eitaa logo
ختم قرآن هدیه به شهدا
2.7هزار دنبال‌کننده
9هزار عکس
1.1هزار ویدیو
27 فایل
بالای 2070 حاجت روایی از این ختمها👇 https://t.me/hajatravaei313 کپی از مطالب شهدا آزاد فقط کپی از متنهای حاجت روایی مطلقا ممنوع👉 حق الناسه💥 کانال خیریه👇 @kheyriiyeh_313 گرفتن جز و ارسال متنهای حاجت روایی👇 @shahidaneh99  @yamahdi_adrekniii313
مشاهده در ایتا
دانلود
11.41M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️ناگفته هایی درباره از زبان همسنگرش آقای "هرندی" ⏯ قــســمت اول 1⃣ @khatme_quran313
داستانی مورد توجه از عنایت شهید سید مجتبی علمدار: . 🌷همسر یکی از کسانی که قرار بود تصویر علمدار را برای اربعین سید بکشد ناراحتی اعصاب داشت.همسرش هم بهش گفته بود برو بیرون اتاق و تصویر شهید رو کامل کن. اما به خانمش گفته هوا سرده و زیر تابلو پلاستیک پهن کرده بود.خلاصه ترسیم عکس کامل شد. ولی موقع برداشتن آخرین قوطی رنگ ؛ یک دفعه قوطی سر میخورد و رنگ روی فرش میریزد. او ادامه ماجرا را این‌طور شرح می‌دهد:👇👇 . 🌷خانمم تا این وضع را دید سریع دستمال و آب آورد و شروع به پاک کردن کرد ولی بی فایده بود.😔 خانمم همین طور که روی فرش می‌کشید گفت: . خدایا فقط بخاطر این شهید فرزند زهرا سکوت می‌کنم. بعد هم گفت : میگن اهل محشر در سرها را از عظمت (س) به زیر میگیرند. . 🌷بعد خانمم نگاهی به چهره انداخت و ادامه داد: . فردای قیامت به مادرت بگو من این کار را برای شما کردم .شما سفارش ما را بکن. شاید ما را شفاعت کنند. . 🌷خلاصه فردای آن روز بعد از بیرون رفتن از خانه .زن همسایه خانم بنده رو صدا میزند و میگوید شما میشناسید⁉️ . 🌷خلاصه با تعجب گفتیم. بله . چطور مگه⁉️ گفتند یک ساعت پیش خوابی دیدم و یک خودش را معرفی کرد؛ شهید علمدار . و از شما معذرت خواستند و گفتند به شما بگویم به پیمانی که بستیم عمل میکنیم. 👈شفاعت شما در قیامت با مادرم حضرت زهرا سلام الله علیها. . 🌷خانمم بعد از ماجرای فرش رنگی ارادت خاصی به پیدا کرده بود. همیشه شبهای جمعه به سر مزار شهید میرفتیم و برای او زیارت عاشورا میخواندیم. همسرم بعد از اون موضوع هر چه را از خدا می‌خواست با خواندن بر سر مزار شهید برآورده می‌شد. حتی زیارت عمه سادات ؛ (س) را از شهید علمدار گرفت. . 📚منبع داستان: کتاب علمدار، روایت زندگی شهید سید مجتبی علمدار، انتشارات 🆔 @khatme_quran313
🌹 🖋 یکی از همخدمتی‌های اهل سنت سربازی شهید حججی با من تماس گرفت و گفت کمد لباس محسن پادگان ما بود... به قدری به سربازان کتاب می‌داد که پادگان به او اعتراض کرد.  دوست شهید حججی درباره علاقه این شهید به بیان داشت: محسن در نمایشگاه کتاب دفاع مقدس با همسرش آشنا شد و اولین هدیه‌ای که به او داد کتاب "طوفان دیگری در راه است" بود و همسر محسن هم کتاب "سرباز سال‌های ابری" را به او هدیه داد. 🖌 راوی:حمید خلیلی دوست @khatme_quran313
‍ علی تورجی (برادر شهید) : از  که برگشت حال و روزش تغییر کرد  داشت، از بیشتر  و #خداحافظی کرد و از همه  طلبید. قرار بود فردا با دوستانش عازم  شود، همان روز رفتیم به گلستان شهدا، سر   سید رحمان هاشمی. دیگر  نمی‌کرد. دو تن دیگر از دوستانش در کنار رحمان آرمیده بودند، به مزار آن‌ها خیره شد؛ گویی چیزهایی می‌دید که ما از آن‌ها بی خبر بودیم. رفت سراغ مسئول گلستان شهدا، از او خواست در کنار سید رحمان کسی را  نکند. ایشان هم گفت : من نمی‌توانم  را نگه دارم؛ شاید فردا یک شهید آوردند و گفتند می‌خواهیم اینجا دفن کنیم.  نگاهی به صورت پیرمرد انداخت و گفت : شما فقط یک ماه اینجا را برای من نگهدار. همان‌طور هم شد و محمد در کنار سید رحمان دفن شد. @khatme_quran313
🌹چنـد هفته بعـد از شهادتش، یکی از هـم‌ سنـگری‌هایـش جملـه ای را بہ زبان عربی برایم پیامک کرد که اولش نوشته بود: این سخنی از محمـودرضاسـت. جملـه این بود: إذا ڪانَ المُنـادِی زینب (س) فأهـلا بِالشَهـادة، یعنی اگـر دعـوت ڪننده زینب (س) است، پـس سلام بر شهـادت. چیزی در جواب آن بزرگـوار نوشتـم که دو دقیقـہ بعـد خودش تمـاس گـرفت، از او پرسیدم: این حـرف را محمودرضـا کجا زده؟ گفت: «آخرین باری که تهران بود و با هـم کلاس برگـزار ڪردیم، این جمله را اول کلاس روی تخته سیاه نوشت، مـن هـم آن را توی دفتر یادداشت کردم، تاریخ کلاس را پرسیـدم، گفت: ۲۷ آذر بود، حساب کردم، ۳۲ روز قبـل از شهادتش بود. به نقل از برادر شهید دکتراحمدرضا بیضایی @khatme_quran313 🌹آنقدر به شهادتش یقین داشتم که این دوسال آخر وقتی پشت لنز به چهره اش نگاه میکردم ، با خودم میگفتم این عکس آخر است، شش ماه قبل شهادتش هر عکسی از او میگرفتم چنددقیقه بعد از حافظه دوربین پاک میکردم . . . با خودم میگفتم ان شاالله هنوز هم هست و دفعه بعد که دیدمش باز هم از او عکس میگیرم . ☘ دوست داشتم که هنوز باشد ، امایقین داشتم که رفتنی ست . . . بابت حذف عکس هایی که این اواخر از او گرفتم تاسفی ندارم . این اواخر همه ساعاتی که در کنارش بودم و با او لحظاتی را می گذراندم، با حس افتخار توام بود ،افتخار همراهی با یک  زنده . پ . ن :این نگاه و لبخند را محمود رضا بعد از ۴۸ ساعت بی خوابی در پادگان آموزشی ارزانی لنز دوربین من کرد . ان شاالله در محشر هم این لبخند را از یارانش و امثال من دریغ نکند . (به نقل از برادر شهید دکتراحمدرضا بیضایی) @khatme_quran313
9.97M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ای برادر شهیدم❤️ 👌زیبا 🎤سعید 🎤محمدحسین حدادیان شب جمعه است و یاد حضرت اباعبدالله(ع) و همه شهدا 🍃🌺 @khatme_quran313
شهید تند مزاج - @Maddahionlin.mp3
زمان: حجم: 3.37M
🔺حق‌الناس گذشتنی نیست حتی اگر شهید شوی 🎙حجت‌الاسلام عالی 🍃🌺 @khatme_quran313
💌 به خون و تیر و ترکش نیست. آن روز که خدا را در همه چیز دیدیم؛ آن روز شده‌ایم... @khatme_quran313
‍ 🥀 از شهادت بروجردی: ☑️آن روز قرار بود جلسه‌ای در شهر ارومیه برگزار شود و شهید بروجردی می‌بایست به این جلسه برود. یکی از دوستان به نام حاج‌داوود که مرید شهید بروجردی هم بود همراهش شد. این آدم سعی می‌کرد یک لحظه از ایشان دور نشود. حتی می‌گفت: وقتی آقای بروجردی دستشویی هم می رود من جلوی در می‌ایستم که اگر شد منم شهید بشم. 🟩آنها راه افتادند بروند جلسه که یکی از بچه‌ها پیشنهاد می‌دهد تا سر راه بروند و از ساختمانی که در جاده‌ی ارومیه_مهاباد قرار داشت و قرار بود به عنوان قرارگاه از آن استفاده شود هم بازدید کنند. 🔰این بین ماجرایی را تعریف می‌کنم که جالب است: یکی از پاسدارها که از بچه‌های تیپ بوده یک شب می‌آید پیش شهید بروجردی و می گوید حاج آقا مطلبی دارم می‌خواهم خصوصی با شما صحبت کنم که ایشان جلسه داشته و میسر نمی‌شود. 🔰 آن جوان می‌رود و حدود ده روز بعد دوباره می‌آید و درخواست صحبت می‌کند که در آن زمان شهید بروجردی عازم عملیات بوده و بازهم موفق به گفتگو نمی‌شود. و برای دفعه سوم زمانی می‌آید که همان صبح رفتن به جلسه ارومیه بوده. شهید بروجردی این بار می‌ماند چه کند تا اینکه به آقای منصوری هماهنگ‌کننده‌ی تیپ می گوید: ایشان را هم سوار ماشین کن من در مسیر با او صحبت کنم ببینم چه‌کار دارد.
11.45M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️ناگفته هایی درباره از زبان همسنگرش آقای "هرندی" @khatme_quran313
🌹چنـد هفته بعـد از شهادتش، یکی از هـم‌ سنـگری‌هایـش جملـه ای را بہ زبان عربی برایم پیامک کرد که اولش نوشته بود: این سخنی از محمـودرضاسـت. جملـه این بود: إذا ڪانَ المُنـادِی زینب (س) فأهـلا بِالشَهـادة، یعنی اگـر دعـوت ڪننده زینب (س) است، پـس سلام بر شهـادت. چیزی در جواب آن بزرگـوار نوشتـم که دو دقیقـہ بعـد خودش تمـاس گـرفت، از او پرسیدم: این حـرف را محمودرضـا کجا زده؟ گفت: «آخرین باری که تهران بود و با هـم کلاس برگـزار ڪردیم، این جمله را اول کلاس روی تخته سیاه نوشت، مـن هـم آن را توی دفتر یادداشت کردم، تاریخ کلاس را پرسیـدم، گفت: ۲۷ آذر بود، حساب کردم، ۳۲ روز قبـل از شهادتش بود. به نقل از برادر شهید دکتراحمدرضا بیضایی @khatme_quran313 🌹آنقدر به شهادتش یقین داشتم که این دوسال آخر وقتی پشت لنز به چهره اش نگاه میکردم ، با خودم میگفتم این عکس آخر است، شش ماه قبل شهادتش هر عکسی از او میگرفتم چنددقیقه بعد از حافظه دوربین پاک میکردم . . . با خودم میگفتم ان شاالله هنوز هم هست و دفعه بعد که دیدمش باز هم از او عکس میگیرم . ☘ دوست داشتم که هنوز باشد ، امایقین داشتم که رفتنی ست . . . بابت حذف عکس هایی که این اواخر از او گرفتم تاسفی ندارم . این اواخر همه ساعاتی که در کنارش بودم و با او لحظاتی را می گذراندم، با حس افتخار توام بود ،افتخار همراهی با یک  زنده . پ . ن :این نگاه و لبخند را محمود رضا بعد از ۴۸ ساعت بی خوابی در پادگان آموزشی ارزانی لنز دوربین من کرد. ان شاالله در محشر هم این لبخند را از یارانش و امثال من دریغ نکند . (به نقل از برادر شهید دکتراحمدرضا بیضایی) @khatme_quran313
6.55M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️ناگفته هایی درباره از زبان همسنگرش آقای "هرندی" @khatme_quran313