سلام و عرض ادب خدمت همراهان عزیز🍀
این روزها که مظلومیت فلسطینیها رو میبینی زیاد به امام زمان عج و ظهور فکر میکنی؟!🇵🇸
دوست داری تو معرفی امام غریبمون سهمی داشته باشی؟!🍃
شاید در جریان باشید روزهای سه شنبه که به سه شنبه های مهدوی نامگذاری شده، حدفاصل حرم تا جمکران مراسم پیادهروی هست و موکبهایی توی مسیر فعالیت میکنند.
من تصمیم دارم با کمک خدا و همراهی شما عزیزان در سه شنبه های مهدوی، کتابهای متناسب و مفیدی برای کودکان و بزرگسالان تهیه و بین زائران توزیع کنم.
یه موکب کوچیک که من و سه تا دخترهام قراره ادارهاش کنیم.
◀️ اگر توان حمایت مالی داری بگو شماره کارت تقدیم کنم💰
◀️ اگر اهل ایده ای، حتما به آیدیم پیام بده💡
◀️ اگر ساکن قمی و میتونی با حضور در موکب به پررونق شدن حرکت فرهنگیمون کمک کنی اطلاع بده هماهنگ کنیم📱
خلاصه اگر دنبال کارفرهنگی برای معرفی مولامون هستی دستت رو تو دست کتابنوشان بذار تا باهم برای امامون کار کنیم.
به قول شهید محمودرضا بیضایی:
"شیعه به دنیا اومدیم تا در ظهور مولا نقش داشته باشیم."
موجودی موکب کتابنوشان تا این ساعت:
۵۰۰ هزار تومان هست💰
یک یاعلی بگو و همراه شو🌸
#سه_شنبه_های_مهدوی
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
سلام بر همراهان عزیز اهل مطالعه🍂
حاضرید بریم یه سراغ از کتابهایی که تازه خوندین یا احیانا جدیدا خریدین بگیریم؟!
من مهرماه بعد جابجایی تو خونهی جدید این چند کتاب رو خوندم:
آوازهای روسی، آبنبات دارچینی، آبنبات نارگیلی، عشق مراقبت میخواهد.
و این چند کتابی که عکسشون رو میبینید تازه خریدم. البته همگی چاپ قدیم بودن و خریدم صرفه اقتصادی داشت.
مثلا کتاب "آنک آن یتیم نظر کرده" که رمان زندگی پیامبر ص هست الان با قیمت ۲۵۰ تومن به فروش میرسه ولی من ۹۰ خریدم!
رمان "پریباد" ۲۲۵ تومن هست که با ۵۹ شکارش کردم!
قیمت فعلی داستان جذاب "رومی روم" هم که از دیشب شروع کردم بخونم ۱۲۰ تومن هست که ۶۳ خرجش کردم و اما "عشق مراقبت میخواهد" !
فقط به عشق قیمت ۱۸ تومن خریدمش که ۷۰ خرجش نکنم!
خلاصه ما کتابخوان ذوابعادی هستیم و از عشق و زندگی غافل نیستیم😁
خب حالا شما بیایید از کتابها بگید برامون.
#گزارش_کتاب
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
جرعه ای کتاب بنوشیم🍀
📝 برشِ پنجم از کتاب تو شهید نمی شوی
بار آخری که در اسلامشهر دیدمش، نگران بود که بعد از شهادتش کسی شماتتی بکند؛ به ویژه در حق رهبر عزیز انقلاب.
میگفت: "می ترسم بعد از ما پشت سر آقا حرفی زده شود."
محمودرضا خیلی هوشیار بود. فکر همه جای بعد از شهادتش را کرده بود. جنس نگرانیش را می دانستم.
نگران این بود که مثل زمان جنگ، کسانی بگویند که جواب خون این جوانها را چه کسی می دهد و از این حرف ها. نمی دانستم در برابر حرفش چه باید بگویم.
گفتم: "این طوری فکر نکن. مطمئن باش چنین اتفاقی نمی افتد." وقتی این را گفتم برگشت گفت: "من می خواهم کار بزرگی انجام بدهم. نباید حرفی زده شود که ارزش آن را پایین بیاورد."
چیزی پیدا نکردم در جواب حرفش بگویم. بی اختیار گفتم: "خون شهدای ما مثل خون سیدالشهدا علیه السلام است. صاحبش خداست. خدا نمی گذارد چنین اتفاقی بیفتد."
گفت : "به هیچ کس اجازه نده پشت سر آقا حرف بزند. "
خودش این طور بود. دیده بودم که وقتی کسی حرف نامربوطی درباره ی آقا می زد، اخم هایش می رفت توی هم. اگر با بحث می توانست جواب طرف را بدهد، جواب می داد و اگر میدید طرف به حرفهایش ادامه میدهد بلند میشد و میرفت.
#معرفی_کتاب_شصت_و_پنجم
#تو_شهید_نمی_شوی
#محمودرضا_بیضایی
#احمدرضا_بیضایی
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
خاطرات کربلا قسمت ۱۲
هنوز تو فکر تصادف بودم و دلم پژمرده بود.
نکنه بینشون مادری بوده که بچهاش چشم انتظارش بوده؟ نکنه بچهای تا آخر عمر منتظر مادر به سفر رفته اش بمونه؟ خدایا!
فکر بچه ها کلافه ام کرده بود. کتابی که همراهم بود رو باز کردم و چند صفحهی ابتدایی کتاب رو خوندم ولی وقتی نشانک دست ساز زینب رو لای کتاب دیدم دوباره یاد بچه ها افتادم.
فکرم آشفته شد و نتونستم ادامه بدم. کتابو بستم و رفتم تو فکر. یعنی الان زینب آرومه یا چشماش میباره؟!همین موقع بود که صدای گوشی دراومد.
خواهرم بود. بعد از سلام و احوالپرسی پرسید راه افتادی؟
گفتم: آره!
گفت: خبر داری ظهر حبیب هم با زن و بچه اش راهی شدن؟
یه لحظه جا خوردم! برنامه رفتن داداشم اینا که کنسل شده بود. پرسیدم چطوری؟ گفت داستان داره، اونا هم برنامه رفتنشون یک دفعه جور شد و الان تو راه هستن و ادامه داد علی هم با خانوادهاش همراه نواب الان باید حوالی مرز باشن. تو هم که تو راهی خواهر!
موندیم من و فاطمه و زهرا که ماهم بزودی با کاروان راه میفتیم.
خبر خیلی خوبی بود و کمی سرحال شدم.
اگه میتونستم خواهر برادرهام رو تو کربلا ببینم حالم خیلی خوب میشد و تا عید که دوباره ببینمشون شارژ میشدم.
تازه گوشی رو قطع کرده بودم که مامانم زنگ زد.
بعد سلام و علیک با لحنی دلسوزانه گفت: مطمئنی بچه هات اذیت نمیشن؟ اونا خیلی بهت وابستهن. کاش نمیرفتی یا میبردیشون.
گفتم: مامان! خیلی به این سفر نیاز داشتم. خیلی!
مامانم گفت: نزدیک هم نیستیم پاشم بیام پیش بچه ها یا بیارم پیش خودم،کاش تنهاشون نمیذاشتی.
گفتم: مامان نگران نباش پیش باباشون هستن. باور کن تنها ولشون نکردم.
تازه! قراره امشب یه عروسک سخنگو بخرن اونموقع باهاش مشغول میشن و اصلا یادشون میره من نیستم.
مادرم جوری حرفم رو تایید کرد که فهمیدم مثل خودم، باور نداره عروسک بتونه جای منو پر کنه ولی دارم سعی میکنم بزور جایگزین خودم بدونم و به بقیه بقبولانم!
از لحن صحبتهای مادرم معلوم بود دلش گرفته. بیشتر بچه هاش راهی کربلا و تو جاده بودن ولی خودش نتونسته بود بیاد.با بغض التماس دعایی گفت و سپرد براش دعا کنم و خداحافظی کردیم.
عجب سخته مادر بودن!
آخرهای صحبت با مامانم خواهر بزرگترم پشت خط بود.دلم میخواست رد تماس بدم چون میدونستم از این که نتونسته بیاد چقدر ناراحته و من نمیتونم کاری براش بکنم ولی تماس رو جواب دادم.
قبل از سلام صدای گریه اش بود که توی گوشم پیچید. دلم رو بدرد آورد.
هر دو گریه میکردیم اون با صدا و من بی صدا تا کسی از اطرافیانم متوجه نشن.
از این که شرایطش برای اومدن جور نبود هایهای گریه میکرد و من دلم خون میشد.
نمیخواستم بهش بگم:
بُعد منزل نبُوَد در سفر روحانی
چون هر موقع اینو به خودم میگفتن توی دلم میگفتم:
نوبت ما که رسید، آسمان تپید؟!!
به نظرم این حرف گاهی اوقات بجای این که آب روی آتش باشه، طرف رو بیشتر میسوزونه.
حرفی برای دلداری دادن نداشتم و قطع و وصل شدن صدا توی جاده دلیلی بر خداحافظی و قطع تماس بود.
حساب کردم دیدم جمعا ۱۲ نفر از خانواده ی ما راهی این سفر هستند و هر کدوم از گوشه ای به سمت دریای خروشان حسين علیه السلام راهی شدند.
حامد زمانی توی سرم شروع به خوندن کرد
چشمه چشمه؛ موج موج؛
کوچه کوچه؛ رود رود
تو خیابونا به هم رسیدن و یکی شدن؛
شکستن سردی دی و غرور اهرمن
حالا بازم بشمرن؛
اینا گزینه های روی میز ماست
حالا بازم بشمرید؛
گزینه ی روی میزتون چیاست
حالا بازم بشمرید؛
همه میدونن این آخرای قصه ی شماست
پیش خودم گفتم شاید این جمعیت ميليوني قراره یکی از گزینه های روی میز لشکر آخرالزمان باشه... به امید ظهورش
#خاطرات_پیاده_روی_اربعین
#قسمت_دوازدهم
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
جرعه ای کتاب بنوشیم🍀
📝 برشِ ششم از کتاب تو شهید نمی شوی
تهران که بودم، با ماشین خیلی این طرف و آن طرف می رفت. می توانم بگویم بیشتر عمرش در تهران توی ماشینش گذشته بود! مدام هم پشت فرمان موبایلش زنگ می خورد؛ همه اش هم تماس های کاری.
چند باری به او گفتم پشت فرمان این قدر با تلفن صحبت نکن. ولی نمی شد انگار. گاهی که خیلی خسته و بی خواب بود و پشت فرمان در آن حالت می دیدمش، می گفتم بده من رانندگی کنم.
با این همه، دقت رانندگی اش خوب بود. همیشه کمربندش بسته بود و با سرعت کم رانندگی میکرد.
یکی از هم سنگرهایش بعد از شهادتش می گفت: "من بستن کمربند ایمنی را در سوریه از محمودرضا یاد گرفتم. تا می نشست پشت فرمان، کمربندش را می بست. یک بار به او گفتم اینجا دیگر چرا می بندی؟ اینجا که پلیس نیست."
گفت : "می دانی چقدر زحمت کشیده ام با تصادف نمیرم؟"
#معرفی_کتاب_شصت_و_پنجم
#تو_شهید_نمی_شوی
#محمودرضا_بیضایی
#احمدرضا_بیضایی
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32