهرداد_صادقی
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32