eitaa logo
خانه سبز🌿
445 دنبال‌کننده
2هزار عکس
236 ویدیو
15 فایل
❁﷽❁ 🍃فروش انواع محصولات ارگانیک و طبیعی با قیمت مناسب به صورت عمده و خرده. 🚚ارسال از کرمان
مشاهده در ایتا
دانلود
{بِسْمِ ٱللَّٰهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ} . (اَمانه) . . مرجل چادرش را درآورد اما شالی به سر داشت. تا موهای سپیدش جلب توجه نکند. و بعد دستش را روی شکمم گذاشت و در دلش دعایی خواند. درد به صورت معجزه آسایی از من دور شد و کسالت ار تنم بار بست و رفت. آب دهانم را قورت دادم وگفتم: چگونه این کار را کردی؟! معجزه میکنی. مرجل ابروهاش را بالا داد و رو به زهرا گفت : هنوز درد داری. و من متوجه شدم که از اعجازش نباید چیزی بگویم که زهرا متوجه نشود او نصف ذاتش ماورائی است. به مخده تخت تکیه دادم. مرجل نگاهم کرد دستانم را در دستش گرفت و گفت : برای عمل قبیح عبود متاسفم. تنم لرزید و بغض بر گلو گاهم نشست. مرجل گفت : از آن شب که عبود با حالتی نزار وارد خانه بحری شد و با او جنگی عظیم به پا کرد. دیگر خبری از او نداریم. اما آلم می‌گوید که از عراق رفته است و به نزدیکی فلسطین مهاجرت کرده است. اخر تا شنید که بکیر قصد جان اورا کرده است تصمیم به مهاجرت کرد. خشمگین شدم و گفتم : اگر بشود به فلسطین میروم تا خونش را بریزم. مرجل نگاهی با پوزخند به من کرد و گفت : از پس قدرتش بر نخواهی آمد. چیزی نگفتم و چشم هایم را بستم. زهرا به اتاق خودش رفت تا استراحت کند. من و مرجل نیز هردو در کنار هم شب را تا صبح گذرانیدم. آنقدر حرف زدیم و حرف زدیم که دهانمان کف کرد. . دوماه از رفتن مرجل می‌گذشت و دوماه مانده بود تا به دنیا آمدن فرزند بکیر و حورا. و من در این دوماه هیچکس به جز بکیر و خادمان دربار را ندیدم. در هیچکدام از محفل هایشان مرا دعوت نکردند و خبری از عقد و عروسی نشده بود. زیر سایه درختی نشسته بودم. و به آسمان نگاه میکردم. عصر بود. عصر صفر شکمم کمی متورم شده بود و این مرا نگران می‌کرد. اما هیچ دردی نداشتم و اصلا ضعفی در بدن احساس نمیکردم. همان گونه که نشسته بودم. و در افکار خود غوطه ور بودم. زهرا با عجله ای فروان به سمت من آمد. نفس نفس میزد. پرسیدم چه شده؟ چشم های نگرانش اطراف را می‌پاید. گفت : بانو حورا اتاق شمارا زیرو و رو کرده است. او به دنبال شما می‌گردد و پا فشاری دارد که شمارا هر چه سریع تر ببیند. ایستادم و با آرامش تمام به سمت اتاق رفتم. حورا و چند خادمه و خواهران بکیر در اتاق من ایستاده بودند. داخل شدم. حورا با غضب به سمت من آمد و گفت : بگو ببینم گردنبند مرا کجا گذاشته ای؟؟ گفتم : گردنبند؟ من چه کارم به زیورآلات شما؟ حورا با دو دستش بر قفسه سینه ام کوبید و گفت : من خودم با چشم های خودم دیدم که تو گردنبند مرا دزدیدی و به سمت اتاقت آمدی. نویسنده :میم_پ . . @mahoramp آیدی نویسنده