#ف_جباری
دیده بود که با قاشق، چایی رو از لیوان خودم میریزم توی لیوانش.
همزمان که داشتم صوت درس رو برای چندمین بار گوش میدادم و خودم رو برای امتحان آماده میکردم،
نشستیم سر سفره و زهرا تلاشش رو برای انجام این کار شروع کرد🤦🏻♀️.
نتیجه معلوم بود؛ چایی هر جایی میریخت جز توی لیوان.🙄
داشتم به مدیریت این وضعیت و واکنشم فکر میکردم🤔 که یهو استاد گفتن:
- اصلا چرا باید آزاد باشیم؟😂😨
-- انسان به ۳ دلیل باید آزاد باشه:
۱. استعدادها بروز پیدا نمیکنه مگر اینکه آزاد باشیم و ۲ و ۳ ...
هوم پس بشین کنارش بذار تلاش کنه و چند بارم بریزه بلاخره این استعدادشم بروز پیدا میکنه!😌
اشتباه نکنید! نمیخوام در مورد آزادی دادن به بچه بگم.😆
امتحان داشتم چه امتحانی😖 ۶ تا از کتابهای شهید مطهری،
لذت بخش، کاربردی😍 و در عین حال حجیم و قاطی پاتی شدنی.😖
با وجود برنامهریزی از هفته قبلش، نتونستم به برنامه برسم،
نمیندازم تقصیر مهمون، مهمونی رفتن، #۲۲بهمن و #روز_مادر
چاره این بود که خوابم رو کم کنم که نتونستم.😔
شنبه آخرین مهلت درس خوندن بود و من تازه به نصف مواد امتحان رسیده بودم،
سر سفره همونجوری که غرق در صدای استاد بودم که کتاب #آزادی_معنوی رو تدریس میکردن📘 و به استعدادهای کشف شده و نشدهی زهرا فکر میکردم🔎 و دستهام رو بر سر میکوفتم که درسم تموم نمیشه تا شب 🤷🏻♀ اکیوسان مغزم شروع به فعالیت کرد؛
تلفن رو برداشتم زنگ زدم به یکی از #دوست_همسایههام،
پرسیدم برنامهت چیه امروز؟
بیام خونهتون بچهها بازی کنن منم برم تو اتاقتون درس بخونم؟😏😁
گفت برنامهای ندارم ولی خونهمون جایی برای نشستن و درس خوندنت نداره😂
خدا خیر بده این دوست همسایهها رو😍 پیشنهاد میکنم یه دونه برای خودتون پیدا کنین.
سر راه یه پودر کیک گرفتم که دست خالی نرم و دست خالی هم برنگردم.😂
یکی دو ساعت درس خوندم،🤓
یه کم خونه رو تمیز کردیم،
یه کیک خوشمزه هم به مناسبت ولادت حضرت زهرا پختیم😋🥧 و تقدیم همسران کردیم.
خیلی کم از درسم موند که خداروشکر فرداش بعد از نماز صبح تمومش کردم و امتحانم رو دادم.💪🏻😊
همون صبح به یه فراغتی رسیدم برای شروع پر انرژی روزی که در پیش داشتم؛
فاذا فرغت فانصب🌸 وقتی از کار فارغ شدی قامت راست کن و کار بعدی رو شروع کن.💪🏻
صبحانه و ناهار و شام رو آماده و خونه رو یه کم مرتب کردیم،
صبحانه رو خوردیم،🍳
ناهار رو گذاشتیم توی ساک،
و شام رفت توی یخچال تا شب که با آقای همسر از سر کار برمیگردیم همه چی روبهراه باشه.
(البته همیشه هم همه چیز انقدر رو به راه نیست😅)
#فیزیک۹۲
#روزنوشت_های_مادری
#مادران_شریف
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
وقتی محمد خیلی کوچیک بود:
من: آخ جوووون نونوایی. باباجون میشه برامون نون تازه بگیری؟ 😋
همسر: بعله که میشه، الان میرم براتون نون خوشمزه میگیرم.
چند دقیقه بعد:
من: بهبه چقدررررر خوشمزه ست، چقدر میچسبه. ممنونم بابای مهربون که برامون نون خریدی.
الان وقتی خونه نیستیم و محمد گرسنه شده:
محمد: بابااا بوی نون میاد😍...میشه برامون نون بگیری؟!😋
بابا: بعله که میشه پسرم، الان نون تازهی خوشمزه میگیرم.
چند دقیقه بعد:
محمد: بهبه باباجون ممنونم که نون گرفتی برامون.😍😋😘
و اینگونه بود که ما طی یک نقشهی حساب شده، هزینهی انواع و اقسام بیسکوییت و تنقلات سوپرمارکتی رو از لیست درخواستهای این بزرگمرد کوچک حذف کردیم.
هم صرفهجویی در هزینه... هم تغذیه سالم.😁😃
پ ن۱:البته الان خونه دایی و خاله و دوست و همسایه با سایر تنقلات ناسالم هم آشنا شده، متاسفانه...ولی هنوزم نون تازه رو به همهش ترجیح میده خداروشکر.😊
پ ن۲:تصویر نمایانگر شرایطی هست که سوژه قبل از تهیه عکس،غش میکند.😅😁
#پ_بهروزی
#ریاضی۹۱
#روزنوشت_های_مادری
#کاهش_هزینه
#تغذیه_سالم
#مادران_شریف
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
#ه_محمدی
فکر نمیکردم این ریزه آشغالهای روی فرش اینقدر بتونن حالمو بد کنن!
پریروز از اون روزا بود که دست و دلم به هیچ کاری نمیرفت.😕
هر چند دقیقه یکبار، یه ندای درونی بهم میگفت وای اصلا حوصله ندارم.😔
میدونستم مشکل از چیه.🙄
هر وقت خونه نامرتب باشه،
و من مرتب کردن اون رو در اولویت نذارم،
بی حوصله میشم.
مشکلم بیبرنامگی بود.📝
کلی کار و فکر تو ذهنم تلنبار شده بود،
وقتی هم به یکیشون مشغول میشدم، بقیهشون به ذهن خستهی من حمله میکردن.😟
با اکراه،
و از روی عقل،
شروع کردم به شستن ظرفا؛ اما حالم خوب نشد.😕
به صورت جدی #اراده نکرده بودم خونه رو مرتب کنم و تا تموم نشده نرم سراغ کار بعدی.
ولم میکردی مثل آهنربا جذب گوشی میشدم.😐
تا شب هم حالم درست نشد.
با اینکه برای اومدن همسرم، به حد نسبی خونه رو مرتب کردم، ولی این آشغالهای ریز رو زمین، انگل جونم شده بود...😣
فردا صبحش، به لطف خدا، از نو شروع کردم.😃
(#کار_صبح هم برای خودش برکاتی داره ها😆)
تصمیم گرفتم کارهامو اولویتبندی کنم و تا وقتی کار اولویت بالا، تموم نشده، سراغ کار بعد نرم.👌🏻
البته گوشی بد شیطونی بود.👿
و خداروشکر پسرم محمد فرشته.👼🏻
دیدم ده دقیقهست تو گوشی غرررقم، و ناخودآگاه، اعصابم داره از محمدی که مدام یه چیزی ازم میخواد بهم میریزه.🤨
به خودم اومدم،
و یادم اومد قرار بود تا کارهای خونه تموم نشده، نرم سراغ گوشی،😅
و خدا محمدو فرستاد تا نجاتم بده.😍😍
وسایل رو زمین رو برداشتم، و مشغول جارو کشیدن شدم. و طبق معمول محمدم سهم خودشو ادا کرد.🤗
خیلی حس خوبی داشتم.
جارو کشیدن که تموم شد، دوباره خواستم ناخودآگاه برم یه سر به گوشی بزنم،📱
که گفتم #صبر_کن☝️🏻
#فکر_کن و #انتخاب_کن الان باید چه کاری انجام بدی؛
که پیروز انتخابات، شستن ظرفا بود.
وقتی رفتم آشپزخونه، محمدم اومد پیشم و اونجا مشغول کارهای خودش شد.👶🏻
(حداکثر فاصلهی من و محمد در طول روز، به ۲ متر میرسه.😁)
پروژهای که به تازگی به محمد سپرده شده، مرتب کردن لیوانهایی که اخیرا کشف شدن.😆
انگاری دیگه از کارش #اذیت نمیشدم🤔
همون کاری که دیروزش هم انجام میداد و من که حالم بد بود، با حال زار التماسش میکردم مامانی نکن، میشکنن... 😩😓
حال خوبم، حوصلهمو در مقابل کارهای محمدم بالا برده بود.
پ.ن۱: هرکدوم از ما، حالمون از یه چیزی خوب میشه.
مثلا من وقتی تو خونه چرخ میزنم و میبینم خونه مرتب و جارو کشیدهست،😃
سینک برق میزنه،😄
روی کابینتا خالی و تمیزه،😎
و شامم هم حاضر،😋
کیییف میکنم.🤩🤩
#پر_انرژی میشم.
و پر حوصله و خوشحالتر با محمد.😄
وقتی هم میرم سراغ کارهای دیگهم، انگاری ذهنم روشنه،✨
و سوارم روی کارهام.😄
یه لبخند محوی هم توی وجودم.🙂
باید هرکی اون #کار_حال_خوب_کن خودشو پیدا کنه.
مثلا یکی از دوستام میگفت من وقتی به درسام میرسم، حالم خوب میشه.
بعضیها هم اگه خوب با بچهشون بازی کنن، انرژی میگیرن.
خوبه این کارمون رو تو #اولویت کارها بذاریم تا با حال خوب بریم سراغ بقیه.👌🏻
پ.ن۲: علاوه بر اولویت، انجام کارها، با #اراده و #انتخاب هم خیلی مهمه. یعنی تو ذهنم🤔، یا روی کاغذ📃، کارهای مختلفم رو یادداشت کنم، و از بینشون، #انتخاب کنم که الان میخوام این کار رو انجام بدم.
من هر وقت بدون انتخاب برم سراغ یه کاری حالم خوب نمیشه که هیچ، بدترم میشه.😥
یعنی مثلا بی اختیار کشیده نشم سراغ گوشی.
بلکه انتخاب کنم که الان، مثلا بیست دقیقه میخوام با گوشی کار کنم.👌🏻
#برق۹۱
#اراده
#انتخاب
#اولویت
#روزنوشت_های_مادری
#مادران_شریف
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
☘ مادران شریف ایران زمین ☘
🔷 یه جمع باحال😃، از مامانای با انگیزه، که میخوان نشون بدن، یه خانوم میتونه چند تا فرزند داشته باشه،
و در کنارش، خودش هم در ابعاد مختلف، مخصوصا بعد علمی، رشد کنه، و فعالیتهای موثر اجتماعی هم داشته باشه.😃💪💪
✅ در کانالها و صفحه اینستاگرام مادران شریف ایران زمین، تجربیات و روزنوشتهای مادرانی که میخوان و تونستن اینطوری زندگی کنن، و اتفاقا خیلی هم خوشحال و راضی هستن، منتشر میکنیم.😊💪
✨ وقتی میتونیم با داشتن چند تا فرزند، موفق و بانشاط باشیم، چرا به یکی دو تا اکتفا کنیم؟😇👌
با ما همراه باشید.😉
❇️ صفحه ما در اینستاگرام:
instagram.com/madaran_sharif?igshid=1k58fummcttse
❇️ کانال بله:
https://ble.ir/madaran_sharif
❇️ کانال ایتا:
https://eitaa.com/madaran_sharif
❇️ کانال سروش:
sapp.ir/madaran_sharif
#ف_غیور
#قسمت_اول
بچه که بودم، ظهرا میرفتم سر کوچه، بچههایی رو که از مدرسه میاومدن، نگاه کنم.
عاشق مدرسه بودم.😃
روز اول مدرسهی خواهرم منم با یه سارافون سرمهای و یه کیف، رفتم مدرسه. اما کوچیک بودم و باید ۳ سال دیگه صبر میکردم.🙄
همیشه اینقدر ذوق خوندن داشتم که همهی درسها رو قبل معلم، خونده بودم.😄
همهشونو دوست داشتم و از همه راحتتر ریاضی بود که شب امتحانش چیزی برای خوندن نداشتم.😎
در دوران دبستان و راهنمایی مسابقات قرآن و نهجالبلاغه، کتابخوانی، هنرهای دستی، نقاشی و ورزشی هم شرکت میکردم. دوست داشتم همیشه وقتم رو با فعالیت مفید پر کنم.😇
اول دبیرستان وارد مدرسه تیزهوشان فرزانگان شدم.
بر خلاف دوران راهنمایی که کلاسها معمولا برام کسل کننده بودن، از درسا راضی بودم.🤩
با اینکه جز تازه واردهای مدرسه بودم اما به لطف نمرات خوب و فعالیتهای سر کلاس، سرشناس بقیه شدم.😁
از بین کلاسهای المپیاد مدرسه، تو دو تا موضوعی که بیشتر از همه علاقه داشتم شرکت کردم؛ فیزیک و کامپیوتر
بعدش فهمیدم کامپیوتر اونیه که من میخوام😍
و اینطوری رشته دانشگاهیمم انتخاب شد.
کتابخونه مدرسه شده بود پاتوقم،📚
پشت سر هم کتابهای ریاضی مرتبط رو امانت میگرفتم و میخوندم.🤓
با اینکه تو المپیاد، هیچوقت از مرحلهی ۱ بالاتر نرفتم؛ ولی مطالعات از روی علاقهم، هم برام خاطرات خوبی ساخت و هم در ادامه تحصیلم خیلی کمکم کرد.
پیش دانشگاهی روزانه حدود ۵ ساعت درس میخوندم.😃
بعد عید به پیشنهاد مشاورا، ساعات مطالعهم رو بیشتر کردم، نتیجه شد رتبه ۴۱۷ منطقه ۱.
با این رتبه میتونستم دانشگاه شریف قبول بشم.👍🏻
(مثلا علوم کامپیوتر، ریاضی یا مهندسی های غیر برق و کامپیوتر)؛
اما به خواست پدرم که دوری راه رو در نظر گرفتن، موندم شهر خودمون مشهد.😀
و به این ترتیب شدم دانشجوی دانشگاه فردوسی مشهد، رشتهی مهندسی کامپیوتر😊
با اینکه دانشگاه فردوسی، دانشگاه معتبری بود؛ اما بازهم جوابگوی اونچه من از کلاسها انتظار داشتم نبود.😕
برای همین کنار درسای دانشگاه، مطالعه، برنامه نویسی، کار پژوهشی و دانشجویی و شرکت توی مسابقات هم داشتم.😃
البته باز هم مشابه المپیاد دبیرستان، با اینکه مقامهایی کسب کردم اما با پیش بینی خودم فاصله داشت.😅
✅ تجربهی من میگه معمولا اگر هدفی رو مد نظر دارید باید برای بالاتر از اون تلاش کنید تا به هدف تعیین شده خودتون برسین، چون معمولا عواملی که ما نمیشناسیم یا پیشبینی نکردیم هم تاثیر گذارن.😌
#کامپیوتر۸۴_فردوسی
#تجربه_مخاطبین
#تجربیات_تخصصی
#قسمت_اول
#مادران_شریف
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
دانشجوی دکترا بودم و درگیر با چالش همیشگی مقاله.📝
با این حال اولویت اولم، وظایف دیگهای شده بود.🧕🏻🧔🏻
حین دورهی دکترا، دو ترم در دانشگاه آزاد، به صورت حقالتدریسی، رفتم و همزمان برای هیات علمی همون واحد هم درخواست دادم. 👩🏻🏫
۲ سال بعد، پس از گذروندن ۳ تا مصاحبه، هیئت علمی دانشگاه آزاد شدم.
همچنان درگیر مقاله بودم.📖
مقالههام جواب قابل قبولی دریافت نمیکردن و فرایند سختی شده بود.😕
تا این که سر و کله نی نی پیدا شد.👼😍
قشنگ ترین دوران زندگیم رسیده بود.💖
بارداریم از نوع پرخطر بود و کلی قرص و آمپول داشتم و نیاز به استراحت بود.💉💊
برای همین تصمیم گرفتم، کلا این مدت، ذهنم رو درگیر درس نکنم.😊
و همهی توجهم فرشته کوچولوم باشه که صحیح و سالم بیاد بغلم.😍
با همهی اینا دوران بارداریم شیرین ترین دوران زندگیم بود.💗
به برکت حضورش، ماه ۴ بارداری یکی از مقالههام جواب مثبت دریافت کرد و تا ماه هشتم چاپ شد.😃
خیالم از بابت درسا یه کم راحتتر شد.😎
تو استراحت بارداریم، فرصت رو غنیمت شمردم و دنبال علایق دیگهم رفتم.😍
شروع کردم به بافتن پتوی قلاب بافی برای نینی که عکسشو میبینید.
یا مطالعهی کتاب هایی مثل "من دیگر ما" درمورد تربیت فرزند، که واااقعا عالی بودن و دید خیلی خوبی بهم میدادن.📚
بهمن ۹۷، آقا محمدجواد شد نور خونهی ما.✨💞🎆
تو روزای به دنیا اومدن پسرم، با اینکه شکر خدا، حال خودم و پسرم خوب بود؛
ولی حال مامانم اصلا خوب نبود.😫
دچار کمر درد خیلی بدی شده بودند و نیاز به عمل داشتند.
عمل به لطف خدا، به خوبی انجام شد.😃
و پدر و مادرم اومدند خونه ما.😇
صبحا همسرم میرفتن سرکار، و من و پدرم، نوبتی از مامان و نینی مراقبت میکردیم.
مامانم هم نکات لازم بچهداری رو به من میگفتند.😍
همهی اینها تا قبل از ۴۰ روزگی محمدجواد بود.👼🏻
بعدش پدر و مادرم برگشتن خونهشون و روزهای جدیدی برای خانواده ۳ نفرهمون شروع شد.🧕🏻🧔🏻👶🏻
تعطیلات عید، چند روزی رفتیم شمال؛🌲🌳
و بعد برگشتن، میزبان مهمونامون از مشهد بودیم.🙂
برای من که دوران بارداریم استراحت بودم،
هرکدوم از این مراحل (تنهایی تو خونه با نینی، مسافرت با نی نی ۴۰ روزه و میزبانی) یک گام #برگشت_به_زندگی_عادی بود.🤗
محمدجواد بزرگتر شد.
همسرم هر از گاهی، ماموریت میرفتن و ما میرفتیم پیش مامانم و یا ایشون میاومدن پیش ما.😀
اینطوری گذشت و آقامحمدجواد، ۷ ماهه شد و رسیدیم به مهرماه و من باید برمیگشتم سر کارم تو دانشگاه...
#ف_غیور
#کامپیوتر۸۴_دانشگاه_فردوسی
#تجربه_مخاطبین
#تجربیات_تخصصی
#قسمت_سوم
#مادران_شریف
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif