خشتـــ بهشتـــ
#قسمت_دهم0⃣1⃣
#معرفی_شهید🌿
#زندگینامه_شهدا✨
#شهید_سیدمیلاد_مصطفوی
#مهمان_شام
سربازی
سال 98 بود که سید از دانشگاه فارغ التحصیل شد. طبق معمول حالا نوبت خدمت سربازی سید بود. من گفتم سید جان این همه بسیج و پایگاه و خادم اشهدا بودی، مسئولین سپاه قبولت دارن، بیا بریم سفارش کنیم سربازی ات رو تو سپاه همدان باشی، صبح تا ظهر می ری کار اداری انجام می دی، بعد ظهر ها هم برمی گردی خونه.
گفت نه! لازم نیست. تازه من برای کسر خدمت و... بسیج نرفتم، از همه مهمتر خیلی دوست دارم برم مکان های سخ و مرزی خدمت کنم تا آمادگی بیشتری داشته باشم. قطعا یه روزی به دردم می خوره.
از اون موقع خودش رو برای روزهای سخت آماده می کرد.
حتی بعدها یکی از مسئولین سپاه همدان سید رو دید. می گفت سید خیلی از دستت ناراحتم چرا نیومدی سپاه خدمت کنی؟ ما به امثال شما خیلی احتیاج داریم. سید خندید و گفت: هرچه دوست پسندد زیباست.
بالاخره سید با ارتش به سربازی اعزام شد. دوران آموزشی اش رو تهران بود. اون دوران مصادف بود با ماه مبار رمضان. تقریبا سید تمام شب ها رو از فرمانده اجازه می گرفت و می رفت مراسمات حاج منصور در مسجد ارک.
خوشحال بود و می گفت: الحمدالله سی شب ماه مبارک رمضان رفتم از فضای معنوی مسجد ارک استفاده کردم. روی دو تا نکته خیلی تاکید داشت. اخلاص و نماز شب، می گفت من الحمدالله تو سربازی نماز شبم قضا نشد!!
بعد از اتمام دوران آموزشی به مناطق مرزی کرمانشاه اعزام شد. چون مهندس عمران بود کارهای عمرانی انجام می داد. دائما تو کوه و کمر بودند. بعضی وقت ها من زنگ می زدم می گفتم چه خبر؟ خوش می گذره؟ می گفت خیلی!! فقط همین رو بگم که الن جایی هستم که هیچ روشنائی نیست. تاریکی مطلق، تو بر و بیابون خدا تنهای تنها هستم. می گفت اینجا گاهی اوقات آب نداریم. می ریم برف ها و یخ ها رو آب می کنیم و ازش استفاده می کنیم.
با اینکه تو مرز خدمت می کرد اما دوست داشت تو نقاط درگیری حضور داشته باشه. می گفت خیلی برام سخته. بعضی از اطرافیانم حرف ها القاب زشتی به همدیگه می گفتند. براون عادت بود که اینطوری صحبت کنند.
یکبار رفته بود پیش یکی از فرماندهان و گفته بود: جناب سرهنگ من دوست دارم برم سیستان خدمت کنم، فرمانده با تعجب گفته بود من اجازه نمی دهم. اینجا کجا سیستان کجا، من اون هایی که بخوام تنبیه کنم می فرستم سیستان؟!
سید گفته بود: پس من چیکار کنم تا شما من رو بفرستید سیستان؟! بعد به شوخی گفته بود جناب سرهنگ اگر بزنم تو صورت افسرتون من رو می فرستید مرز!
سید سرباز هم که بود نمی تونست اسفند ماه پادگان بمونه و خادم الشهدا نباشه، دوری از مناطق عملیاتی برا سید تو اون دوران بزرگترین عذاب بود.
به من می گفت: در طول سال با فرمانده ام شرط کردم که هرچی بگی من انجام می دهم، مرخصی هام رو هم کمتر می رم تا بتونم ایام راهیان نور برم خادم زائران شهدا باشم، و همین طور هم شد و چند هفته ای به مرخصی آمد و رفت منطقه خادم شد.
برخی از سربازها بی نماز بودند و تا به حال نماز نخوانده بودند و... اما سید تو اون فضا بیکار نبود. بعدها در دست نوشته هاش دیدم که اسم چندتا از سربازها رو نوشته بود و گفته بود: خداروشکر که تونستم این سربازهای پاک طینت رو اهل نماز کنم.
اونجا هم تا می تونست با سربازها رفیق می شد. مشکلات شون رو حل می کرد. کمک شون می کرد. مشورت می داد و... به من می گفت: یکی از سربازها بدجوری اعتیاد داشت، خانواده شون هم از دستش کلافه شده بود. اونجا هم بابت اعتیادش خیلی اذیت می شد. اما خدا توفیق داد و شهدا هم عنایت کردند. باهاش رفیق شدم.صحبت کرد و راهنمایی اش کردم و... تونستم کمک کنم تا اعتیادش رو ترک کنه.
خوشحال بود که تونسته جوانی رو دوباره به آغوش خانواده برگردونه، گاهی اوقات این وقایع رو تو دفترش یادداشت می کرد که ما بعد از شهادتش متوجه شدیم.
#بایادش_صلوات ♥️
#ادامهدارد... ✅
🌿[ @shohadae_sho ]🌿
#شهدایی_شو💙👆