🖥 #روایت_دیدار | امید نداشتم طلا بگیرم!
📝خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با قهرمانان ورزشی و مدالآوران المپیادهای علمی؛ ۱۴۰۴/۷/٢٨
🔸 سرود ملی میخورد به دیوارهای حسینیه و برمیگشت و تهنشین میشد در وجود همه. در وجود کسانیکه برای این سرود عمر گذاشتند و جنگیدند تا این صدا از پشت بلندگوهای دنیا پخش شود.
🔹 روی صندلی ردیف جلو نشسته بود. برگشت و لبخند زد: «این سرود رو باید اونجا بشنوی. اصلا یه حس خاصی داره.» وقتی هنوز مراسم شروع نشده بود با دوستهایش مشغول گپ و خنده بودند که حرف سرود ملی شد. «وقتی عکس پرچم کشورها توی اون تلویزیون بزرگ نشون داده میشد دلم میگرفت. دوست داشتم یه روزی هم نوبت ایران بشه. وقتی طلا گرفتم قلبم میتپید برای این لحظه. ولی نشد.» لبهایش را به هم فشار داد: «تا نوبت پخش سرود ملی ایران شد گفتن به مشکل فنی خوردیم. حس کردم همهی زحمتام هدر رفت.»
🔸 به خودکارم نگاه کرد که بنویس: «امید نداشتم که طلا بگیرم.» دستش را تا کنار گوش بالا آورد: «حریفم خیلی قَدَر بود. ولی خداروشکر تونستم بزنمش زمین.»
🔹 لحظهای بعد که آقا جمعیت را نگاه میکرد و با افتخار میگفت جوان ایرانی این توانایی را دارد که در قله قرار بگیرد به شرط اینکه همت کند به رومینا نگاه میکردم.
👈🏻راوی: رومینا دشتی، دارندهی طلای جوانان جهان در رشتهی مویتای (نوعی بوکس تایلندی)
✍🏻 فاطمه اکرارمضانی
🗓 شماره ١٠
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
📲 @khamenei_reyhaneh
🖥 جوان ایرانی در قله
🔸 این نکتهی مهمّی است که جوان ایرانی را ما تواناییهایش را و مهارتهایش را، قدرتهایش را بشناسیم و بفهمیم. جوان ایرانی آن خصوصیّت را دارد که میتواند در قلّه قرار بگیرد، کمااینکه شماها در قلّه قرار گرفتید دیگر. قهرمان جهان در فلان رشتهی ورزشی یا در فلان کار علمی، در قلّه قرار گرفتید.
🔰 رهبر انقلاب، ١۴٠۴/٠٧/٢٨
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
📲 @khamenei_reyhaneh
🖥 #روایت_دیدار | از امام زمان کمک بخواه!
📝خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با قهرمانان ورزشی و مدالآوران المپیادهای علمی؛ ۱۴۰۴/۷/٢٨
🔹 «آقایی هستم. مربی بدمینتونَم. بذارید مبینا از خودش بگه.» سرش را خم کرد سمت دختری چهاردهساله. مبینا ساکت نشسته بود، طوری که انگار حتی روی نفس کشیدنش دقت داشت. آرام گفت: «بازی بدمینتون سه گیمهست. گیم اول رو بردم، دومی رو باختم. رسیدیم به گیم سوم، همونجا که سرنوشت معلوم میشه. به خدا توکل کردم و یاد حرف مامانم افتادم. گفته بود اگه جایی به سختی رسیدی، از امام زمان کمک بخواه. آقایی کرد... و گیم سوم رو با توسل به ایشون بردم.» مربی لبخند زد و دستی روی شانهاش گذاشت. توی چشمهایش برق کسی بود که غرور از قلبش پمپاژ میشود.
👈🏻راوی: مبینا سالاری، مدال طلای بدمینتون جهان در مسابقات انفرادی و دوبل در ٢٠٢۵
✍🏻 فاطمه اکرارمضانی
🗓 شماره ١١
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
📲 @khamenei_reyhaneh
🖥 #روایت_دیدار | تو همیشه قهرمانی!
📝خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با قهرمانان ورزشی و مدالآوران المپیادهای علمی؛ ۱۴۰۴/۷/٢٨
🔸 مشتش را جلوی چشمهایم گرفت، مثل کسی که بخواهد چیزی در دست دیگری بگذارد. انگشتهایش که باز شدند، تیغهی بینیام سوخت. تاولها، بعد از روزها از مسابقات قایقرانی، هنوز جای پای خود را محکم نگه داشته بودند.
🔹 مریم دست انداخت دور گردنش تا رفاقت، مرهم تاولها شود: «ما هر وقت خسته میشدیم، به ایران فکر میکردیم. به رنجهایی که دیده. همهی هدفمون این بود که یه روز ما هم باعث بشیم سرود ملی بلند پخش بشه.» نگاهش پایین رفت، تا آنجا که رسید به آبیِ بیکران زیلوهای حسینیه. آرام گفت: «نشد دیگه... طلا نشد.» نگاهش کردم:«تو همون موقع که تصمیم گرفتی برای ایران پارو بزنی، قهرمان شدی.»
👈🏻راوی: مریم آقایی، دارندهی دو مدال نقره و دو مدال برنز مسابقات آسیایی در رشتهی قایقرانی بانوان
✍🏻 فاطمه اکرارمضانی
🗓 شماره ١٢
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
📲 @khamenei_reyhaneh
🖥 #روایت_دیدار | برای سه متر بعدی
📝خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با قهرمانان ورزشی و مدالآوران المپیادهای علمی؛ ۱۴۰۴/۷/٢٨
🔸 خودم را رساندم به دختری که روی ویلچر نشسته بود. جلوی پایش نشستم. در مسابقات دومیدانی پرتاب کلاپ، نفر چهارم جهانی شده بود. گفت: «به خاطر سه سانت مدال نگرفتم. ولی به خودم قول دادم سال بعد سه متر بیارم روش و مدال طلا ببرم.»
🔹 حرفمان کشید به جنگ دوازده روزه. گفت: «پسرداییم توی زنجان شهید شد. مقر سپاه رو زدن. همیشه مطمئن بودم یه روزی شهید میشه.» پسرداییاش رفته بود تا او بماند و پرچم کشور را بالا ببرد. وقتی از آرزویش برای مدال طلا حرف میزد، دستهایش را روی دستههای ویلچر فشار میداد؛ انگار همانجا در حال پرتاب بود و دیگر هیچ مانعی را به رسمیت نمیشناخت.
🔸 حس کردم قامتش با همهی محدودیتها، بلندتر از هر قهرمانیست که دیده بودم. قهرمانی که داستانش نه در دفتر رکوردها، که در دل آدمها نوشته میشود.
👈🏻راوی: فرزانه سهرابیتبار
✍🏻 زهرا عطارزاده
🗓 شماره ١٣
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
📲 @khamenei_reyhaneh
🖥 جوان ایرانی در قله علم جهان
🔹 امروز جوانهای ما، بعد از این گذشت سالها، در بسیاری از مراکز تحقیقاتی در رتبههای اوّل تحقیقات دنیا قرار دارند، در رتبههای اوّل؛ یعنی توی ۱۰ رتبهی اوّل حدّاقل قرار دارند. جوانهای ما در نانو، در لیزر، در صنعت هستهای، در صنایع گوناگون نظامی، در تحقیقات مهمّ پزشکی کارهای بزرگی انجام دادند.
🔰 رهبر انقلاب، ١۴٠۴/٠٧/٢٨
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
📲 @khamenei_reyhaneh
🖥 #روایت_همدلی | سفر النگو به قلبهای لبنانی
📝خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با حضار رويداد ملی «ایران همدل» در حسینیه امام خمینی(ره)؛ ۱۴۰۴/۷/۱۵
🔸 النگو را از دستش چروکیدهاش درنمیآورد. عاشق حضرت زینب بود و میخواست مزارشان را زیارت کند. النگو را گذاشته بود برای سفر به سوریه بفروشد. شرایط سوریه اما همیشه حسرت سفر به سوریه را بر دلش گذاشت. زمانی که فهمید آوارگان لبنانی پایشان رسیده به سوریه دست کشید روی النگو. وقتش بود النگو خرج سفر به سوریه شود. اما این بار لبنانیها قرار بود به جای خودش به سوریه بروند. پول النگو را گذاشت روی چند قرآن و مفاتیح و مهر و سجاده و آنها را برای شیعیانی فرستاد که بیش از هر چیز دلشان با یاد خدا و مناجات با او آرام میگرفت.
✍🏻 فاطمهالسادات شهروش
🗓شماره ۴٧
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
📲 @khamenei_reyhaneh
🖥 #روایت_همدلی | کیسه مویز از قروه کردستان
📝خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با حضار رويداد ملی «ایران همدل» در حسینیه امام خمینی(ره)؛ ۱۴۰۴/۷/۱۵
🔸 اهل قروه کردستان بود. با همکارانش در گروهی جهادی کمکهای مردمی به جبهه مقاومت را جمع میکرد. از انگشتری گفت که از خانمی تحت پوشش کمیته امداد گرفته بود. از امتناع خودش و اصرار خانم تعریف کرد و رسید به کمکهای مردمی در روستاها. مردم روستا کشاورز بودند و طلا و جواهر نداشتند.
🔹 با اهدای یک کیسه مویز یا یک شیشه شیره میخواستند هر طور شده اسمشان در لیست کمککنندگان به جبهه مقاومت باشد. مویزها و شیرهها را جمع کرده و فروخته بودند تا شهد شیرینی شود در کام کودکان و زنانی که اسرائیل زندگی را به کامشان تلخ کرده بود.
✍🏻 فاطمهالسادات شهروش
🗓شماره ۴٨
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
📲 @khamenei_reyhaneh
🖥 #روایت_همدلی | طلا بودم ولی دست کریمی کیمیایم کرد
📝خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با حضار رويداد ملی «ایران همدل» در حسینیه امام خمینی(ره)؛ ۱۴۰۴/۷/۱۵
🔸 خانمهایی که دور و برش نشستهاند مجابش میکنند روایتش را بگوید. مادر سه فرزند است و حسابی رو گرفته است. بالاخره با اکراه قبول میکند و میگوید: «من کاری نکردهام. فقط وقتی پیام آقا را شنیدم چند روز بعد یعنی در جمعهی نصر، اول مقداری از طلاهایم را فروختم و به پویش ایران همدل کمک نقدی کردم اما بعد که دیدم مردم طلا هم میدهند، بقیهی طلاهایم را اهدا کردم. همین!» انگار که از یک دست قاشق و چنگال یا یک تکه لباس گذشته باشد؛ همین! اینجا است که شاعر در وصف زنان سرزمین من میگوید: «طلا بودم ولی دست کریمی کیمیایم کرد...»
👈🏻 راوی: نسرین رهبان از تهران
✍🏻 مریم حاجیعلی
🗓شماره ۴٩
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
📲 @khamenei_reyhaneh
🖥 #روایت_همدلی | از بندرعباس تا لبنان و فلسطین
📝خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با حضار رويداد ملی «ایران همدل» در حسینیه امام خمینی(ره)؛ ۱۴۰۴/۷/۱۵
🔸 فاطمه، محمدسبحان را بغل گرفته بود و از بندرعباس آمده بود تهران. صورتش خیس اشک بود و چشمانش با اینکه میدانست آقا نمیآیند، امیدوار به دیدار. میگفت همین که آمدم و روی این زیلوهای آبی رنگ نشستم برایم کافیست. در بندرعباس گروه مواسات مادرانه داشتند. گروهی که همه اعضایش مثل خواهر بودند برای هم، هر کاری و کمکی از دستشان برمیآمد برای هم دیگر انجام میدادند. وقتی پیام آقا را درباره کمک به لبنان و فلسطین شنیدند این گروه بزرگتر شد. حالا دیگر خواهرانشان فقط اهل بندرعباس نبودند، اهل لبنان و فلسطین هم بودند. دیگ آش میپختند و برای فروش میگذاشتند و درآمدش را به ایران همدل اهدا میکردند. حالا خواهرانگیشان بدون مرز بود.
✍🏻 راضیه سعادتی
🗓شماره ۵٠
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
📲 @khamenei_reyhaneh
🖥 #روایت_همدلی | تنهای شش ساله
📝خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با حضار رويداد ملی «ایران همدل» در حسینیه امام خمینی(ره)؛ ۱۴۰۴/۷/۱۵
🔸 ناخودآگاه پایم کشیده شد طرف دختر پنج، شش سالهای که روی زمین نشسته بود. بدون توجه به اطرافیانش نشستم روبهروی او. گفتم: «چی شد که الان اینجایی؟» گفت: «من لبنانم رفتم.» با اشتیاق از لبنان سؤال کردم که آنجا چطور بود و چه چیزهایی دیده است. لبش کِش آمد و با ناراحتی گفت: «جنگ بود.» بعد انگار یاد شیرینترین خاطره افتاده باشد، چشمانش برق زد و خندهکنان گفت: «ولی دوست پیدا کردم!» و اسم او را با صمیمیتی شیرین ادا کرد. وقتی سؤالهایم زیاد شد و او دیگر کلامی حرف نزد به اطرافیانش متوسل شدم. پرسیدم: «با چه کسی آمده؟» و منتظر بودم یک نفر بگوید: «من.» دیدم خانمها به یکدیگر نگاه میکنند و نمیدانند چه بگویند. آخر یک نفر گفت: «مامان و باباش الان لبنان هستن. ما همسایهی آنهاییم.»
🔹 به نظرم قضیه خیلی پیچیده آمد ولی دیگر پرسوجو نکردم. از فعالیتهایشان پرسیدم که همان خانم گفت: «ما وسایل و طلا جمع میکردیم و برای لبنان میفرستادیم. یکی از هممحلیها باردار نمیشد و تقریباً همه این را میدانستند. یک روز سراسیمه آمد در خانهی ما و خوابی را که دیده بود برای همسرم تعریف کرد. گفت خواب یک کیسه را دیده که هر چه محتویاتش را بررسی کرده فقط لباس کودک بوده. میخواست بداند باید با این خواب چه کند و چه معنایی داشته. همسرم گفت این لباسها به کارَت میآید. به جای آنها یک چیز دیگر بده. او هم تنها طلایی که داشت را داد.»
✍🏻 زهرا قمی کردی
🗓شماره ۵١
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
📲 @khamenei_reyhaneh
🖥 #روایت_همدلی | پنج قطعه طلا
📝خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با حضار رويداد ملی «ایران همدل» در حسینیه امام خمینی(ره)؛ ۱۴۰۴/۷/۱۵
🔹 خانمی میانسال برچسب ایران همدل را با افتخار روی چادر خود چسبانده بود. کنارش نشستم. شروع به تعریف کرد: «پنج قطعه طلا دادم. سینهریز، زنجیر، انگشتر، پلاک، عکسهایشان را هم دارم. برای یادگاری گرفتم که داشته باشم.» پرسیدم: «پشیمان نشدید؟» گفت: «الان هم آقا اعلام کنند یک سرویس کامل میآورم! قبلاً هم یک سرویس کامل یزدی به امام رضا دادم. قبل از اینکه خادم بشوم.»
✍🏻 زهرا قمی کردی
🗓شماره ۵٢
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
📲 @khamenei_reyhaneh