eitaa logo
ریحانه
34.7هزار دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.3هزار ویدیو
230 فایل
ریحانه؛ بخش زن و خانواده رسانه KHAMENEI.IR 📲ارتباط با ما👇 @reyhaneh_contact
مشاهده در ایتا
دانلود
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💻 حرکتی نمادین برای احترام به خانواده ❤️ «»؛ مجموعه بیانات رهبر انقلاب درباره اهمیت نقش بی‌بدیل مادری 🗓 انتشار به مناسبت ایام ولادت حضرت زهرا(س) و روز مادر رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 | گل‌های خانه پدری 📝 خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با زنان و دختران حاضر در دیدار با رهبر انقلاب در حسینیه امام خمینی(ره)؛ ١٤٠٤/٠٩/١٢ 📝 با چشم‌های پف‌دار که معلوم است خیلی گریه کرده، رفته بالای صندلی و گل‌های تزیینات حسینیه به مناسبت روز مادر را می‌چیند و دست‌به‌دست می‌دهد به بقیه. دوستش خنده‌خنده می‌گوید: «مگه ماشین عروسه؟» یک خنده‌ی پهن می‌ریزد به صورت پف‌کرده‌اش و می‌گوید: «توام می‌خوای؟ بیا بگیر شیوا. اینجا خونه‌ی پدری‌مونه! کسی نمی‌گه چرا برداشتی!» 🗓 شماره ٢٣ رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🗞 نشانی بهشت 💗 شهید فهیمه مقیمی 🔹️ فهیمه هشت‌ماهه بود که با تک‌خواهرش، روی زانوی مادر، کنار تابوت پدر نشست، تابوتی رسیده از غوغای کربلای پنج. عمو، جای خالی پدر را پر کرد تا این داغ، شادمانه‌های کودکی‌شان را تلخ نکند. سال‌ها بعد، سر سفرهٔ عقد، کنار جوانی نشست که نخبگی‌اش، زیر پردهٔ نجابت، پنهان شده بود. گذر ایام، صدای خنده‌های سه فرزند را زیر سقف خانه‌شان پیچاند. کنار مادرانگی‌اش، برای خدمت به وطن، شد معلم دینی‌‌ یکی از مدارس تهران. شاگردهایش همیشه میهمان حرف‌های تازه و تسلط کاملش برای رفع شبهات بودند. چند ماژیک رنگارنگ همراه داشت برای نوشتن نکات مهم روی تخته و یک چاشنی همیشگی لبخند در کنارش. صدای اذان که زیر سقف مدرسه می‌پیچید، پا تند می‌کرد به طرف نمازخانه و می‌نشست روی سجاده امام جماعت. چشم می‌دواند به چهارچوب در تا چهرهٔ شاگردانش را ببیند. برای آنکه پای بچه‌ها به نمازخانه باز شود، خیلی سعی می‌کرد؛ از هدیه‌ دادن تا در آغوش‌کشیدن و جمله‌های محبت‌آمیز گفتن. وقتی در روزهای سی‌ونه‌سالگی، موشک‌های اسرائیل، همسر دانشمند، هر سه فرزند، مادر و عمویش را نشانه گرفتند، خودش هم کنار آن‌ها در خون غلتید و در قطعه ۴۲ بهشت‌زهرا، به خاک سپرده شد؛ شهید فهیمه مقیمی. 🖼 ؛ تک‌نگاری‌هایی از زندگی شهدای جنگ تحمیلی ۱۲ روزه اخیر با رژیم صهیونی  📝 مولود توکلی 📥 نسخه PDF را از اینجا دریافت کنید. 🖼روزنامه 📱 @sedaye_iran_newspaper
🖥 | من هم دختر این خاکم 📝 خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با زنان و دختران حاضر در دیدار با رهبر انقلاب در حسینیه امام خمینی(ره)؛ ١٤٠٤/٠٩/١٢ 📝 چشمم قفل شد روی مریم؛ دختر بلاگری که پیرسینگ بینی داشت و آرایش دائم. از قزوین آمده بود. جدی برایم سؤال شد چطور آمده اینجا و اصلاً چرا؟ نشستم کنارش. گفتم «اذیت نمی‌شی اینجایی؟» گفت «خودم خواستم. با جون و دل اومدم. منم دختر همین خاکم.» صدایی به اعتراض از یک‌ور سرم بلند شد که «هی حرفای رسانه پسند...» ور دیگر ذهنم، شبیه فرشته‌های فیروزه‌ای، نرم و لطیف گفت: «بذار حرفش رو بزنه.» مریم توضیح داد که می‌خواسته با کت و شلوار بیاید اما برای احترام رهبر و این جلسه مانتو پوشیده. پرسیدم برایش بد نمی‌شود اگر تصویرش توی مجازی پخش شود؟ که گفت باکی ندارد از ابراز احساسات به رهبر و جمهوری اسلامی. 🗓 شماره ٢۴ رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
ریحانه
🖥 سایه دودهای جهنم ❤️ روایت‌های زنانه از غزه 📝 صدایشان باید خیلی خشک و خشن و زمخت و ترسناک باشد. صدای ملائکه‌ی سخت‌گیری که با گرزهای آهنی بالای سر جهنمی‌ها ایستاده‌اند و دستورها را مو به مو جلو می‌برند. با توهين و تحقیر فریاد می‌زنند: «بروید سمت جهنمی که باورش نداشتید.» اینجای سوره دلم را بیشتر باد می‌زند: «انْطَلِقُوا إِلَىٰ ظِلٍّ ذِي ثَلَاثِ شُعَبٍ: بروید سمت آتشی که سایه‌ی دودهای بزرگش، سه شاخه شده است. سایه‌ای که نه خنک می‌کند، نه جلوی شعله‌های آتش را می‌گیرد. آتش جهنمی که جرقه‌هایی به بزرگی کُنده‌ی درخت، به همه طرف، پرت می‌کند. عین گدازه‌های آتشفشان. جرقه‌ها، شبیه گله‌ای شترِ زردِ رم کرده‌ هستند که ترسان و شتابان به هر سمتی پراکنده می‌شوند. در آن روز، وای بر منکران قیامت. وای بر ظالم‌ها.» آسمان رنگ‌مرده و کدر غزه را که دیدم، ستون‌های قدبلندِ دود و جرقه‌های آتش زیرشان را که دیدم، آیه‌های مرسلات توی مغزم پیچیدند. چند خط بالا از قرآن، که آسمان جهنم را نشان می‌دهند، جلوی چشمم را گرفتند و دلم خنک شد. همه دنیا شاهداند که قرار به چیز دیگری بود. همه آزاده‌های دنیا منتظر بودند که دیگر زمین غزه تکان نخورد. دیواری نریزد. درختی نسوزد. بچه‌ای جیغ نکشد. زنی خودش را نزند. مردی دست روی صورتش نگیرد و شانه‌هایش نلرزد. قرار بود چلوارهای سفیدِ کفنی، روی طاقه‌ها بمانند. قرار بود آسمان فلسطین قرار بگیرد و طلوع و غروبش دودی و خاکستری نباشد. قرار بود بوی باروت و گوشت سوخته فر نگیرد و دل‌ها را خالی نکند. قرار بود سرخی و داغی آتش خفه شود. قرار بود ولی زیر قول و قرار زدند. چطور فکر می‌کنند حساب و کتابی نیست؟ پس ته این دنیا چه می‌شود؟ روزی که روبه‌روی خدا پا جفت می‌کنند و گردن‌شان شل می‌شود، چه؟ آن "روز" که "پنجاه هزار سال" طول می‌کشد، تک‌تک آزاده‌های جهان پشت سر فلسطینی‌ها می‌ایستند و ظالم‌های عهدشکن را نفرین‌ می‌کنند و عذاب مضاعف‌شان را می‌خواهند. عذابی که حتی هیبت سایه دودهایش هم، هزار باره جان به لب‌شان می‌کند. وَ يَأْتِيهِ الْمَوْتُ مِنْ كُلِّ مَكَانٍ وَمَا هُوَ بِمَيِّتٍ وَ مِنْ وَرَآئِهِ عَذَابٌ غَلِيظٌ. مرگ از همه طرف بغلشان می‌کند اما نمی‌میرند و خلاص نمی‌شوند. 📝سیمین پورمحمود، رسانه «ریحانه»؛ 💬مجموعه روایت «می‌نویسم تا صدای غزه باشم» رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
ریحانه
 🖥 | زنی که جنگ را زندگی کرد 📗 برش‌هایی از کتاب همسفر آتش و برف   🔹 برای خودم سؤال بود «کسی که صبح تا شب اسلحه دستشه و خون دوستهاش روی پیرهنشه کسی که از کشتن قاتلهای دوستانش هیچ ابایی نداره، کسی که بعضی وقتها یه جوری از جنگ حرف می‌زنه که انگار اصلا سنگه و هیچ احساسی توی وجودش نیست، چه جوری می‌تونه این ریزه‌کاریهای زنونه رو این قدر با حوصله بلد باشه؟» به فرحنوش می‌گفت خاله‌خانوم نذاری فرح چیز تُرش بخوره ها گفتم: «مگه چی می‌شه اگه بخورم؟» گفت: «برای زانو خوب نیست مرض مغزی می‌گیری، تا آخر عمر باهات می مونه.» گفتم چطوریه که من تا حالا این چیزها رو نشنیده‌م؟» گفت:«عوضش من شنیده‌م. این رو هم شنیده‌م که تا می‌تونی باید شیر تازه بخوری، هم به خاطر مغز استخوون خودت هم به خاطر هدی خانوم که شیر جناب عالی رو نوش جون می‌کنن.» بودنش دوای دردم، بود نبودنش بلای جانم.   🔹 صدام بمباران شیمیایی حلبچه را انداخته بود گردن ایران گفته بود به تلافی هم که شده، می‌آید پاوه را شیمیایی می‌زند. در صورتی‌که همه می‌دانستند کار خودش است. تمام شهرهای نزدیک مرز را خودش زده بود. دوجیله، بیاره، عنب. حتی دوآب ما را زده بود که نزدیک نوسود بود و با ما فقط بیست و پنج کیلومتر فاصله داشت. آنجا دیگر همه ماسک زده بودند. سعید هم زده بود منتها شدت مواد شیمیایی آن قدر زیاد بود که بدن سعید آن آخرها بدجوری قرمز شده بود و بدجوری می‌خارید. حتی اثرش روی من هم مانده که می‌رفتم توی مردم آواره و آب دستشان می‌دادم، یا دست به سر و روی بچه‌هاشان می‌کشیدم، یا کمک می‌کردم تیمار بشوند و سرپا بمانند. من ماندم و هدی و شهری که روزبه روز خلوت‌تر می‌شد و هول می‌انداخت توی دل منی که از این چیزها اصلا باکم نبود.   🔹 نگفت ناهار می‌آید. لازم هم نبود بگوید. پا شدم خانه را آب و جارو کردم، روی همان علاءالدین ناهار پختم سر ظهر سفره انداختم، بشقاب چیدم و چشم دوختم به در تا بیاید. راستی چای هم برایش دم کردم تا ساعت سه بعد از ظهر غذا و چای را گرمشان می‌کردم، باز سرد می‌شد، باز می‌گذاشتم‌شان روی آتش و... سعید نیامد که نیامد. تلفن هم نبود که بخواهم زنگ بزنم بفهمم کجاست و کی می‌آید. خانه جای پرتی بود. نه صلاح بود از خانه بروم بیرون نه دلش را داشتم آن‌وقت شب سراغش را از کسی بگیرم، ناچار بساط شام را چیدم و زل زدم به در تا بیاید. به همین نام و نشان تا ساعت سه صبح بیدار ماندم و... بالاخره آقا تشریف‌شان را آوردند. با سر و صورت و رخت و لباس گردوخاکی، لبهای داغمه بسته و چشم‌هایی که از زور خستگی باز نمی‌شدند. انگار از زیر یک خروار خاک آمده باشد بیرون. گفت: «تا حالا منتظر من نشسته بودی؟» گفتم: «نباید می‌نشستم؟» گفت: «خدا من رو بکشه که این قدر کار سرم ریخته.» گفتم:« دور از جون»   🔹 اجازه می‌دهی سعید سرش گرم جنگ باشد و تو دیده نشوی. اجازه می‌دهی رنج سفرها و خانه‌به‌دوشیها روی دوش تو باشد و تو دیده نشوی. اجازه می‌دهی هدی و فاطمه زیر سایه تو بزرگ شوند و تو دیده نشوی اجازه می‌دهی زنها از شوهرهاشان هدیه بگیرند و تو دیده نشوی اجازه می‌دهی شوهرهای همه مهربانیها بلد باشند و تو دیده نشوی. اجازه می‌دهی همه زنها و همه مردها عشق را فریاد بزنند و تو دیده نشوی اما مگر می‌شود؟ دیده نشدن مگر ممکن است؟ عاشق نبودن مگر ممکن است؟ عشق را فریاد نزدن مگر ممکن است؟   👈 تقریظ رهبر انقلاب بر «همسفر آتش و برف» را از اینجا بخوانید رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 | روایت کتابی که خوابش را دیدم 👈 روایت کتاب «همسفر آتش و برف» از نگاه مخاطبین ریحانه 📝 همان روزی که تمامش کردم، فکرم تمام روز درگیرش بود. شبش هم خوابش را دیدم. کم پیش می‌آید خواب کتاب‌ها را ببینم. معمولا فیلم و سریال‌ها زورشان بیشتر به ضمیر ناخودآگاهم یا هرچیزی که خواب به آن مربوط است می‌رسد. قصه این کتاب و فرحناز متفاوت بود. فرحناز زنی است که اوائل انقلاب با شهید ازدواج می‌کند. کمی بعد، سعید روانه جنگ می‌شود. دفاع مقدس هشت سال بعدش تمام می‌شود؛ ولی مبارزه و مسئولیت مرد ادامه دارد تا سال هشتادوپنج که شهید می‌شود و بالاخره فرصت استراحت پیدا می‌کند. در تمام این مدت، فرحناز زندگی‌شان را با چنگ‌ودندان نگه داشته و شهر به شهر همسرش را همراهی می‌کند. راوی داستانی که زن باشد، اشاره به افکار و عواطف در روایت ماجرا مهم‌تر می‌شود. نویسنده با وجود مرد بودن، از پس به تصویر کشیدن احساسات زنانه به‌خوبی برآمده. اشاره به گلایه‌ها، تردیدها و دل‌تنگی‌های فرحناز، شخصیت و ماجرا را واقعی‌تر و باورپذیرتر می‌کند. بهترین ویژگی «همسفر آتش و برف»، نثر روانش است. نویسنده از اتفاقات سریع عبور نکرده و با حوصله به جزئیات پرداخته است. البته اول هر فصل قسمتی دارد که با زاویه‌دید دوم‌شخص نوشته شده است و یکدستی کتاب را برهم زده؛ اما روانی نثر در مجموع بالاتر از متوسط است. انتشارات روایت فتح سلیقه جذاب و دقیقی در انتخاب طرح جلد، کاغذ سبک کتاب و اندازه فونتش داشته است. «همسفر آتش و برف» قطعا ارزش خواندن دارد. هم برای شنیدن قصه فرحناز، هم نثر روانش. ✍🏻 فاطمه آل مبارک 🗓 شماره ٩ 👈 تقریظ رهبر انقلاب بر «همسفر آتش و برف» را از اینجا بخوانید رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 زن گلِ خانه است 📝 پیغمبر میفرماید: «الْمَرْأَةَ رَيْحَانَةٌ»؛ ریحانه یعنی گل، زن در خانه گل است، «وَ لَيْسَتْ بِقَهْرَمَانَةٍ»؛ کارگزار خانه نیست. شما بگویید چرا این کار را نکردی، چرا آن کار را نکردی؟ چرا خانه تمیز نیست؟ «لَيْسَتْ بِقَهْرَمَانَةٍ». «رَيْحَانَةٌ»، گل است. گل را باید مراقبت کرد، باید حفظ کرد، او هم شما را از رنگ خود، از بوی خود، از خواص خود برخوردار خواهد کرد. 📝 رهبر انقلاب، ١٤٠٤/٠٩/١٢ رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 | صلابت یک اسم و غوغای یک حسینیه 📝 خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با زنان و دختران حاضر در دیدار با رهبر انقلاب در حسینیه امام خمینی(ره)؛ ١٤٠٤/٠٩/١٢ 📝 در آخرین صف ورود به حسینیه، زن دو تا بچه‌هایش را پناه داده زیر چادرش تا کمی از سرمای کولرها در امان بمانند. خودم هم نمی‌فهمم این باد سرد که از سقف مستقیم می‌زند روی سرمان برای چی و از کجاست. بچه‌ها لباس گرم ندارند. مثلاً سبک آمده‌اند تا زرنگی کنند و حالا گیر افتاده‌اند. سعی می‌کنم سر و ته این سرما را با توجیه لزوم تهویه هوا هم بیاورم. پسرک با چشم‌های درشتش نگاهم می‌کند و با بی‌زبانی بهم می‌فهماند که این باد سرد از نظر او هیچ لزوم و توجیهی ندارد. برای اینکه سر حرف را باز کنم اسمش را می‌پرسم. جدی و قاطع می‌گوید: «حیدر». راستش جا می‌خورم. اسمش زیادی به صلابت و اقتدارش می‌آید. می‌پرسم: «به نظرت امروز می‌تونیم آقا رو ببینیم؟» تکلیفش با خودش، مسئولین اجرایی و سرمایی که ازش عبور کرده‌ایم روشن است. جواب می‌دهد: «من مطمئنم حتماً امروز می‌بینمشون.» دو سه ساعت بعد، پرده جایگاه تکان می‌خورد و رهبر قدم می‌گذارند داخل حسینیه. دیگر هیچ کس روی پایش بند نیست. صدای حیدر حیدر تمام حسینیه را پر کرده است. 🗓 شماره ٢۵ رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh