eitaa logo
خاکریز خاطرات شهیدان
7.6هزار دنبال‌کننده
887 عکس
411 ویدیو
13 فایل
✅️ان‌شاءالله هر روز خاطراتی از شهدا [بصورت عکس‌نوشته‌های گرافیکی و...] تقدیمتون میشه 💢هرگونه استفاده #غیرتجاری از عکس‌نوشته‌ها به نیت ترویج فرهنگ شهدا،موجب خشنودی و رضایت ماست ♻️با تبلیغ کانال؛در ثواب نشر فرهنگ شهدا شریک شوید ا🆔️پشتیبان: @gomnam65i
مشاهده در ایتا
دانلود
۱۸۵ 🔸 ارتباط خاص شهید با اهل‌بیت (ع) و امام زمان (عج) |مادرش ایام بارداری خواب دید که گروهی از اهل‌بیتِ امام‌حسین(ع) توی آسمون بالای سرش می‌چرخند. از خواب که بیدار شد، با خدا عهد بست اسم پسرش رو بذاره حسین. حسینعلی هر روز دو رکعت نماز مستحبی به نیت سلامتی و ظهور امام زمان(عج) ‌می‌خوند. ظاهراً یه ‌روز نتونسته بود بخونه... توی جمع نشسته بودیم که مادرش گفت: حسین! تو غیر از نمازهای واجب، نماز دیگری هم می‌خونی؟حسین گفت: چرا اینو می‌پرسید؟ مادرش گفت: دیشب توی خواب دیدم که بهم گفتند: به حسین بگو چرا اون دو رکعت رو نخوندی؟ 👤خاطره‌ای از زندگی شهید حسینعلی سبحانیان 📚منبع:بنیاد هابیلیان(خانواده شهدای ترورکشور) 🔰دانلود کنید:دریافت قاب‌نوشته[طرح مربع] با کیفیت اصلیدریافت قاب‌نوشته[طرح ویژه] با کیفیت اصلیدریافت قاب‌نوشته[طرح مستطیل] با کیفیت اصلی ______________ 🇮🇷 ما شهدا را مستند روایت می‌کنیم: @khakriz1_ir ●واژه‌یاب:
🔸بخاطر عشقِ دیدار با امام خمینی؛ تهدید به اخرج و بازداشت شد... |بهمن۵۷، زمانی که بنا شد حضرت امام خمینی (ره) به ایران بیایند؛ برادرم شیرعلی تصمیم گرفت برا استقبال از ایشون بره تهران؛ اما بهش مرخصی ندادند... وقتی برا گرفتن مرخصی رفته بود، مسئول مربوطه ازش پرسید: لابد می‌خوای بری به استقبال امام؟ شیرعلی هم با صداقت و شجاعت جواب داد: بله! می‌خوام برم تهران... بهش گفتند: اگه بری از خلبانی اخراج میشی ... شیرعلی هم گفت: هر كاری دوست دارید بکنید، من میرم به استقبال امام... چند روز بعد تصویرش رو در حالیکه جلوی ماشین حضرت امام در حال حرکت بود، دیدیم... جالبه که بعد از بازگشت، حدود یک هفته توی بوشهر بازداشتش کردند. یک نفر رو هم فرستادند که از شیرعلی بخواد تا بیاد و معذرت خواهی کنه که ببخشنش؛ اما شیرعلی حاضر به عذرخواهی هم نشد... 👤خاطره‌ای از زندگی خلبان شهید شیرعلی آزادیان هارمی 📚 منبع: نوید شاهد " بنیاد شهید و امور ایثارگران" ▫️۱۴مهر؛ سالروز شهادت خلبان شهید شیرعلی آزادیان گرامی‌باد ‌‌‌‌____________________ 🇮🇷 ما شهدا را مستند روایت می‌کنیم: @khakriz1_ir ●واژه‌یاب:
۱۸۶ 🔸 همسرداریِ جانبازِ مُخلص و دوست‌داشتی |همیشه دوست داشتم همسرِ جانباز بشم. شاید با اینکار می‌تونستم دِینم رو ادا کنم. مجید هم جانباز بود و می‌خواستم بهش خدمت کنم، اما این آرزو رو به دلم گذاشت. حتی نذاشت یه لیوان آب دستش بدم. هرچه می‌خواست خودش بلند می‌شد و می‌آورد... روی کارت شناسایی‌اش نوشته بود: “سرهنگ پاسدار مجید پازوکی” اما هیچکس این کارت رو ندید. هر جا هم ازش کارتِ شناسایی می‌خواستند ،کارتِ بسیجی لشکر رو نشون می‌داد. بس که مُخلص بود... 👤خاطره‌ای از زندگی جانباز شهید مجید پازوکی 📚منبع: یادگاران ۲۹ “ شهید پازوکی” صفحات ۱۵ و ۱۶ 🔰دانلود کنید:دریافت قاب‌نوشته[طرح مربع] با کیفیت اصلیدریافت قاب‌نوشته[طرح ویژه] با کیفیت اصلیدریافت قاب‌نوشته[طرح مستطیل] با کیفیت اصلی __________ 🇮🇷 ما شهدا را مستند روایت می‌کنیم: @khakriz1_ir ●واژه‌یاب:
🔸خلبانی که با شجاعت؛ سرنوشت جنگ در سرپل‌ذهاب را تغییر داد... |دشمن می‌خواست سرِپل‌ذهاب رو تصرف کنه و رسیده بود به سیم‌خاردارهای پشت پادگان. دستور رسید که انبار مهمات رو از بین ببرید و هلی‌کوپترها رو برگردونید عقب تا چیزی دست دشمن نیفته. اما حمیدرضا توی چمن وسط پادگان نشست و گفت: من نمیرم! هر کی‌ می‌خواد بره، بره؛ فقط حق ندارید حتی یک هلی‌کوپتر رو با خودتون ببرید... خلاصه شهید شیرودی و چند نفر دیگه کنار شهید سهیلیان موندند و مقاومت کردند، و بدون اینکه تلفات بدهند، نذاشتند دشمن اونجا رو تصرف کنه. یه عده‌ میگن حمیدرضا توی اون عملیات ۵۴ تانک و یه عده میگن ۹۰ تانک عراقی رو با مهارتش شکار کرد... جالبه که وقتی بعد از این شاهکار بزرگ اومدن باهاش مصاحبه کنن، به شهید شیرودی گفت: من مصاحبه نمی کنم؛ خودت برو مصاحبه کن... کلا اونقدر مخلص بود که هیچوقت نشنیدم بگه من فلان‌کار رو کردم. همه‌ش می‌گفت: کار خداست... 👤خاطره‌ای از زندگی خلبان شهید حمیدرضا سهیلیان 📚 منبع: نوید شاهد "بنیاد شهید و امور ایثارگران" ‌‌‌‌‌‌‌‌____________________ 🇮🇷 ما شهدا را مستند روایت می‌کنیم: @khakriz1_ir ●واژه‌یاب:
۱۸۷ 🔸کسی که کفش‌ها را مخفیانه تمیز می‌کرد... |برا تبلیغ رفته بود یکی از شهرهای کرمان. منبرش که تموم می‌شد می‌نشست پایِ روضه... یکی از اهالی مسجد میگه: چند روز بود که می‌دیدم کفش‌های همه‌ی نمازگزارها تمیز و مرتب جلو درِ مسجد گذاشته میشه، اما هیچکی نمی‌دونست کار کیه! ؛ تا اینکه به پسرم گفتم: شب کشیک بده ببین کار کیه؟ پسرم هم این‌کار رو کرد و دید شیخ سعید توی تاریکی از مجلس میره بیرون؛ و با دستمالِ جیبی‌اش کفشها رو تمیز می‌کنه، بعد هم دوباره میره داخل مسجد و همون جایِ قبلی می نشینه، که کسی متوجه نشه... 👤خاطره‌ای از زندگی طلبه‌ی مدافع‌حرم شهید سعید بیاضی‌زاده 📚منبع: خبرگزاری حوزه به نقل از مادر شهید 🔰دانلود کنید:دریافت قاب‌نوشته[طرح مربع] با کیفیت اصلیدریافت قاب‌نوشته[طرح ویژه] با کیفیت اصلیدریافت قاب‌نوشته[طرح مستطیل] با کیفیت اصلی __________ 🇮🇷 ما شهدا را مستند روایت می‌کنیم: @khakriz1_ir ●واژه‌یاب:
۱۸۸ 🔸نامه‌ی شهید به پسرش؛ که هرگز او را ندید |نامه‌ی شهید مدافع‌حرم سجاد طاهرنیا برای پسرش که هرگز او را ندید: "با اینکه خیلی دوست داشتم ببینمت، اما نشد... چون من صدای کمک خواستنِ بچه‌ شیعیان را می‌شنیدم و نمی‌توانستم به صدای‌ کمک‌ خواستنِ آنها جواب ندهم. از پدرتان راضی باشید. مادرتان را تنها نگذارید و گوش به فرمانِ امام‌خامنه‌ای باشید...امضاء: پدری که همیشه به یادتان هست پسرِ سجاد بعد از اعـزام او به سوریه متولد شد؛ و هرگز او را ندید... 📚متن دست‌نوشته‌ی شهید در فضای مجازی موجود می‌باشد 🔰دانلود کنید:دریافت قاب‌نوشته[طرح مربع] با کیفیت اصلیدریافت قاب‌نوشته[طرح ویژه] با کیفیت اصلیدریافت قاب‌نوشته[طرح مستطیل] با کیفیت اصلی ▫️۱ آبان‌ماه؛ سالروز شهادت سجاد طاهرنیا گرامی‌باد ______________ 🇮🇷 ما شهدا را مستند روایت می‌کنیم: @khakriz1_ir ●واژه‌یاب:
۱۸۹ 🔸جنگِ با صدام آموزشی؛ و نبرد واقعی با اسرائیله |تویِ عملیاتِ مبارزه با ضدانقلاب مجروح شدم. بعد از مرخص شدن از بیمارستان، هنوز رو براه نشده بودم‌ که خودمو رسوندم به محسن‌چریک توی خطِ سرپل‌ذهاب. اما محسن با دیدنِ مجروحیتم، شدیداً با موندنم مخالفت کرد. وقتی هم اصرار کردم که می‌خوام بمونم، گفت: جنگ با عراق برای ما یه رزمِ آموزشی‌ست؛ نبرد اصلی ما با صهیونیستها و استکبار جهانیه، و هنوز وقت برا جنگیدنِ تو باقی مونده... در درایتِ محسن‌چریک همین بس که تنها چند روز بعد از شروعِ جنگ، نبردِ واقعی رو مبارزه با اسرائیل می‌دونست، و اون زمان به جنگِ هشت‌ساله، به عنوانِ یه رزمِ آموزشی نگاه می‌کرد... 👤خاطره‌ای از زندگی سردار شهید سعید گلاب‌بخش “محسن‌چریک” 📚منبع: روزنامه‌ی جوان؛ در گفتگو با همرزم شهید 🔰دانلود کنید:دریافت قاب‌نوشته[طرح مربع] با کیفیت اصلیدریافت قاب‌نوشته[طرح ویژه] با کیفیت اصلیدریافت قاب‌نوشته[طرح مستطیل] با کیفیت اصلی __________ 🇮🇷 ما شهدا را مستند روایت می‌کنیم: @khakriz1_ir ●واژه‌یاب:
🔸 من که از امام‌رضا علیه‌السلام شفا نخواستم... |عوارض شیمیایی‌اش عود کرده بود. همراه با همسرش رفت حرم امام رضا(ع)؛ شب تا صبح توی حرم موند و گریه کرد. همسرش به خیال اینکه محمدجعفر شفایش رو از امام رضا (ع) طلب کرده، ازش پرسید: ان‌شاءالله شفایت رو از امام رضا (ع) گرفتی؟! محمدجعفر در حالیکه لبخندی به لب داشت، گفت: من که شفا نخواستم! همسرش با تعجب پرسید: پس چه خواستی؟ محمدجعفر که خنده‌اش قطع نمی‌شد، جواب داد: من از خدا شهادت خواستم و امام‌رضا (ع) را شفیع قرار دادم... 👤خاطره‌ای از زندگی شهید محمدجعفر نصراصفهانی 📚 منبع: خبرگزاری ایسنا ‌‌‌‌____________________ 🇮🇷 ما شهدا را مستند روایت می‌کنیم: @khakriz1_ir ●واژه‌یاب:
▪️یک عکس؛ یک دنیا حرف... جانبازِ دفاع‌مقدسی که شهید مدافع‌حرم شد |سال ۱۳۶۶ پای چپش رو توی شلمچه جاگذاشته بود و حالا بعد از سی سال؛ اونم با دوندگی‌های زیاد [حدود۶ماه] مدافع‌حرم شد. توی سوریه هم حضورش در بین نیروی عملیاتی و رزمی اونم با پای مصنوعی به بقیه روحیه میداد... همیشه هم دنبال این بود که از همه جلوتر باشه و هیچوقت عقب نیفته. یادمه یه پای مصنوعی یدک هم توی کوله‌پشتی‌اش داشت. بهش گفتم: شما ۴۵روز اومدی ماموریت؛ برا چی دوتا پای مصنوعی با خودت آوردی؟ گفت: ببین! میخوام اگه یه وقت توی عملیات یه دونه‌اش شکست، منو جانذارن و بگن این پاش شکست و دیگه به کارمون نمیاد؛ سریع پامو تعویض کنم و به کارم توی عملیات ادامه بدم... 📚منبع: برنامه از آسمان " مستند شهید حمیدرضا ضیائی" ▫️آقا حمیدرضا ضیائی که اواخر دفاع‌مقدس جانباز شده بود؛ شد جزو آخرین شهدای آزادسازی سوریه از سیطره‌ی داعش... ۳۰ آبان؛ سالگرد شهادتش مبارک ‌‌‌‌____________________ 🇮🇷 ما شهدا را مستند روایت می‌کنیم: @khakriz1_ir ●واژه‌یاب:
🔸این خاطره روضه‌ست... 🌼|با حاج‌حسین خرازی رفتیم سرکشیِ خط، که توی مسیر دیدیم یه نفربر در حالِ سوختنه و تعدادی رزمنده دارند با دست خاک می‌ریزن رُوش تا خاموش بشه. جلوتر رفتیم و دیدیم رزمنده‌ای داخلِ نفربر در حالِ سوختنه و بلندبلند داره با خدا حرف میزنه؛ می‌گفت: ▫️خدایا الان پاهام داره می‌سوزه، می‌خوام اون‌طرف پاهای منو ثابت قدم کنی. ▫️خدایا الان سینه‌ام سوخت؛ این سوزش به سوزش سینه‌ی حضرت‌زهرا‌(س) نمی‌رسه ▫️خدایا الان دستام می‌سوزه؛ از تو می‌خوام اون دنیا دستام رو به طرفت دراز کنم، دستانی که گناه نداشته باشه ▫️خدایا صورتم داره می‌سوزه. این سوزش برا امام‌زمان و برا ولایته. اولین بار حضرت‌زهرا(س) اینطوری برا ولایت سوخت آتش به سرش که رسید، گفت: خدایا دیگه طاقت ندارم؛ لااله‌الاالله... خدایا خودت شاهد باش، سوختم ولی آخ نگفتم. به اینجا که رسید سرش با صدای تِقّی از هم پاشید. بچه‌ها زار زار گریه می‌کردند. یهو چشمم افتاد به حاج‌حسین که گوشه‌ای زانوی غم بغل گرفته و های‌های گریه می‌کرد. می‌گفت: خدایا من چطور جواب اینا رو بدم؟ دستم رو که روی شونه‌اش گذاشتم، نگاهم کرد و گفت: ما فرمانده‌ی ایناییم. اینا کجا ما کجا؟ اون دنیا خدا ما رو نگه نمی‌داره و نمیگه: جواب اینا رو چی میدی؟ بچه‌ها خاکستر شهید رو توی یه گونی ریختند و براش زیارت‌عاشورا خواندند...حاج‌حسین نای بلندشدن نداشت. پشت موتور که نشست، سرش رو گذاشت روی شونه‌ام و اونقدر گریه کرد که پیراهن و زیرپوشم خیس شد؛ می‌گفت: ای کاش ما هم مثل شهید معرفت پیدا کنیم. 📚منبع: کتاب زندگی با فرمانده؛ صفحه۱۱ @khakriz1_ir
۱۹۰ 🔸یه مدیر توی تشکیلات باید اینجوری عمل کنه... |ابتکارات و تفکراتش در مهندسی رزمی جنگ زبانزد بود. توی تشکیلات‌سازی هم جوری برنامه‌ریزی می‌کرد که مثلاً برا ۱۰سال آینده فرمانده‌دسته و یا حتی راننده لودر و بلدوزر داشته باشه؛ برا همین پیشنهاد داد توی هر شهرستان یه پادگان تاسیس بشه برا آموزش نیروها.... حجت توی پیکار با شیطون و مبارزه با نفس هم موفق بود. بعنوان مثال هیچگاه از ماشینِ بیت‌المال استفاده‌ی شخصی نکرد. یه روز پدرش بهش گفت: برو کپسول گاز رو پر کن... ایشون هم اول ماشینِ جهاد رو کنار مغازه باباش پار کرد؛ بعد با یه وسیله‌ی دیگه رفت سراغِ انجام امر پدر... 👤خاطره‌ای از زندگی سردار شهید حجت ملاآقایی 📚منبع: نویدشاهد / خبرگزاری مهر 🔰دانلود کنید:دریافت قاب‌نوشته[طرح مربع] با کیفیت اصلیدریافت قاب‌نوشته[طرح ویژه] با کیفیت اصلیدریافت قاب‌نوشته[طرح مستطیل] با کیفیت اصلی _________________________ 🇮🇷 ما شهدا را مستند روایت می‌کنیم: @khakriz1_ir ●واژه‌یاب:
۱۹۱ 🔸وعده‌ی حضرت‌زهرا(س) به سیدصادق که روزهای آخر جنگ محقق شد |سیدصادق عاشقِ سینه‌چاکِ حضرت زهرا(س) بود. می‌گفت: هر وقت نام حضرت زهرا(س) رو می‌برید، حتما بعدش بگید: سلام الله علیها... وقتی قطعنامه رو پذیرفتیم و جنگ تمام شد، خیلی ناراحت بودکه شهید نشده. به دوستش‌گفت: من از خودِ حضرت زهرا(س) شنیدم‌ که توی همین جنگ و همین جبهه شهید میشم؛ اما الان جنگ‌ تموم شده... یعنی میشه وعده‌ی حضرت زهرا(س) عملی نشه؟! اما یکی دو روز بعد، عراق از مرزِ شلمچه به کشورمون حمله کرد، و سیدصادق هم همون‌طور که مادرسادات بهش وعده داده بودند؛ رفت و شهید شد... 👤خاطره‌ای از زندگی شهید سیدصادق آقا اعلایی 📚منبع: کتاب مِهر مادر، صفحه ۱۰۰ 🔰دانلود کنید:دریافت قاب‌نوشته[طرح مربع] با کیفیت اصلیدریافت قاب‌نوشته[طرح ویژه] با کیفیت اصلیدریافت قاب‌نوشته[طرح مستطیل] با کیفیت اصلی _____________________ 🇮🇷 ما شهدا را مستند روایت می‌کنیم: @khakriz1_ir ●واژه‌یاب: