ریحانه
🖥 زنانه میایستند
❤️ روایتهای زنانه از غزه
📝فاطمهزهرا اهل غزه بود. در یک اردوی فرهنگی با او آشنا شدم. لنز دوربین را گرفته بودم سمت دانشجوها و به دنبال سوژه، چشم میچرخاندم. صورت قاب گرفته شدهی فاطمهزهرا با چفیهی سفیدومشکی و پوست مهتابی و چشمهای روشن، توجهم را جلب کرد. میکروفون را از توی کیف بیرون کشیدم و به دنبالش روانه شدم. دوست داشتم به قدر چند دقیقه هم که شده از او مصاحبه بگیرم و نگذارم سوژه از دستم در برود. فیلمبردار که دوربین را روشن کرد، نور که تنظیم شد، صدا که تأیید داد، گوشیاش را گرفت جلوی دوربین و اشک توی چشمهایش غلطید. ماتم برده بود. آلبومی از عکسهای عزیزانش روی صفحهی گوشی نقش بسته بود که همگی در حمله اسرائیل به غزه بعد از طوفانالاقصی شهید شده بودند. از مادر و خواهر و برادر و نوهها تا دوست و آشنایی که با آنها زندگی کرده بود.
حالا میخواست برایمان مقلوبه بپزد. بعد تقسیم کند توی ظرفهای یکبار مصرف و سود حاصل از فروشش را برساند به دست مردمان غزه. برای هرکدام از دخترها، یک کفگیر از مقلوبه توی بشقابها کشید و بغضش بابت گرسنگی کودکان هموطنش لغزید. کودکانی که نگاه منتظرشان به یک لقمه غذایی بود که دشمن ازشان دریغ کرده است. دشمنی که راهزن غذای نوزاد چند روزه است و زورش به بیماران بیمارستان و کودکان و زنان کمپ میرسد. توقعی هم نیست. شرور هربار با یک نقاب در تاریخ ظاهر میشود. گاهی با تیر سهشعبه، گاهی هم با موشک و بمب سنگرشکن. میگفت خیلی از این کودکان را میشناسد. هر کدام عزیزکردهی یک خانواده هستند که از ناچاری افتادهاند به التماس برای یک قاشق غذای بخورنمیر که آیا بهشان برسد یا نه. اما حرفهایش برایم امید را زنده کرد. او گفت مقلوبه نماد سرنگونی رژیم صهیونسیتی است. وقتی برنج و مخلفات میان قابلمه برگردانده میشود توی سینی و غذا سر و ته میشود، زنان فلسطینی به دنیا نشان میدهند که مبارزه فقط در زمین رزم اتفاق نمیافتد. آنها در آشپزخانه، نقشه پیروزی بر دشمن را میکشند و دستور سقوط تدریجی او را صادر میکنند. قدرت زن مسلمان در امورات خانه، خودش را نشان میدهد و او در برابر هر مرد دشمن، زنانه میایستد.
نگاه گریان کودکان از خاطرم کنار نمیرود اما اینها دستپروردهی زنان محکم و استواری هستند که دشمن را به زانو درمیآورند.
📝فاطمه اکبری اصل، رسانه «ریحانه»؛
💬مجموعه روایت «مینویسم تا صدای غزه باشم»
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 #نقشه_راه | آرمان شهیدان فراموش نشود!
📝 آرمان جوانها چه بود؟ اینهایی که رفتند جنگیدند با چه اهداف بلندی رفتند جنگیدند؟ ... این در وصیّتنامهها منعکس است؛ برای خدا، برای امام، برای حجاب. دیدید در وصیّتنامههای شهدا چقدر دربارهی حجاب توصیه شده؛ خب، حجاب یک حکم دینی است؛ این آرمان شهیدان فراموش نشود.
📝 اینجور نباشد که تصوّر بشود «فقط یک جنگی بود مثل جنگهایی که بقیّه دارند در دنیا میکنند؛ بالاخره هر کشوری دشمنی دارد، گاهی جنگی اتّفاق میافتد، جوانهایی میروند در جبهه و میجنگند؛ کشته میشوند یا زنده برمیگردند یا مجروح برمیگردند؛ اینها هم مثل آنها»، این نبود قضیّه؛ قضیّه قضیّهی دین بود، قضیّهی آرمان الهی بود، قضیّهی حاکمیّت اسلام بود، قضیّهی انقلاب بود، اسلام انقلابی بود که اینها را میکشاند.»
📝رهبر انقلاب، ۱۳۹۵/۷/۵
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
🖥 @khamenei_reyhaneh
20M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🖥 صبر در اوج دلدادگی
📹 نماهنگ رسانه ریحانه به مناسبت هفته دفاع مقدس
📝 ما در طول این هشت سال دفاع مقدّس و بعد از آن، از مادران، گِله نشنفتیم بلکه بهعکس، مادرها را حماسىتر از بسیارى از پدرها یافتیم.
📝 رهبر انقلاب، ۱۳۹۳/۰۳/۲۶
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
🖥 @khamenei_reyhaneh
ریحانه
🖥 تو بخواه، شاید آمد
❤️ روایتهای زنانه از غزه
📝 نمیدانم اصل این واژه از کجا آمده، اما مامان به گریهای که هقهق شود و بعد که بند میآید هر چند دقیقه یکبار دوباره اَلو بگیرد، اشک دور چشمت حلقه شود و نفسی را مثل سکسکه از بن شکم بدهی بیرون میگوید: «ناک زدن».
وقتی بچه بودم، به این مرحله که میرسید، هرکاری کرده بودم، هرکاری! حتی اگر مقصر بودم، رها میکرد. سپر میانداخت! همقد و قوارهی من میشد. مینشست کنارم روی زمین و بغلم میکرد. بعد میگفت: «ساکتِ بِ» که یعنی قرار بگیر. آرام شو. برداً و سلاما.
من توی بغلش، یادم میرفت چهکار کردهام. یادم میرفت دلم شکسته. یادم میرفت دست و پا و صورتم زخم برداشته. یادم میرفت حقم را خوردهاند. یادم میرفت سرم داد زدهاند. یادم میرفت هُلم دادهاند. یادم میرفت دختر. یادم میرفت.
نگاهت میکنم. به چشمهای ترسیدهات، به صورت رنجورت، به زخمهایت، به این که ناک میزنی… کی هم قد تو میشود، بغلت میکند و بهت میگوید: «ساکتِ بِ»؟ هان؟ مادرت کجاست دختر؟ اسمت چیست؟ این غم که توی صورتت به جولان است، این غربت موروثی که گریبان سرزمینت را گرفته، چه کسی قرار میدهد؟ صدا بلند کن و بگو یا مهدی. تو بخواه شاید خدا شنید. تو بخواه شاید آمد او که باید.
📝زهرا خلیلی کلیشمی، رسانه «ریحانه»؛
💬مجموعه روایت «مینویسم تا صدای غزه باشم»
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 ماندگارترین عادت کودکی
📝 آنچه که همیشه برای انسان میماند، کتابخوانی در سنین پائین است. جوانان شما، کودکان شما هرچه میتوانند، کتاب بخوانند؛ در فنون مختلف، در راههای مختلف، مطلبی یاد بگیرند. البته از هرزهگردی در محیط کتاب هم باید پرهیز کرد، منتها این مسئلهی بعدی است؛ مسئلهی اول این است که یاد بگیرند، عادت کنند به این که اصلاً به کتاب مراجعه کنند، کتاب نگاه کنند. البته باید دستگاهها مراقب باشند، اشخاص مواظب باشند، هدایت کنند به کتاب خوب؛ که با کتاب بد، عمر ضایع نشود.
📝رهبر انقلاب، ۱۳۹۱/۰۷/۲۰
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
🖥 @khamenei_reyhaneh
14.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🖥 زن یعنی گل، یعنی عطر
📝 زن، هوایی است که فضای خانواده را انباشته؛ یعنی همچنان که شما در فضا تنفّس میکنید، اگر هوا نباشد، تنفّس ممکن نیست، زن این جوری است؛ زنِ خانواده به منزلهی تنفّس در این فضا است. اینکه در روایت هست: اَلمَراَةُ رَیحانَةٌ وَ لَیسَت بِقَهرَمانَة، مال خانواده است. «ریحانه» یعنی گل، یعنی عطر، بوی خوش؛ همان هوایی که فضا را پُر میکند.
📝رهبر انقلاب، ١٤٠١/١٠/١٤
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
🖥 @khamenei_reyhaneh
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🖥 «با این فرشتهها»
❤️ روایت ریحانه از زنان شهید دفاع مقدس
📝دههی چهل که بتول جزایری به شاه پهلوی تلگراف زد: «آقای شاه! اگر مسلمانی چرا مرجع تقلید ما را تبعید کردی؟ اگر نیستی بگو تا ما تکلیفمان را بدانیم.» کمتر کسی باور میکرد زنی جرئت مخالفت علنی با شاه را داشته باشد. سالها بعد، در هفدهم دی ١٣۵۶، جمعی از زنان انقلابی مشهد به خیابان آمدند. راهپیماییشان نه تنها سکوت زنها را شکست، بلکه زمینهساز قیامهای مردانهی خراسان شد.
١٣۵٩ که رسید، دختران همان زنان به صف رزمندگان پیوستند. بعضی اسلحه به دست گرفتند، بعضی در لباس پرستاری پشت خط مقدم ایستادند، و بسیاری دیگر آشپزی، خیاطی و رختشویی را به دوش کشیدند تا انقلاب اسلامی پابرجا بماند.
و امروز در دفاع مقدس دوم یعنی جنگ تحمیلی ۱۲ روزه، همان زنان نسل انقلاب، خانواده را پشتیبانی کردند، مردانشان را به میدان رزم فرستادند و در میانهی جنگ، بهعنوان راویان موثق، حقیقت را ثبت کردند.
مجاهدان و شهیدان زن انقلاب اسلامی ثابت کردند که میتوان زنی بود که با یک دست گهواره را تکان میدهد و با دست دیگر جهانی را.
🌷رسانه «ریحانه» قصد دارد تا به مناسبت هفتهی دفاع مقدس در پروندهای جدید به معرفی هفت شهیدهی ایران در جنگ تحمیلی هشت ساله بپردازد. با ریحانه همراه باشید و روایتهای «با این فرشتهها» را بخوانید و با دیگران به اشتراک بگذارید.
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
🖥 @khamenei_reyhaneh
ریحانه
🖥 خانم معلم
❤️ روایت ریحانه از زنان شهید دوران دفاع مقدس
📝اهالی روستا چشمانتظار بودند. بعضی از پنجرهی خانههایشان و بعضی دیگر در ورودی ده به تماشای خانم معلم جدید «سودابه احدی» ایستادند. آنها مشتاق بودند ببینید چه کسی دل کرده پا به محلهشان بگذارد و خطر اعدام شدن را به جان بخرد؟
در آن ایام احزاب سیاسی مسلح با هر کسی که کوچکترین علاقه و پیوندی با نظام داشت، مخالفت میکرد. ضدانقلاب بیهیچ ترسی مأموران دولتی و افراد انقلابی را از چوبهی دار بالا میکشید و اسم این جنایت را میگذاشت؛ اعدام خَلقی. البته که مشکل ضدانقلاب فقط با نظام و حکومت نبود، هر انسان آزادهای که مردم را آگاه میکرد یا قدمی در راستای پیشرفت مردم برمیداشت خار چشمش بود و سد راهش. و سودابه برای رشد دادن مردم شغل معلمی را انتخاب کرده و عازم یکی از روستاهای محروم دیواندره شده بود.
خانم احدی کارش را آغاز کرد. پاییز به زمستان و زمستان به بهار رسید. حالا دیگر علاوه بر کودکان، اهالی ده هم روی او حساب میکردند. اگر کسی مریض میشد، یا به مشکل مالی برمیخورد، اگر زنی با شوهرش اختلاف داشت، یا روزگار به او سخت میگرفت خودش را به خانم معلم میرساند. او به درددلها گوش میداد و تا جایی که توان داشت گره از کار اهالی میگشود.
مدتی بعد سودابه فوق دیپلمش را گرفت، او باید با توجه به سطح دانشش به سنندج بازمیگشت و در مدرسهی راهنمایی مشغول تدریس میشد. روز وداع همهی اهالی روستا پای پرچین خانههایشان ایستادند و با چشمانی خیس خانم معلم را بدرقه کردند. او دست مردم روستا را فشرد و با دلی مالامال از خاطرات شیرین و تلخ وارد مدرسه جدید شد. سودابه تماموقت به والدین پیر و از کارافتادهاش خدمت میکرد و مهرمادرانهاش را پای دانشآموزانش میریخت. چهار ماه از حضور او در سنندج گذشته بود که طوفان از راه رسید.حوالی ظهر ٢٨ دی ماه ١٣۶۴ هواپیماهای رژیم بعث وارد آسمان سنندج شدند. نفیر بمبها آرامش مردم را بلعید. بمبها بر چند نقطهی شهر بارید و خانهی پدری سودابه هم بمباران شد. سقف فروریخت، دیوارها از بین رفت، خاک ماند و آتش و دود!
ساعتی بعد نیروهای امداد از راه رسیدند، آنها میان آوار و خرابهی بهجا مانده پیکر زنی جوان را پیدا کردند؛ خانم معلمی که قیل و قال مدرسه را رها کرده بود و دیگر نفس نمیکشید.
📝فاطمه دولتی، رسانه «ریحانه»؛
💬مجموعه روایت «با این فرشتهها»
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
🖥 @khamenei_reyhaneh