{بِسْمِ ٱللَّٰهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ}
.
(اَمانه)
.
#خمسین
.
مرجل چادرش را درآورد اما شالی به سر داشت. تا موهای سپیدش جلب توجه نکند.
و بعد دستش را روی شکمم گذاشت و در دلش دعایی خواند. درد به صورت معجزه آسایی از من دور شد و کسالت ار تنم بار بست و رفت.
آب دهانم را قورت دادم وگفتم: چگونه این کار را کردی؟! معجزه میکنی.
مرجل ابروهاش را بالا داد و رو به زهرا گفت : هنوز درد داری.
و من متوجه شدم که از اعجازش نباید چیزی بگویم که زهرا متوجه نشود او نصف ذاتش ماورائی است.
به مخده تخت تکیه دادم. مرجل نگاهم کرد دستانم را در دستش گرفت و گفت : برای عمل قبیح عبود متاسفم.
تنم لرزید و بغض بر گلو گاهم نشست.
مرجل گفت : از آن شب که عبود با حالتی نزار وارد خانه بحری شد و با او جنگی عظیم به پا کرد. دیگر خبری از او نداریم.
اما آلم میگوید که از عراق رفته است و به نزدیکی فلسطین مهاجرت کرده است.
اخر تا شنید که بکیر قصد جان اورا کرده است تصمیم به مهاجرت کرد.
خشمگین شدم و گفتم : اگر بشود به فلسطین میروم تا خونش را بریزم.
مرجل نگاهی با پوزخند به من کرد و گفت : از پس قدرتش بر نخواهی آمد.
چیزی نگفتم و چشم هایم را بستم.
زهرا به اتاق خودش رفت تا استراحت کند.
من و مرجل نیز هردو در کنار هم شب را تا صبح گذرانیدم. آنقدر حرف زدیم و حرف زدیم که دهانمان کف کرد.
.
دوماه از رفتن مرجل میگذشت و دوماه مانده بود تا به دنیا آمدن فرزند بکیر و حورا.
و من در این دوماه هیچکس به جز بکیر و خادمان دربار را ندیدم. در هیچکدام از محفل هایشان مرا دعوت نکردند و خبری از عقد و عروسی نشده بود.
زیر سایه درختی نشسته بودم. و به آسمان نگاه میکردم. عصر بود. عصر صفر شکمم کمی متورم شده بود و این مرا نگران میکرد. اما هیچ دردی نداشتم و اصلا ضعفی در بدن احساس نمیکردم.
همان گونه که نشسته بودم. و در افکار خود غوطه ور بودم. زهرا با عجله ای فروان به سمت من آمد.
نفس نفس میزد. پرسیدم چه شده؟
چشم های نگرانش اطراف را میپاید.
گفت : بانو حورا اتاق شمارا زیرو و رو کرده است. او به دنبال شما میگردد و پا فشاری دارد که شمارا هر چه سریع تر ببیند.
ایستادم و با آرامش تمام به سمت اتاق رفتم.
حورا و چند خادمه و خواهران بکیر در اتاق من ایستاده بودند. داخل شدم. حورا با غضب به سمت من آمد و گفت : بگو ببینم گردنبند مرا کجا گذاشته ای؟؟
گفتم : گردنبند؟ من چه کارم به زیورآلات شما؟
حورا با دو دستش بر قفسه سینه ام کوبید و گفت : من خودم با چشم های خودم دیدم که تو گردنبند مرا دزدیدی و به سمت اتاقت آمدی.
نویسنده :میم_پ
.
#الحمدالله_علی_کل_حالنا
#اللھمعجلݪوݪیڪاݪفࢪج
#کپی_بدون_ذکر_منبع_حرام_است
.
@mahoramp
آیدی نویسنده